تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و سی و هشتم:بق بقووووو

خاطره ی صد و سی و هشتم:بق بقووووو

شنبه 28 اسفند 1395 04:18 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



5 / 12 / 95


امشب از کلاس زبان برگشته بودم که تا به خواهرم رسیدم خواهرم گفت:
سلام :|
-سلام :|
به کرسی ای که رفته بود زیرش یه نگاه انداختم و روسریمو انداختم رو رخت آویز.میخواستم از اتاق برم بیرون که گفت:
میخوای بری بیون؟
برگشتم عقب و گفتم:
بستگی داره کجا باشه...
گفت:
بازار!
من هم رفتم با پدر و مادر در میون گذاشتم و.... رفتیم :| همان جور که در مجتمع تجاری اکسین میگشتیم به پونی برخوردیم :D
مامانمو بخاطر اینکه بهم قول داده بود برای تولدم پونی بخره و هنوز نخریده بود مجبور کردم بخره :|
تولدم 25 مهره :|
مغازه رینبو و اپل و فلی رو داشت.رینبو رو داشتم اپل هم گرون بود پس فلی رو خریدیم :|
عکسش تو گالری عکس و فیلم





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:23 ق.ظ