تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاه و نهم:... :/

خاطره ی صد و پنجاه و نهم:... :/

جمعه 9 تیر 1396 05:42 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


چند روز پیش میخواستیم بریم بیرون.مقصد نا معلوم بود اما راه افتادیم.تو راه به این نتیجه رسیدیم که بریم روستای کَنگ.از شانس من ایرانسل درست بعد از تموم شدن نت خونه یه گیگ رایگان بهم داده بود :))
پس تو راه سرم تو گوشی بود اما شارژ زیادی ندارشتم.
به محض اینکه وارد روستا شدیم دیگه هیچی آنتن نداد و به فنا رفتم :|چند کیلومتری مستقیم رفتیم تا اینکه رسیدیم اونجا.اونجا یه نفر به ما اجازه داد ماشینمون رو ببریم خونش بذاریم و خب خیلی خوشحال شدیم |:
بعدشم راه افتادیم...
رفتیم و از توی جنگل رد شدیم.کللللللللللللللللللیییییییییییییییییییی راه بود اما مناظر خیلی زیبا بودن.من یه قارچ خیلی بزرگ هم یافتم که رو درخت رشد کرده بودخواهرام سعیده و سمیرا که همش عکس میگرفتن و عقب میموندن من و مامانم و بابام جلوتر میرفتیم.کلی از تو جنگل رد شدیم و از سر بالایی بالا رفتیم تا اینکه رسیدیم به روستا.چون سعیده و سمیرا هنوز پایین مونده بودن و عکس میگرفتن مامان و بابام مجبور شدن براشون وایستن.منم که طاقت نداشتم جلوتر رفتم تو روستا رو گشتم :|روستاش بزرگ بود و ما فقط کمیش رو گشتیم.و کمی توت خوردیم :|
حدود 2-3 ساعت از وقتی ماشینو پارک کردیم تا وقتی که برگشتیم سوار شیم طول کشید :|
بعدشم برا ناهار رفتیم رستوران و من و خواهرام جوجه خوردیم و مامان و بابام شیشلیک |:
و تمامع :|
منم کلیی از مناظر عکس گرفتم تو گالری میذارم.




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 9 تیر 1396 06:06 ب.ظ