تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاه و یکم:یک پیغام از زلزله:بالاخره که خوابتون میبره!

خاطره ی صد و پنجاه و یکم:یک پیغام از زلزله:بالاخره که خوابتون میبره!

پنجشنبه 17 فروردین 1396 11:50 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سرم درد میکرد،دیشب ساعت چهار صبح خوابیده بودم.کی فکر میکرد یه زلزله ی 6/1 ریشتری بیاد؟!اگه امام رضا(ع) نبود عین بم با خاک یکسان شده بودیم.دوست داشتم بخوابم اما اینکه بقیه بیدار مونده بودن و برای زلزله آماده میشدن حس بدی بهم میداد که منصرفم میکرد.
امشب خلاف شب های دیگه از ترس زلزله توی پذیرایی رخت خواب پهن کرده بودیم و تابلو ها و آینه هارو برداشته بودیم.میز وسط رو یه کنار گذاشته بودیم و روش یه چیزی کشیده بودیم که لوستر کار دستمون نده :/
بعضی پس لرزه هارو حس میکردیم و هیجان جو میداد :))همچی خوب پیش میرفت.
سمیرا همه وسایل لازم رو برداشته بود و توی کوله ی لپتاپ گذاشته بود:
تن ماهی،آب،دستمال،نون،پتو ی مسافرتی و....
کیف پر پر شده بود.
پالتو ها و شال هامونو روی اوپن گذاشته بودیم که اگه زلزله شد بزنیم به چاک.هرچی من و سمیرا اصرار کرده بودیم بقیه قبول نمیکردن بریم به پناهگاه هایی که اون دور و اطراف بود.خیلی اصرار کرده بودیم اما همه به نوعی ناز میاوردن:
-واای!عمرا من برم تو اون سالنا!از اونجا ها بدم میاد!
+نه!من اونجا خوابم نمیبره...
×بگیرین بخوابین بابا هیچکار نمیشه :/
از آخر بیخیال شدیم و نشستیم خندوانه نگاه کردیم.
سعیده بالاخره دست از سر استوریه اینستاگرامش برداشت و اومد تو هال و برای خودش چایی ریخت.چایی رو گذاشت رو میزی که روش یه پتو مسافرتی انداخته بودیم و با لحن خوشحالی گفت:
عهه!اگه بهم میگفتین کرسی رو هم آوردین زودتر میومدم!!!
پتو رو داد بالا و....
من و سمیرا از خنده جر خوردیم :|
خودش هم میخندید انگار نه انگار خیلی ناجور ضایع شده :|||
دیگه سردرد امونمو بریده بود.رفتم پیش مامانم تو رخت خواب دو نفری بخوابم.
.
.
.
یه یک دقیقه ای بود که دراز کشیده بودم،یهو لرزش زمین رو حس کردم.من و مامانم همزمان بلند شدیم:
-زمین لرزید!
+زلزله!!
لرزش انقدر شدید بود که وقتی من دراز کشیده بودم تکون میخوردم!سریع پاشدم و رفتم لای چهارچوب در.سعیده و سمیرا داشتن میومدن تو اتاق که مامان گفت:
واستاد!
اما بابام مخالفت میکرد.اما همه با این موافق بودیم که این پس لرزه یه 5 ریشتری بود!سعیده که خیلی ترسیده بود با ندای مقدس"غلط کردم بریم بیرون بخوابیم"بدون توجه به حرف بقیه لباس پوشید و حاضر شد.ایشون همون کسی بود که از ناجور بودن سالن ها مینالید!خلاصه که حاضر شدیم و رفتیم دنبال جا...خدارو شکر قبلا یه ستاد مدیریت بحران جای خونمون ساخته بودن.شاید باورتون نشه....پر شده بود!!!پارک پر چادر بود!همون موقع ها من داشتم فکر میکردم دوستام هم حتما اومدن بیرون و من میتونم ببینمشون :| که متاسفانه همون موقع ها جای فضای سبر کنار مجتمعمون واستادیم :|
