تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و شصت و چهارم:دو هفته پیش_اخلمد :|

خاطره صد و شصت و چهارم:دو هفته پیش_اخلمد :|

چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:06 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


سلام :|
بعد مدت ها از گوشی خودمو رها کردم و اومدم تو وبم :///
تو تلگرام 25 ساعته آنلاینم برا همین نمیام اینجا :|
قبلا تلگرام برام هیچ چیز خاصی نداشت به زووووور هر صد سال یه بار بازش میکردم ولی الان یه نفر هس که منو میکشونه اونجا ^^
آیلییییییییییییییییین :D
خا بگذریم :|
این خاطره مال دو هفته پیشه :|
ینی این هفته نه
هفته قبلش نه
پنج شنبه و جمعه هفته قبلش :|||
تصمیم گرفته بودیم با خالم و دایی حسینم و دایی عباسم بریم اخلمد
ساعت 6 صب پاشدیم :|
تا رسیدیم ساعتای 8 بود.اونجا سه تا خر گرفتیم یکی سواری میداد دوتا بار میکشیدن :|
داییم اونجا یه آشنا داشت برا همین جا داشتیم:
دهکده فانوس /:
البته دهکده نبود :|
یه عالمه از آلاچیقاشو اشغال کردیم
یکی از پسرداییمام کلاس دومه اسمش امیرعلیه یه تفنگ آب پاش بزرگ داشت که مخزنش شبیه مینیون بود پر آب میکرد مثل کوله مینداخت به پشتش تفنگشم بزرگ بود دهنمونو سرویس کرد :|
دوتا پسرداییای دیگم یکی ایلیا همسن خودمه یکی متین چند ماه بزرگ ترع کلاس هفتمه اوناهم که اصن کر کررر خنده خواهرم از دستشون داش بیهوش میشدکل اون دو روز اینا هی مارو میخندوندن |:|
بعد از ظهرش خالم با دایی عباسم اومد و رفتیم تا جای آبشار اول.
سردیشو نمیتونم توصیف کنم :|
تا آبشار دومم رفتیم ولی ایلیا نیومد من و متین با بقیه رفتیم اونجا.من و متین تا یه جایی نزدیک یه حفره بزرگ تو کوه رفتیم بالا و همونجا موندیم :|
زیاد بالا نبود البت
بعدشم من و متین نوبتی از زیر آبشار رد شدیم و یخ زدیم :|
خیییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود زیبایی اونجا وصف شدنی نیس
قبل اینکه بریم آبشار رفتیم یه جای عمیق تو رودخونه پیدا کردیم لا به لای سنگا :|
رفتیم آبتنی :D
آب هم بینهایت ییییییییخخخخخخخ
داییم با سر شیرجه رفت توش :|
نمیدونم چطوری یخ نزد
پسر دایی های بدبختمم کرد زیر آب ولی یکیشون در رف
شبش هم من و متین و ایلیا و امیرعلی ( ماشالا پسردایی هاروووو :| )رفتیم تو جنگل کاملاااا تاریک اونم با یه چراغ قوه کوچیک /:
همه چی بنظر ترسناک میومد :|
یه عالمه رفتیم جلو تا اینکه من گفتم مامان باباهامون نگران میشن و برگشتیم
بعدشم من رفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام خوردیم و یه دور دیگه با پسردایی ها و خالم و شوهر خالم رفتیم جنگل
آسمون انقدررررررر صاف بود که بازوی کهکشان دیده میشد :|
نجومی ها میفهمن عمق فاجعه رو :|
بینهایت ستاره بود
انقدر زیاد که نمیدونستی چطوری نگاهشون کنی
بعدشم که برگشتیم گرفتیم خوابیدیم.
روز بعد دوباره رفتیم آبتنی همون جای قبلی و اندفعه منم رفتم تو آبچون قدم 174 سانتی متره و نسبت به سنم خیلی بلند است آب در عمیق ترین قسمت تا جا نافم بود |:
وقتی داشتیم از آبتنی برمیگشتیم من و پسردایی هام از تو رودخونه رد میشدیم هرجا عمیق بود میگفتن اول تو برو قدت بلنده
بعدشم نزدیکای بعد از ظهر برگشتیم :(
انقدر بهم خوش گذشت که حتی وقتی بهش فکر هم میکنم بهم خوش میگذره :D




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 10:25 ب.ظ