تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد شصت و سوم:3 خواهر :D

خاطره ی صد شصت و سوم:3 خواهر :D

دوشنبه 26 تیر 1396 03:09 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


دلام دلام *~*
دیروز یکی از محشر ترین روزای زندگیم بود :D
بدینگونه که ساعت یه ربع به ده به زور مامانم بیدار شدم تا بریم یه باشگاهو ببینیم تا اگه خوب بود مامانم ثبت نامم کنه تا بعد از مدت ها برم کلاس :///
حالا ساعتش 10 و ربعه تا یازده و نیم و منم که همیشه تا لنگ بعد از ظهر خوابم :|
باشگاهی که میخواستم برم باشگاه مربی قبلیم بود همونی که گفتم رفت ولی شنبه ها میومد بهمون کاتا یاد میداد *~*
راهش جوریه که باید با ون برم و ساعت 10 صبح هم کسی نیست که منو ببره پس خودم باید برا اولین بار تو زندگیم تنها برم و بیام :|اما از شانسم سه روز اول کلاسم مامانم هست :|||
پس مامانم باهام اومد و راهو بهم نشون داد.وقتی رسیدیم باشگاهو یافتیم و رفتیم تو و دیدیم هنرجویان گرامی دارن دور باشگاه میدون که گرم شن :|||سنسی ماهم اون وسط داشت کاتا تمرین میکرد که یهو چشمش به ما افتاد و اومد پیشمون.بعدشم که کلی حرف زدیم و تمرین بچه هارو نگاه کردیم و فرم ثبت نامو گرفتیم و برگشتیم :| شانس آوردم که راهش سر راست بود و مامانم گذاشت برم کلاس :///
صد ساله که کاراته کار نکردم -_-
بعدشم اومدم گرفتم خوابیدم تااااا ساعت 5 اینا که خواهرم بیدارم کرد و گفت اگه میخوای با ما بیای کافه کیوسک پاشو برو ظرفا رو بشور :|
منم گوش ندادم و تا ساعت 6 اینا خوابیدموقتی هم بیدار شدم نشستم بازی پونی بازی کردم تا اینکه خواهرم میخواست خفم کنه برا همین رفتم ظرفا رو شستم.وسط ظرف شستن رفتم تو اتاق و یه کاری کردم که دوباره روحیه بگیرن :| چون نمیخواستن برن ولی من مجبورشون کردن کارارو راست و ریست کنیم و بریم.کارا که تموم شد با تاکسی رفتیم کافه کیوسک و ....
درو که باز کردم محو شدم *~*
هرچی از خوشگلیش بگم بازم کمه...
بی نهایت شیک بوددددددددددددددددددد
قیافه من یه چیزی تو این مایه ها بود :



:|
رفتیم طبقه بالا و صبر کردیم یه میز خالی شه تا بشینیم...
خلاصه که اونجا یه چیز عجیب قریب خوردیم :|
3 بنانا اسپلیت ( فک کنم :| ) و یه کیک بستنی :|
یهو دیدیم یه سینی پر میوه برامون آوردن
تو یکی از سینی ها یه تیکه کیک شکلاتی بود با سه تا گوله ی بستنی شکلاتی روش که اونو من اسکی رفتم
خلاصه جونمون دراومد تا همه اونا رو بخوریم :|
بعدشم که رفتیم طبقه پایینش و 487598679876 تا عکس گرفتیم :||||
از آخر هم ساعت 10 شب رسیدیم خونه -_-
و من فهمیدم که نتایج نمونه اومده @_@
پسـ یواشکی رفتم نگاه کردم و.........





















































قبول نشدم :(((((((
کمی گریه کرده تا خالی شم ولی بعدش با خودم گفتم:
به درک سه سال دیگه جبران میکنم :|
و این بود روز محشر ما :|||||





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 04:02 ب.ظ