تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاه و ششم:روز خوب و بد :)

خاطره ی صد و پنجاه و ششم:روز خوب و بد :)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:22 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



خانوم افشار در زد اومد تو کلاس و گفت:
برین نماز خونه
خیلی خوشحال شدم.دیگه از شر ریاضی خلاص شده بودم.مبینا و لیدا هم کنار من نشسته بودن و منم زیاد از این بابت خوشحال نبودم.اکیپمون دیگه اکیپ نیست.لشکر شکست خوردس.من و فاطمه و نیلوفر و نگار و یگانه تو یه اکیپیم و بقیه تو یه اکیپ دیگه.باهم قطع رابطه کردیم...
آره.آره غم انگیزه.منم باورم نمیشه ما همون دوستای کلاس پنجمی هستیم که برا هم جون میدادیم...
فاطمه و بقیه جای دیوار نمازخونه وایستاده بودن.رفتم پیششون.داشتیم درباره بابا ها و عشقشون به ماشین حرف میزدیم :| یکم که گذشت رفتیم تو نماز خونه و یه جا نشستیم.به مناسبت نیمه شعبان جشن گرفته بودن.مولودی خون آورده بودن.ما هم داشتیم مسخره بازی درمیاوردیم :||یگانه یهو وسط مسخره بازی هاش گفت:
اگه همینجوری به مسخره بازی ادامه بدم آبروی اکیپ میره :|
که یهو فاطمه گفت:
کدوم اکیپ؟ :(
من:
بیشتر شبیه لشکر شکست خوردس....
چند ثانیه بعد دیدیم فاطمه داره گریه میکنه.همه دلداریش دادن ولی من بغلش کردم و شروع کردم به ناز کردنش.همه تو فکر بودیم که یهو نیلوفر اومد و جویای ماجرا شد.هیچکس جواب نمیداد.صدای گریه یواش فاطمه میومد.بهش گفتم:
شاید این روزا بهترین روزای زندگیت باشه.شاید بعد از این همچی بدتر شه.پس بیخیال.خب؟خب؟
و سرمو گذاشتم روشونش.
نفهمیدم کی ولی یکی پرسید:
الان داری برا چی گریه میکنی؟
فاطمه گفت:
من بخاطر اینکه باهاشون قهریم گریه نمیکنم من بخاطر پارسال دارم گریه میکنم.پارسال خیلی خوب بود...
دقیق نشنیدم اما فکررررررر کنم یگانه یه چیزی گفت که فاطمه در جوابش گفت:
قبلا از در خونه وارد میشدم میومدم همش درباره حنانه و کوثر حرف میزدم.ولی الان چی؟مگه من کم باهاشون خندیدم؟کم گریه کردم؟
و شدید تر گریه کرد.
منم همنجور که بغلش کرده بودم و نازش میکردم و سرمو گذاشته بودم رو شونش یهو دیدم اشک تو چشام جمع شده...یهو همچی تار شد....تار تر...بیشتر و....چشامو بستم و گونه هام خیس شد...چشامو باز کردم.باورم نمیشد...داشتم گریه میکردم!من امسال فقط یه بار گریه کرده بودم.این دفعه دوم بود چون من نمیتونم گریه کنم...فاطمه گفت:
سارا؟داری گریه میکنی؟
نیلوفر:
ساراااا؟؟گریه نکن
ولی نمیتونستم.
عین ابر بهار گریه میکردم.دست خودم نبود.نیلوفر که هنوز در جریان نبود بغلم کرد و گفت:
سارا برا چی داری عین ابر بهار گریه میکنی؟بگو دیگه من طاقت دیدن گریه شمارو ندارمبخاطر اکیپه؟
من:
کدوم اکیپ؟اکیپی مونده؟
نیلوفر:
آها...از اون لحاظ...(فکر کنم اشتباه نوشتم :/)
فاطمه:
سارا.گریه نکن دیگه.
من:
ببخشید
و اشکامو پاک کردم.ملودی خون داشت میخوند.ریتم عجیبی داشت.یکم بعد لیدا اومد.لیدا میگفت همونجور که تو نیلوفر و نگار رو آوردی و بهشون وابسته ای حنانه هم عطیه رو آورده دیگه.و فاطمه میگفت فقط عطیه نیس سیما هم باید بره (ماجرا طولانیه :|)لیدا میگفت خو اونم به اونا وابستست و باهم کنار بیاین :|
باورتون نمیشه ترتیب ماجراها یادم نمیاد.حرفا و اینا یادم نمیاد. سه خط مینویسم 3 ساعت فکر میکنم. :/
خب اهم...فاطمه میگفت که عمرا به گروه اونا برنمیگرده و اونا بی معرفتن.
و منم گریه کردم.خیلی شدید تر.شدید.نیلوفر منو بغل کرد.یگانه گفتش که فراموششون کنیم و اینا که من و فاطمه گفتم نمیشع و مخالفت کردیم.من و فاطمه داشتیم گریه میکردیم.من یه دستمو گذاشته بودم روی چشام و دست دیگمو از پشت فاطمه رد کرده بودمو بازوشو گرفته بودم.به حساب خودم بغلش کرده بودم.فاطمه داشت درباره بی معرفتی لیدا حرف که من گفتم:
بسه دیگه!ولش کن!
فاطمه:
نه! بذار بگم
من:
تو شیش سال خاطره نمیاد جلو چشات!میاد؟نه بگو میاد؟
هیچی نگفت.جشن تموم شد و همه میرفتن بیرون و فقط ما نشسته بودیم دور هم.خانوم رمضانی،معلم پارسالمون اومد و گفت:
پاشین.همه رفتن چرا شما اینجا نشستین؟ :| جلسه دارین؟ :|
پاشدم.
خانوم رمضانی زد رو شونه فاطمه و گفت:
سخنران...
همه:

