تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و پنجاهم:عرررر |: ترکیب خوب و بد |:

خاطره ی صد و پنجاهم:عرررر |: ترکیب خوب و بد |:

چهارشنبه 16 فروردین 1396 11:20 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



عرررر :|
بق بقووو :|
هوهو هوهوهو :|
نمیدونید چی شده
مشهد زلزله اومد!
دیروز روز اول که رفتم مدرسه دوستام و دیدم و خر کیف شدم :|
امروز فاطمه رو دیدم.تو راه خدا خدا میکردم که امروز اومده باشه وقتی رسیدم سرویسش رو دیدم سریع رفتم توی مدرسه و دیدم فاطمه اون جلو هاس...دویدم پیشش و بدون اینکه بفهمه پشتش حرکت میکردم :D
وقتی میخواست بره تو کلاسشون دستمو گذاشتم رو شونش.متعجب برگشت و وقتی منو دید گفت:
وااااااای سلام! ^_^
بعدشم همو بغل کردیم ^-^که البته نیلوفر گند زد توش :|
زنگ آخر بود داشتیم هدیه کار میکردیم که یهو دیدیم میزا داره میلرزه...
خانوممون با صدای ترسیده گفت:
زلزلس؟
چند ثانیه سکوت و...
خانوممون:
آره زلزلس!
همه کلاس پاشدن تا اومدن پناه بگیرن خانوممون داد زد:
تموم شد!
و همه به هم نگاه میکردن...
چند ثانیه بعدش زنگ رو زدن و همه فرار کردیم تو حیاط.فاطمه رو جلوی در دیدم و رفتم پیشش و نشستیم با نیلوفر و مفیدی صحبت کردن... :||||||||و خیلی خندیدیم :||||||||||||
کل زنگو تو حیاط بودیم.نصف بچه ها مامانشون اومدن دنبالشون و برای بقیه هم چاره ای نداشتن جز اینکه زنگو بزنن...
زنگو زدن و اومدیم جای سرویس فاطمه که یهو مفیدی اومد و گفت:
بابام قرار بوده حتما بیاد ولی نیومده!
فاطمه که سرویسشداشت میرفت مفیدی رو بوسید و گفت:
مطمئنم هیچی نشده ^_-
و رفت.
بعدشم اومدم خونه و دیدم سمیرا و مامانم مات و مبهوت خیره شدن به من... :|
خواهرم میخواسته بیاد دنبالم که تا میخواسته راه بیوفته من رسیدم :/
شیش ریشتررررررررررررر زلزلهههههههههه
البته تو مدرسه ما یکمشو حس کردیم چون رو زمین بودیم ولی مامانم خیلی ترسیده بود و میگفت خونه تکون های شدید میخورده چون خونمون طبقه سومه و بیشتر حس شده بود.الان هم داریم میریم پارک که زیر آوار له نشیم خدایی نکرده :|
خو دیه تا خواهرم پشیمون نشده من برم :/
بایـ




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:28 ق.ظ