تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاه و سوم:جمعی از اتفاقات فراموش شده :/

خاطره ی صد و پنجاه و سوم:جمعی از اتفاقات فراموش شده :/

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 11:37 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام :)
اومدم از اتفاقاتی بگم که چند وقت اخیر افتاده اما یادم رفته بنویسم :/
اول اینکه رفتیم اردو :|
پژوهش سرا -____-
از حق نگذریم خوش گذشت :D
اول رفتیم اتاق شیمی و از تعجب شاخ در آوردیم :|
بعد رفتیم فیزیک که خوابمون برد -__-
و در آخر اتاق زیست که خیلی عجیب غریب بود!جنین موجودات رو گذاشته بودن تو الکل
جنین انسان هم بود.7 ماهه @-@شبیه آدم فضایی ها بود :|خیلی عجیب غریب بوووووووودمال گوسفند هم بود :|مرغ عشق :| حتی کرم دماغ گوسفند هم بود
و زالوو خرچنگ :|
خلاصه که کلی حظ کردیم :|
بعدشم با میکروسکوپ سلول های انواع چیزا رو نیگا کردیم.مال نون کپک زده خیلی خوشگل بود.شبیه کریستال بود.
اتفاق دوم مال 5 شنبه هفته پیشه.من و خواهرم سعیده رفتیم دو تا جوجه خریدیم :|خیلی ناز بودننننننن.وقتی مامانم از سرکار اومد کلی دعوا کرد و مجبورمون کرد بندازیمشون بیرون :(((
الته فکر نکنین انداختیمشون تو سطل آشغال هااا :||||||
یکی از جوجه ها که فکر میکرد خواهرم مامانشه :|هی میرفت رو دست خواهرم میخوابید :|خواهرمو از اون موقع دا میزنم مامان مرغه یکی دیگشم که خیلی به من لطف داشت رو دستم جیش کرد -___________-
یکی هم به خرگوش بدبخت من نوک زد :||||||باید قیافه هاشونو میدیدید وقتی همو برا اولین بار دیدن
تازه اولش جوجه ها ازمون میترسیدن ولی بعدش با ما آشنا شدن در حتی که وقتی راه میرفتیم دنبالمون میدویدن ^_^
از آخر هم زنگ زدم به فاطمه و کل قضیه رو تعریف کردم و اونم قبول کرد که جوجه هارو بگیره برای پسر داییش منم جوجه های نازمو گذاشتم تو جعبه اتومون و بردم براشون :((((وقتی همو دیدیم انقدر خندیدیم که نمیتونستیم باهم حرف بزنیم :| خلاصه که به لطف مامانم ( -_______-)جوجه ها نصیب پسر دایی فاطمه شد :|منم که خیلی دوستشون داشتم تا صبح براشون گریه کردم البته کسی نفهمید چون همه قطعا ساعت 5 صبح خواب بودن :/الانم خیلی دلم براشون تنگ شده اما یه جوری به خودم فهموندم که از دستشون دادم :(
حالا این به کنار ببینید چه گندی زدم :|
اتومون رو تازه خریده بودیم و گارانتیش رو جعبه بوده... :|
عررر
خدا رو شکر هنو جعبه هه رو دارن وگرنه الان نمیتونستم براتون تایپ کنم چون توسط مامانم به قتل میرسیدم
راستی این خاطره جوجه هارو فراموش نکردم فقط میخواستم عکسشون رو بریزم تو کامپیوتر که بذارم ولی نمیشه :|هروقت تونستم  عکس های نقل و نبات ( اسم جوجه ها) رو میذارم ^_^




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:28 ق.ظ