تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و شصت و هشتم: ...

خاطره صد و شصت و هشتم: ...

دوشنبه 24 مهر 1396 07:54 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، بهترین خاطره های من ،


مثابخصاخعضذرخضکشثذرکذ باورم نمیشعععع
عه سلام :|
دیروز داشتم تو تلگ ول میگشتم کع یهو یکی زنگ زد.اسکرین گرفتم چون احتمال اینکه مزاحم باشه زیاد بود :|
اول نشناختم ولی وقتی گفت فاطمه ام...یهو خشکم زد.یهو یخ زدم.باورم نمیشد...اولین باری بود که اون زنگ میزد.اما...اونکه گفته بود من مزاحمم؟چرا زنگ زده بود؟یعنی میخواست برگرده؟کمک میخواست؟چی شده بود؟چرا؟همه این سوالات در کسری از ثانیه از ذهنم رد شدن که فاطمه شروع کرد حرف زدن.باورم نمیشد داشتم صداشو میشنیدم.بعد مدت ها...
میخواست بیاد باشگاهمون.وقتی اینو بهم گفت...نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراخت.من واقعا خیلی فاطمه رو دوست داشتم اما اون بدجور دلمو شکوند.
اما الان دیگه مهم نیست،شاید بشه بازهم مثل قبل باهم دوست باشیم و دوباره اون دوران خوش برگرده.
فردا بعد یه مدت طولانی دوباره میبینمش.میخوایم باهم بریم باشگاه و به احتمال زیاد اونجا ثبت نام میکنه و بعدش...
سه روز در هفته میبینمش :)
و نکته جالب...
فردا تولدمه :)





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1396 08:17 ب.ظ