تبلیغات
princess luna diaries - خاطره هفتاد و سوم:به زودی...

خاطره هفتاد و سوم:به زودی...

یکشنبه 9 خرداد 1395 06:08 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام.
این خاطره هم خوبه و هم غمگین
احساسی و لج درآر..!
دوست داشتنی و تلخ!
اگه میشه یه سر به ادامه بزن-_^
هی...
تعطیل شدیم
ولی ما بروبچ دوشنبه رو هم میریم
امتحانا هم تموم شد ^.^
برای ما " به زودی " تعطیل میشیم...
البته متاسفانه
صانعی هم میگفتش دوست نداره امسال تموم شه.مثل من
امیدوارم سه ماه تعطیلی زود تر از هرسال تموم شه :/

خیله خوب آقا جفت پا نیا تو حلقم -________-
راستی تنها هم اعتراف کرد دروغ گفته و نمیره تهران
خب دیگه زیاد حرف نزنم :/
برو ادامه :/



دیشب شب پر استرسی بود.خرگوشم بی حال بود و دم مرگ بود :/
امتحان علوم هم داشتم لای کتاب رو باز نکرده بودم.
وقتی هم که یکم خوندم رو کتاب خوابم برد!
وقتی بیدار شدم صاف رفتم سمت کتاب.صبح هم همین طور بود.
بالاخره وقت رفتن شد.
وقتی رسیدم مدرسه سوت و کور به نظر میومد :/
تا اینکه دم بوفه رو نگاه کردم و دیدم اعضای گروه اونجان :D
رفتم پیششون و گفتم:
سلاااااااااااااااااااااااااام
تنها&راحله&امینی:
سلام
بقیه جواب ندادن بی شعورا:/
عین همیشه از راه به در شدیم و رفتیم یه کلاس دیگه.
زنگ اول عین آدم گذشت و ما با مفیدی دوست شدیم و امتحان دادیم ولی زنگ دوم ماجرا شروع شد...
مامان مهدوی اومده بود دنبالش که ببرتش.دیگه هم نمیومد مدرسه :((
خلاصه که بغل و خداحافظی :/
در همون لحظه تنها زد زیر گریه.بدجور گریه میکرد.صانعی و تنها هم که انگار یک روح هستن در دو بدن؛صانعی هم زد زیر گریه :((
از آخرای سال متنفرم.خیلی مزخرفه
حالا یکی یکی بچه ها داشتن میرفتن خونه هاشون...
تا اینکه مامان صانعی از راه رسید.
من:
اوه نه @_____________@
صانعی هم مثل همه بچه هایی که رفتن با عطیه و امینی سلفی گرفت :Dهمه دم رفتن عکس میگرفتن :/
بعدش رفتیم دنبال تنها.ینی اصلا آب شده بود رفته بود تو زمین...!همه جای حیاط و مدرسه رو گشتیم اما مگه پیدا می شد؟
از آخر صانعی واقعیت رو قبول کرد و بی خداحافظی میخواست بره که...
تنها از راه رسید!
من:
بی معرفت کجایی؟صانعی داره میره

