تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و شصت و پنجم:بدینوسیله فامیل چیز جالبی شد :D

خاطره صد و شصت و پنجم:بدینوسیله فامیل چیز جالبی شد :D

جمعه 20 مرداد 1396 10:25 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، بهترین خاطره های من ،




دیروز ساعت 12 ظهر با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.ساعتو که نگاه کردم کل بدنم لرزید
ساعت 9 باید میرفتم باشگاه و خواب موندم :|
کل روز از بیکاری دور خودم چرخیدم تا اینکه ساعتای شیش رفتیم خونه دایی رضام.
از اخلمد به بعد برای دیدن فامیلام خیلی خوشحال میشدم و این بزرگ ترین تاثیر اخلمد رو من بود
تو اخلمد پسرداییام با یه لحن بسیار خنده داری که خودشون ساخته بودن حرف میزدن و از اون روز به بعد سوژه خونه ما شدن :))))))
ماهم منتظربودیم متین بیاد دوباره اونطوری حرف بزنع
وای اصن کرکر خنده بود همه به طرز عجیبی طنز شده بودن :|
خواهرم داشت از دست میرفت
بعد از شام همه باهم رفتیم کوهسر به  غیراز مادرجونم و شوهر خالم
جای کوهسر فرش پهن کردیم و خربزه و هندونه میخوردیم
منم هی دنبال امیرعلی میدوییدم که لجمو در می آورد :|
و باز هم متین مارو در حد مرگ خندوند
کوهسر بام مشهده
یعنی ازونجا میتونیم کل مشهدو ببینیم
نکته جالب اینجاس جای حرم امام رضا از بقیه جاها نورانی تره
بعد از اونجا رفتیم بالای یه کوه دیگه
ماه خیلی نورانی بود و بالای کوه فقط نور مهتاب روشنش کرده بود
در کل راه من ریسه میرفتم از دست متین :|
یه عالمه از کوه رفتیم بالا تا رسیدیم به دونفر که یکی میخوند و یکی دیگه تار میزد
هوا تاریک بود و ازون بالا چراغ های شهر مثل تیله های نورانی کوچیک بودن
نور مهتاب اونجا رو کمی روشن کرده بود
صدای اون آقا هم خیلی قشنگ بود مخصوصا اینکه یکی دیگه تار میزد
پیش همونا موندیم و بهشون گوش دادیم
خیلی با ادب بودن
باهامون حرف زدن و برامون آواز خوندن
همه ساکت بودن و بهشون گوش میدادن
آرامش خیلی عجیبی بهمون دست داده بود.بعد یه ساعت باهاشون خدافظی کردیم و برگشتیم و دوباره متین کار دستمون داد :|
اصلا دلم نمیخواست برگردم خونه اما به قول مامانم هرچیزی یه پایانی داشت




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 10:53 ب.ظ