چادر رو که باز کردیم من داشتم منجمد میشدم.من و مامانم و بابام رفتیم خونه که پتو هارو بیاریم.من نیز از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی و یه چند دست دیگه لباس گرم پوشیدم :|||پتو هارو برداشتیم و رفتیم که بخوابیم.انقدر مسخره بازی درآوردیم.... :| عکس هم گرفتیم
سرم خیلی درد میکرد.جایی که من خوابیده بودم کنار بود و سوز میومد از بالای سرمو این سردردمو بیشتر میکرد.عروسکی که با خودم آورده بودمو ( :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| ) گذاشته بودم بالای سرم اما فایده نداشت.هوا انقدر سرد بود که خوابم نمیبرد.
.
.
.
چشامو باز کردم و صدای مامان بزرگمو شنیدم.با مامانم حرف میزد.
-پالتو و لباس گرم برداشتین؟
+آره دخترُم همچی برداشتُم ^-^
-سردتان که نیست؟
+نه دخترُم مو خوبُم!! (بیرجندی :| )
خیلی تعجب کردم!آخه مامان بزرگ اینجا چکار میکنه؟حتما بابا دلش سوخته و رفته دنبالش!چرخی زدم و پاهامو تو خودم جمع کردم.هوا خیلی خیلی سرد بود.سرم درد میکرد.زیر من بر خلاف بقیه پتو نبود فقط حصیر بود.لحاف به اندازه کافی به من نمیرسید.چون پالتو و سوییشرت تنم بود نمیتونستم تکون بخورم.نمیدونم چرا اما انگار یه وزنه روم بود که نفس کشیدنو سخت میکرد چون نمیتونستم خوب نفس بکشم :|||
به زور دوباره خوابیدم...
.
.
.
امروز با صدای بابام از خواب پریدم:
بیدار شین برین خونه بخوابین!ساعت هشت صبحه!پاشین!
بلند شدیم و بند و بساط رو برداشتیم و رفتیم خونه.سعیده و مامانم رفته بودن سر کار.
من که کنار بخاری دوباره خوابم برد...عجب نعمتی بود!وقتی بیدار شدم ساعت یک و نیم بود.قرار شد بریم خونه مامان بزرگم که ناهار اونجا باشیم.عمم و دختر عمم هم اونجا بودن.خلاصه که یه آبگوشت تند و تیز خوردیم و بعد همه خوابیدن :| من و نازنین و سمیرا بیدار موندیم.سمیرا که تو تلگرام بود،من و نازنین هم تو تبلت نازی نقاشی میکردیم :| البته بعدش با شیطنت من از گوشی مامانم که نت 4G داره رفتم تو تلگرام خودم و... :D نازی هم بهم ملحق شد :|وقتی اومدم بیرون دوباره حوصلم سر رفت :|اما از شانس من مامانم بیدار شده بود... :| گوشی خواهرمو برداشتم و رفتم تو تلگرام چون از قبل از اونجا تو تلگرام خودم بودم.بعدشم با نازنین مطالب کانال کریزی اسکول رو خوندیم و مردیم از خنده :| روش تقلب هم یاد گرفتیم البته

در ضمن کاشف به عمل اومد که خود مامان بزرگ ترسیده بوده و عموم که با اونا زندگی میکنه به بابام پیامک داده بوده که موضوع از این قراره.و بابای من هم که تو چادر خوابش نمیبرده رفته دنبالش و آوردتش.مامانم هم مثل اینکه خوابش نمیبرد :/
بعدشم که برگشتیم ساعتای 9 مامان و بابام رفتن خونه یکی از فامیلای بابام و من خواهرام موندیم خونه.موقعی که داشتیم شام میخوردیم من یه پس لرزه رو حس کردم ولی خواهرام نه.اتفاقا مامانم هم حس کرده بود ولی فامیلای بابام گفتن همسایه بالاییشونه
 بعدشم که اومدم نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم به خاطره نوشتن...




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