تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاه و پنجم:camp kosar :|

خاطره ی صد و پنجاه و پنجم:camp kosar :|

شنبه 16 اردیبهشت 1396 08:47 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



از یه هفته قبل بار و بندیل رو جمع کرد بودم.دوشنبه هفته پیش کل روز رو داشتم با لیدا برنامه ریزی میکردم چی بیاریم چی نیاریم.امروز هم که کلی ذوق داشتم و ساعت 7 و 32 دقیقه و 45 ثانیه تو مدرسه بودم :| در این حد ذوق داشتم :|اتوبوس ها با تاخیر رسیدن و ساعت 8 و نیم تو اردوگاه کوثر بودیم.بند و بساط رو تو آلاچیقمون پهن کردیم و لباسامونو عوض کردیم.با ساعت ها تلاش فراوان تونسته بودیم مدیرامونو راضی کنیم که با لباس فرم بیایم مدرسه بعد بریم اردوگاه و اونجا لباسامونو عوض کنیم :| من شلوار لی پوشیده بودم با یه لباس آستین بلند چارخونه صورتی با یه شال قهوه ای که روش گلای کوچیک داره با یه کلاه که تقریبا شبیه کلاه اپل جکه :D حتما عکسشو میذارم.من بودم و لیدا و کیمیا نامجو که البته بخاطر کمبود جا ساناز قائنی و نیلوفر نیازی و فاطمه ذاکر هم بهمون اضافه شدن.یه چند دقیقه بعد نیلوفر اکیپ خودمون منو کشوند یه گوشه و گفتش که نگار (عضو جدید گروهمون) رفته یه اکیپ مزخرف دیگه رو آورده تو آلاچیقشون :| بنابراین اونا هم کوچ کردن به آلاچیق ما و شدیم 8 نفر.هیچی دیگه کل روز اسکل بازی درآوردیم :|و اینم بگم که:
غیر مدرسه ما که چهارم و پنجم و شیشم بودن از یه مدرسه دیگه اولی ها و دومی ها و سومی ها هم بودن و از یه مدرسه دیگه دبیرستانی ها که نمیدونم پایه چندم بودن :| به منم تیکه انداختن @#$%@$^@#$% ها -___________-
اونجا یک جا بود که زمین عادی بود بعد پله میخورد میرفت بالا آلاچیق ها بود که دو طرف رو پر کرده بودن مستقیم که از وسط آلاچیق ها رد میشدی به جایی میرسیدی که وسط آبنما بود و دورش فضای سبز و اینا و یه بوفه بزرگ هم بود.از اونجا هم دوباره پله میخورد میرفت بالا که رستوران بود و یه باغ راه و یه عااالمه جای خالی برا بازی کردن :))
حالا اصل مطلب...
یکی از کلاس اولی ها افتاد تو حوض آبنما و عمق حوض هم یکم برا یه کلاس اولی قد کوتاه زیاد بود :|اونم که هول شده بود دست و پا میزد برا همین آب میرفت تو حلقش :/ خانوم ما هم پریده تو آب نجاتش داده :|نام این قهرمان:
خانوم فاطمه هدایت :|
به افتخارشششششششش :))خب... اهم...
از بچه های اکیپ ما هیچکی نیومده بود جز نیلوفر و نگار و من و لیدا :/ این فاطمه هم که گندش بزنن انقدر که خرخونه نیومد :|||
اونجا توی کمپ ما دومین آلاچیق سمت چپ بودیم و سه طرف پشت و چپ و راست رو با چادر لیدا :| و دوتا پتو مسافرتی که یکیش مال من بود بسته بودیم :D
اولین کاری که کردیم خوردیم :|بعدشم اکیپ قائنی اینا والیبال بازی کردن و ما بقی اسکل بازی در آوردیم :| من و نیلو هم که همش باهم قدم میزدیم :/ البته نگار هم بعضی اوقات میومد.تازه...بستنی و دلستر خوردیم :|||| ناهار هم بهمون مرغ دادن که من اضافی مرغمو دادم به یه گربه :|||
کلا خیییییییییییییییییییییلی خوش گذشت...باید تیپ بچه های مدرسه رو میدیدین...اصن 34693863856 درجه عوض شده بود قیافه هاشون :|
و منم تازه اون موقع پی بردم فرم مدرسه چقدر م****ـه به قیافه آدم
(اگه فهمیدین بابت بی ادبی معذرت :|♥)
خلاصه که خیلی خوش گذشت منم خیلی با تیپم حال میکردم به نظر خودم که خیلی خوشگل شده بودم هیچ وقت همچین حسی نسبت به خودم نداشتم :||ما که بیشتر وقتمون رو قدم زدیم که من تو یکی از این قدم زدن ها یکی از حرفای دلمو به نیلو گفتم که منو بدبخت کرد :|| میخواست ته و توی قضیه رو دربیاره که فکر کنم فهمید :/
یه بار دیگه هم داشتیم راه میرفتیم یه خانومی با کلاهم عکس گرفتالبته تو عکسه نور افتاده بود همرو پاک کرد نازن
خلاصه که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت تازه راننده اتوبوسمون پایه بود برامون آهنگ گذاشت
اتوبوس رو گذاشتیم رو سرمون

البته من خجالت میکشیدم :|
خب دیگه...
باشد که رستگار شوید :|
بای :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:28 ق.ظ