تبلیغات
princess luna diaries - خاطره هشتاد و سوم:دیدار دوبارهـ :)

خاطره هشتاد و سوم:دیدار دوبارهـ :)

شنبه 19 تیر 1395 10:07 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆


بازم سلام :))
وای بچول باورتون نمیشه چی میخوام بگم!
پریشب رفتیم پارک جای خونمون
اسم پارک هم " پارک اندیشه " ست.
وقتی فرش رو پهن کردیم هم نشستیم سعیده گفت:
من دستشویی دارم :|
مامان:
اوه@_@بذار اول غذا بخوریم @____@
سعیده:
سارا تو میای؟
منم که در این اندیشه بودم که حتما تو پارک به این شلوغی یکی ازدوستامو پیدا میکنم گفتم:
آره
بعد هم باهم رفتیم دستشویی.
چه وضعی داشت دستشویی هاش ینی :|
از اون که بهتره نگم :|
بیرون منتظر خواهرم بودم که دو نفر اومدن جای آبخوری چسبیده به دیوار دستشویی.
به خودم گفتم:
عه...!این لباس آبیه حتما صانعیه!
یه صحنه رفتم نگاه کنم که دیدم بعله...!
صانعی جان داره به دوستش یکی از اون لبخند های معروف رو میزنه :)
من ( تو دلم ) :
واااااااای خودش بووووووووود!!
که یهو اونقدرررررر از دیدن من تعجب کرد که خیره شد به من و لبخندش محو شد :D
من سریع رفتم طرف دیگه دیوار در حالی که از خوشحالی دست و پام میلرزید!
به پایین دیوار نگاه میکردم که یهو صانعی و دوستش از پشت دیوار اومدن بیرون.
دوستش:
خب دیگه بریم
صانعی هم که همچنان با تعجب من رو نگاه میکرد بهم اشاره کرد.
هر دو خیره شدن به من :|
در همون لحظات خواهر منم اومد بیرون.
من:
چه عجب :| (برای طبیعی سازی بود)
و وقتی داشتم از کنارش رد میشدم گفتم:
سلام
صانعی:
سلام
قیافش دقیقا شبیه این بود:
واااااااای باورم نمیشه کی باور میکنه خاطره هشتاد و چهارم این وب انقدر برای من شیرین باشه؟!
تاااااااااااااااااازههههههههههههههههههههه
این شروع کار بود!
دیشب رفتیم فلافل بخوریم،یهو لیدا رو تو مغازه دیدم...!
آقا بعد سلام علیک و بغل و اینا گفتم:
من دیشب صانعی رو تو پارک دیدم
لیدا:
منم تنها رو تو پارک اندیشه دیدم
من:
چی؟@______@تو پارک اندیشه؟!@-@
لیدا:
آره!ولی در حد یه سلام بود زود رفتن!
من:
یعنی تو دیشب تو پارک اندیشه بودی؟@___@
لیدا:
آره!
من:
عهههههههههه ما هم دیشب اونجا بودیممممممممممم!
من دیشب صانعی رو تو پارک دیدم ولی بازم در حد سلام و احوال پرسی بود
و در همون موقع رفتن....!
وای فکر کنید در یه روز 4 تا خانواده تصمیم گرفتن که شام برن پارک اندیشه
و دقیقا همون 4 خانواده دوستای صمیمی بودن..!
وایییییییییییییییییی خداااااااااااااا مرسیییییییییییییییییییییییییی ^.^
دختر عمم هم نیومد :/
خب دیگه خدافظ.
پست طومارابن طومارابن طومار شد :|||||||||




دیدگاه ها : پونی واقعی^^
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:11 ق.ظ