تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و چهل و نهم:عنوان رفته عید دیدنی :|

خاطره ی صد و چهل و نهم:عنوان رفته عید دیدنی :|

دوشنبه 14 فروردین 1396 11:55 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



بق بقووو
دوباره اومدم... :/
عموی مامانمو یادتونه...؟عمو یدالله...؟ پلوخ؟ :|
همونی که تو خاطره مسافرتم بود...
چند روز پیش اومدن خونمون :)
اولش من اصلا حوصله نداشتم ولی بعدش خیلی خوش گذشت.
عمو با دختراش اومده بود از  گرگان.
دوتا دختر داره معصومه و سمیه.همسن خواهرم بزرگم سعیدن :/
همش درباره شهرزاد حرف زدیم :|
و کیف میکردیم که چقدر اونا از قضیه تعجب میکنن...:|
من تو اتاق مامانم با مادرجونم و مامانم خوابیدم.معصومه و سمیه و سعیده و سمیرا تو اتاق دیگه.عمو و بابام هم تو هال خوابیدن.
صبحش من و خواهرام و معصومه و سمیه رفتیم خرید.رفتیم ویلاژتورست.سعیده و معصومه ساعت خریدن،سمیرا یه شال برای مامانم خرید.
همین جور دور خودمون میچرخیدیم تا رفتیم طبقه بالای بالا.رفتیم تو یه فروشگاه که کل طبقه فقط همون بود و برای بیرون اومدن ازش باید کلش رو میدیدی :|
بنابر این مام تا آخرش رفتیم اما....
وسط راه به یک عروسک فروشی خیییییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ برخوردیم...
و حمله کردیم به عروسکا :|
حتی باهاشون سلفی و عکس گرفتیم :||||||| باورتون نمیشه چققققققققققددددددررررررر عروسکای نازی بودن!دل آدم براشون قنج میرفت
این وسط یه  عروسک گوگولی نصیب من شد که با عیدیام خریدمش
حالا بعدا عکسشو میذارم گالری... :/
بعدشم رفتیم باغ وکیل آباد که بستنی بخوریم ولی چون جای دیگه دعوت بودن دوباره سوار ماشین شدیم برگشتیم :|
روز بعد..و سیزده به در :D
تو خونه نشسته بودیم و بیکاره بیکار... :|
و یهو نمیدونم چیشد که قرار شد بریم کوه های جای خونه داییم :|
خلاصه رفتیم و اونجا دایی رضا و دایی مهدی و عموی مامانم با خانواده هاشون اومده بودن.
سبزه رو تو خونه جا گذاشتیم :|♥
یه عالمه کیف کردیم
بعدش با عمو رفتیم پارک ملت.حسابی قدم زدیم و بستنی خوردیم :D سعیده و مامانم سر کار بودن حیف شدبعدش تا جای خود شهربازی رفتیم و ترن هوایی رو نیگا کردیم :D بعدش به قدم زدن ادامه دادیم که بارون گرفت و برگشتیم خونه خودمون.از اون موقع تا امروز یک ریز بارون و برف و تگرگ اومد :|
دیشب رو هم عمو موند تا امروز.
امروز مامانم نذاشت برم مدرسه :|ورزش داشتیم شیفت صبح :||| خودم میخواستم برم گفت نمیخواد :|||||||||
امروز هم عید دیدنی رفتیم خونه دایی مهدیم :)
نامردا عیدی 5 تومنی دادن





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:27 ق.ظ