تبلیغات
princess luna diaries - خاطره هفتاد و چهارم:و به پایان رسید این دفتر!!

خاطره هفتاد و چهارم:و به پایان رسید این دفتر!!

دوشنبه 10 خرداد 1395 05:07 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام :(
بچول مدرسه  ها تموم شد :(
خیلی گریه کردیم امروز.
یک جا تو اوج گریه بودم رو میز نشسته بودم.
تنها هم پایینش نشسته بود و بغلم کرده بود.
بهش گفتم:
تنها تورو خدا بگو دوست خوبی برات بودم
گفت:
سارا تو بهترین کس زندگی من بودی
در همون لحظات پارازیت اعظم،خانوم افشار اومد گفت:
پاشین پاشین این کارا چیه؟
من:
خانوم شما درک نمی کنین
خانوم افشار:
پاشین ببینم...!درک نمیکنم درک نمیکنم!این بچه بازیا چیه؟

من:
خانوم گریه یه حس طبیعیه بچه بازی نیست
قبلشم خانوم افشار اومده بود تبلتارو گرفته بود،گریه ها از اون موقع شروع شد.
مهدوی آهنگ غمگین گذاشته بود،صانعی گریه کرد.
به دنبالش تنها
به دنبالش عطیه
به دنبالش لیدا
به دنبالش سنوبری فضول از یه کلاس دیگه :|
به دنبالش من :|
به دنبالش مهدوی که هیچ وقت گریه نمیکنه :|
به دنبالش سارینا اسدپور
مفیدی هم که اشکش در نمیاد :/
بعدش هم رفتیم تو کلاس که همه همه زدن زیر  گریه تا اینکه خانوم افشار اومد و مارو برد بیرون که دست و صورتمون رو بشوریم.بعدش اونجا کلی نصیحت کرد و وقت مارو گرفت :/
تنها بخاطر اینکه ممکن بود دیگه همو نبینیم گریه میکرد.شدید ها!شدید!
جیگر آدم رو خون میکنه با این گریه هاش :|
بعدشم که به زور گریه ها رو بند آوردیم و رفتیم خنگول بازی :))
وای بچه ها امروز خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت!
کل بروبچز گروهمون بودن!
فقط هم گروه ما!
البته یکی دو نفر خارج از گروه هم بودن ولی خب...
اون آخریا،آخرین خداحافظی ها،همه همو بغل کردیم و خدافظی کردیم.
تنها هم هی میگفت:
همو میبینیم دیگه نه؟
از آخر هم گریش گرفت ولی تونست نگهش داره
یعنی به معنای واقعی خداحافظی تلخی بود :((
و البته یه خبر بد:
تا سه ماه تو این وب خاطرات مدرسه ای گذاشته نمیشه
خیلی زود گذشت....
از جنگ و دعوایی که باهم داشتیم،تا وقتی که برای دوری هم زار زار گریه میکردیم...
وای!
منکه در اون لحظه ها بودم قشـــــنگ گذر زمان رو حس میکنم ^^
راستی یه سوال،شما روز آخر چه کارهایی کردین؟





دیدگاه ها : پونی واقعی^^
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:03 ق.ظ