تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و شصتم:نمونه @-@

خاطره ی صد و شصتم:نمونه @-@

جمعه 9 تیر 1396 06:23 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، خاطرات دوران مدرسه ،


دیر خوابیده بودم.بابام بیدارم کرد و منو رسوند دبیرستان بی بی سلطنت قفلی :|
یکی از بزرگترین چالش های زندگیم بود.تو ماشین همش یه چیز بود که تو مغزم تکرار میشد:
دوستام
دوستام
دوستام....
کل راه تو فکر بودم و دلشوره داشتم.حس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم.وقتی رسیدیم با خودم گفتم:
کارم ساختس!!
پیاده شدم و رفتم تو مدرسه.همون اول دو تا از همکلاسی هامو دیدم و اونا لیدا رو به من نشون دادن.رفتم پیش لیدا.سیما هم کنارش واستاده بود.باهم حرف میزدیم تا اینکه یهو فاطمه با نگار از جلومون رد شدن...
ما:
سلام :|
نگار:
سلام :|
فاطمه هم فقط دستشو تکون داد و از جلومون رد شدن :|
بعدش رفتیم جای بابای لیدا و کلی مسخره بازی در آوردیم حتی باباش روش تقلب هم یاد داد
از بلندگو اعلام کردن و ما رفتیم تو یکی از کلاسای طبقه بالا و صندلی هامونو پیدا کردیم.
ای خدا عاشقتم!!!
صندلی من پشت فاطمه بود :))
عجب شانسی
جالب اینجاس داشتم عددای روی میزا رو نگاه میکردم که میزمو پیدا کنم که یهو فاطمه گفت:
جات اینجاس!پشت من!
چیزی نگفتم و فقط نشستم.
خلاصه که بعد کلی تشریفات و استرس دادن ما گذاشتن امتحان بدیم :/
سوالا زیاد سخت نبود اما علوم و ریاضی رو مشکل داشتم.
اجتماعی رو هم که نگو همه سوالاش تکراری بود اصن آسون تر از اجتماعی نبود :|
منو باش فکر میکردم اجتماعی چقد سخته... :|
اون وسطای امتحان هم به هرکی که میخواست آب میدادن منم یه لیوان گرفتم نصفشو خوردم و نصفشو گذاشتم اون سر میز چون مراقب میگفت اگه آب بریزه رو پاسخنامتون دیگه نمیتونین امتحان بدین... :/
از شانس خفاملسثاسلکثخس من وقتی با پاک کن پاک میکردم لیوان تکون میخورد و از آخر هم ریخت :|
منم سریع برگمو کشیدم طرف خودم که خیس نشه اما کنارش خیس شد :|
منم اصن به رو خودم نیاوردم یواشکی گرفتمش جلو باد کولر که خشک شهچون ردیف جلو کولر بودممن ردیف وسط میز قبل از آخر مینشستم.
بعدشم همه سوالا رو جواب دادم و رفتم سراغ اونایی که چواب نداده بودم.چندتاشو جواب دادم و چندتاشم بلد نبودم.داشتم از اول چک میکردم که وقت تموم شد :/
بعدشم مارو نگه داشتن تا برگه های طبقه پایینو جمع کنن.توی اون فاصله نگار اومد پیش فاطمه و باهم حرف میزدن تا اینکه فاطمه به نگار گفت:
برو ازم دور شو :| دیگه نمیخوام ببینمت :| برو ازت بدم اومد :|||
نگار:
عههههه چیه مگه؟ :|
فاطمه خطاب به من:
سارااااا این گفته در عوض قبول شدن تو نمونه براش کتاب بگیرن :|||
منم که داشتم از تعجب حرف زدن فاطمه با من شاخ در میاوردم گفتم:
کتااااااااب؟@-@
فاطمه:
آره :|
من:
ببین...اصن لازم نبود برا یه کتاب تا اینجا بیای :|
فاطمه:
آره....:|
من:
من خودم برا تولدت بت کتاب دادم
و از اون به بعد منم به حرفاشون گوش میدادم و میخندیدم |:
بعدشم کع فاطمه بهم گفت:
سارا...کیکتو نمیخوری...؟دارم از گشنگی میمیرم
من:
نع بردار :| (گشنم بود ولی من عاشق فاطمه بیدم)
بعدشم تو راه به طبقه پایین بهم گفت:
سارا بابت کیک ممنونم :)
من:
ام.... خواهش :|
بعدم دم در مامان فاطمه رو دیدم.یکم باهم حرف زدیم و خدافظی کرد اما من نزدیکشون راه میرفتم که بابامو دم در دیدم و رفتم سوار ماشین شدم.فاطمه هم داشت از خیابون رد میشد که یه نگاه تو ماشینو انداخت و منم از فرصت استفاده نموده لبخند زده و دست تکون دادم :|
فاطمه هم یه جوری که انگار غافل گیر شه صورتش از هم باز شد و لبخند زد و دست تکون دادع :|
و تمام:|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 08:26 ب.ظ