تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و چهل و پنجم:روز آخر :D

خاطره ی صد و چهل و پنجم:روز آخر :D

دوشنبه 30 اسفند 1395 11:50 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،




27 / 12 / 95


امروز گند بود.
به مدرسه که رسیدم فاطمه داشت از سرویس پیاده میشد.باهم رفتیم تا کلاسشون.
همه مجهز اومده بودن :|
فاطمه یه مانتو پوشیده بود با شلوار مشکی چسب و مقنعه مدرسه :|
بعد کاپشن پوشیده بود که مانتو دیده نشه :|
جالب اینجا بود یه شال سفید هم با خودش آورده بود -________- و تبلت و شارژر :|
حنانه هم دوربین آورده بود :|
کوثر هم تبلت و هندزفری آورده بود :|
همه اکیپ اومده بودن.
ینی یه وضعی بود... :|
فاطمه میرفت رو میز وایمیستاد با دوربین فیلم میگرفت :|||||
کوثر و حنانه و فاطمه دابسمش درست کردن...:|
خلاصه که اسکل بازی در آوردیم :/
اما خب به خاطر کلاس بندی های گند ما باید میرفتیم سر کلاس :(خانوممون اومده بود :|
زنگ آخر رفتم دنبال فاطمه
دیدم همه دارن گریه میکنن.
اون وقت ما تو کلاس در باره یه سری مسائل حرف میزدیم با خانوممون :|||||||||
حتی نتونستیم برای هم گریه کنیم.
فاطمه هم چون سرویسش دیر شده بود دوید رفت :(
بقیه هم رفتن :(
منم برای همین تا خونه گریه کردم :(
تو خونه هم گریه کردم :(
زنگ زدم به لیدا و فاطمه و با گریه خواستم که فردا هم بیان...
ولی نمیتونستن :(
بقیه هم نیومدن.
:(




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:27 ق.ظ