من:

و رفتن.من با خانوم رمضانی میومدم.بچه ها جای کتابخونه نمازخونمون داشتن حرف میزدن.به خانوم گفتم:
خانوم رمضانی...ای کاش میشد دوباره برگردیم پارسال...تو کلاس شما...
و همینجوری گریه میکردم.صدام میلرزید.
خانوم از فاطمه پرسید:
برا چی؟مگه چی شده؟
فاطمه گفت:
هیچی خانوم گروهمون از هم جدا شد :/
خانوم:
عه
من:

فاطمه:
سارا...ولش کن...
و رفتیم بیرون.من همچنان گریه میکردم ولی کمتر از قبل.بقیه سعی میکردن منو بخندونن برا همین حالم بهتر شد.به زور از هم جدا شدیم و رفتیم تو کلاسامون.مبینا رفت رو مخم و هی سوال میپرسید و تیکه مینداخت :| منم رفتم بیرون با اینکه خانوممون اشت میرفت تو کلاس.فقط دوست داشتم برم بیرون تحمل کلاسو نداشتم.بعد از گذشتن از سد معلم رفتم یه گوشه نشستم به گریه کردن.دیدم یکی از بچه های کلاس اومد بیرون.خانوممون فرستاده بودش دنبال من.بی توجه بهش به گریم ادامه دادم که دیدم رفت پشت مدرسمون.منم دویدم تو سالن و اون منو ندید.رفتم تو کلاس.فکر کنم خیلی ضایع بود که گریه کرده بودم :|
یه چند دقیقه بعد اونی که اومده بود دنبالم دوید تو کلاس و نفس نفس زنان گفت:
خانوم همه جا رو گشتم هیچ جا نیست
من:
من اینجام
و ضایع شد :|
.
.
.
زنگ خونه ها که خورد مثل همیشه با فاطمه تا جای سرویسش رفتم.دیرش شده بود و میخواست زود بره.فاطمه:
خب سارا کاری نداری؟
چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم.فقط بغلش کردم.فاطمه:
خیلی دوست دارم
من:
منم همینطور :)
و رفت................







دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