تنها هم پرید بغل صانعی و گفت:
نمیخوام بریلطفا نروخواهش میکنم نروووو(گریش هم خیلی شدید بود)
صانعی:
تنها دوباره همو میبینیم
تنها:
نمیخوام بری آبجی
من:
تنها بسه دیگه همرو احساساتی کردی(حتی موفق شد اشک منم دربیاره!مگه میشه؟مگه داریم؟)
به مامانش گفتم:
لطفا بذارید فردا هم صانعی بیادلطفاااااااا
مامانش:
ام....بیاد منکه حرفی ندارم
من خطاب به صانعی:
بیا دیگه مامانتم گفت اشکالی نداره
خلاصه که تنها رفت که صحنه رفتن صانعی رو نبینه.سارینا هم مجبورم کرد تا دم در با صانعی بریم.
من:
صانعی فردا بیا دیگهخواهش میکنم بیا
-ام...نمیدونم
من:
بخاطر تنها
رسیدیم جای بوفه.مامانش داشت از بوفه برای صانعی چیزی میخرید که من به صانعی گفتم:
فردا میای یانه؟تکلیف تنها رو روشن کن :(
یکم فکر کرد و گفت:
آره.فردا میام ^_^
سارینا رو هولش دادم و گفتم:
هورااااااااااااااااااا برو به تنها بگو حتما خوش حال میشه
نرفت :/
خدافظی کردیم و سارینا نزدیک بود باهاشون بره (:/) و تا آخرین لحظه نگاهشون کردیم.و من یافتم خونه صانعی نزدیک خونه ما نیست :|
یورتمه رفتم به سمت سالن که تنها رو پیدا کنم و بهش این خبر رو بدم.
مبینا امینی هم به من اضافه شد و منم گفتم یه خوش خبری برای تنها دارم بگرد پیداش کن.حالا گیر داده خوش خبری چیه :|
تنها رو تو هفت تا سوراخ پیدا کردیم و منم بهش خبر رو دادم.امینی هم خبری رو که داشت بهش گفت.لیدا و عطیه و سارینا و هانیه برزگر و تنها رفته بودن تو یه کلاس کوچیک که کارایی که خانوم مدیرمون گفته بود رو انجام بدن.تنها گریه میکرد و چیزی رو که خانوم مدیر گفته بود رو نمی نوشت.تا اینکه برزگر آهنگ " ساقیا " رو گذاشت.(گوشی داشت)
این آهنگ و یه عالمه آهنگ دیگه رو بروبچ گروهمون میخوندن.
-سایا،می هی پیک پیک پیک...
به تنها که تو فکر بود گفتم:
درکت میکنم...الان همه چیز برات خاطره انگیز شده...
اشک تو چشاش جمع شد و منم از حرف خودم گریم گرفت :| بالاخره گریه کردم :/
چند لحظه بعد...
یه پارازیت:
حالا تنها ول کرد این ول نمیکنه :/
عطیه:
تازه یادش اومده باید گریه کنه
.
.
.

برزگر:
سارا بیا باید بریم. :(
تنها:
نه بذار سارا باشه
تا اینکه خانوم مدیرمون اومد افراد اضافه رو بیرون کرد :/
من تا زنگ تفریح در حالی که مشق کلاسی مینوشتم داشتم آروم گریه میکردم :| آخه خانوم جان تو اون شرایط مشق کلاسی چی میگه آخه؟ -_____-
زنگ خورد و شیرجه رفتم به سمت کلاسی که تنها اینا توش بودن.نزدیک بود با سر برم تو که خانوم افشار رو دیدم و برگشتم :|
امینی:
خانوم افشار..میشه بیایم تو؟
-بیاین
ما هم رفتیم.راحله داشت چای میخورد :| کوفتش شه :|
وقتی کارا تموم شد رفتیم بیرون و دقیق یادم نیست چه کردیم.یادمه زنگ کلاس که خورد خانوممون مارو برد تو حیاط.رفتم یه جا دور هم نشستیم و باهم حرف زدیم.که البته حرف هایی که زدیم به دلیل قاطی بودن حرف های سانسور ------------ (آبرو نمیبرم من :)) )نمیتونم بگم :/
شکیبا هم گفته بود رو مقنعم رو امضا کنید؛مقنعش پر امضا بود :||||||
وقتی زنگ خونه ها خورد چند نفر دیگه هم اومدن با تنها خداحافظی.چون فردا دیگه نمیومدن مدرسه.تنها هم دوباره زد زیر گریه ولی کنترلش کرد.وقتی داشت میرفت سمت سرویش در آخرین لحظات گفتم:
تنهاااااااااااااا
برگشت به سمتم و گفت:
فردا میای؟
من:
آره
داشت برمیگشت که بره اون سمت خیابون که دوباره صدا زدم:

تنهاااااااااااااا
تنها:
هوم؟؟؟
من دستم رو گذاشتم رو قلبم و گفتم:
جات اینجاس♥!
-تو هم همین طور!



خب دیگه خاطره امروز هم تموم شد...!
تا فردا اگه
 زنده بمونم میام خاطره بنویسم
خدافظ ^_____^




دیدگاه ها : پونی واقعی^^
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:03 ق.ظ