تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و شصت و یکم:همون روزِ نمونه :|

خاطره ی صد و شصت و یکم:همون روزِ نمونه :|

شنبه 10 تیر 1396 01:43 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



داشتم خاطره قبلی رو مینوشتم که خواهرم بهم گفت مامانم گفته که اگه حوصلم سر رفته منم باهاشون برم.آخه خواهرم و مامانم یه جا کار میکنن.منم قبول کردم.خاطره رو چرکنویس کردم و حاضر شدم و رفتم پایین.محظ احتیاط هندزفری رو هم برداشتم که دیدم تو ماشین داره چاوشی پخش میشه بیخیال شدم :|
هنوز از نتی که ایرانسل بهم داده بود مونده بود چون نت خونه رو شارژ کردیم پس از وسطای راه مشغول گوشی شدم.بعدشم رسیدیم بیمارستان امام رضا و خواهرم رفت سر کار و مامانم از سر کار برگشت :|منو برد تا بخش جدیدی که توش کار میکرد رو ببینم.
خخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییلللللللللللللللللللییییییییییییی
بزرگ بود :|
اصن مخم هنگ کرد.خیلی بزرگ و شیک و تمیز بود
بعدشم رفتیم خونه جدید خالمو ببینیم.
خونه خالم خیلی باحال بود از در که وارد میشدی راهرو بود تو راهرو یه اتاق و دستشویی بعدشم پذیرایی و آشپز خونه هم چسبیده به پذیرایی و بعدشم حیاط :Dخونه قدیمی بود و خاله مامانم و داییم خیلی وقت پیش توش زندگی میکردن.من حیاطو دوست داشتم.اونجا خواهرم سمیرا بود که برای کمک رفته بود با همون داییم که قبلا اونجا زندگی میکرد و فامیل دور :|
یکی دو ساعت اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه.منم چون دیر خوابیده بودم صبح ساعت 9  رفته بودم امتحان بدم و بعدشم نخوابیده بودم رو زمین خوابم برد :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1396 01:54 ب.ظ