تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و سی و دوم:زدن رکورد طولانی ترین بغل :D

خاطره صد و سی و دوم:زدن رکورد طولانی ترین بغل :D

چهارشنبه 25 اسفند 1395 12:17 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



12 / 11 / 95

امروز محشر بود!یه اتفاق جالب افتاد!به مناسبت دهه فجر و مسابقات المپیاد درون مدرسه ای 2 ساعت کلاس نرفتماول که رزمی کارها از جمله لیدا که تازه کمربند مشکی تکواندو شو گرفته نمایش اجرا کردن.خانوم افشار به من نگفت لباس رزمی بیارم وگرنه منم جزو برنامه بودم :| اول که از اینکه قراره سر صف بمونیم ناراحت شدم اما بعد یه فرصت طلایی پیش اومد...بهم گفتن چون قدت بلنده بیا این پلاکارت رِ بگیر بالا موقع عکس دیده شه :| بعد یه مدت کوتاهی همون کارم دادن به یکی دیگه :/منم از فرصت استفاده نموده رفتم تو صف کلاس خانوم داوودیان و رفتم پیش دوستام...همون موقع ها بود که رزمی کار ها نمایش اجرا کردن.اول پشت فاطمه نشسته بودم چون من جزو صفشون نبودم و همین باعث شد بتونم به مدت طولانی ای فاطمه به من تکیه بده و منم بغلش کنم :D یکی از بزرگ ترین آرزوهام اینه که دوستامو به مدت طولانی ای بغل کنم :D البته بعدش کوثر گفت خب کنار فاطمه بشین اینجوری اذیت میشی.منم گفتم مرسی که به فکرمی و کنارش نشستم :|بعدش که دیگه کلا به نفع من شد!بین کل صف هارو جدا کردن که مسابقات رو برگزار کنن.بنابراین ما یکم رفتیم جلوتر و من پشت فاطمه بودم و دید هم داشتم جا هم عالی کاملا راحت؛ذوق مرگ شدم :|خیییییلی خوش گذشت 2 ساعت تقریبا فاطمرو بغل کرده بودم :D

از آخر خود فاطمه که بهم تکیه داده بود و منم با عشق گذاشته بودم بهم تکیه بده و بغلش کرده بودم گفت:
حتما خسته شدی!
محکم و قاطع گفتم:
نه!
فاطمه گفت:
مرسی :)
خوشحال بودم که راضی بود!ولی کلاس فاطمشون ورزش داشتن ضد حال خوردن :|ما حال کردیم دو ساعت کلا کلاسمون گرفته شد :D وقتی جشن و مسابقات تموم شد من و فاطمه رفتیم آب بخوریم.البته من روزه گرفته بودم ولی باهاش رفتم :| من که هنوز تو فاز بغل کردن بودم دستمو انداختم دور گردن و فاطمه و گفتم:
خوبی؟
فاطمه:
نه
-چرا؟
+قرص نعنا میخوام :|
-خب در این مورد که کاری از دست من بر نمیاد.دیگه چیزی نمیخوای؟
+دوست عاقل میخوام که جزتو کسی رو ندارم :/
من ذوق کردم و گفتم:
عزیزم ^_^
توراه برگشت به سالن بودیم که یه نگاه به فاطمه انداختم.گفتم:
چیزی شده؟ناراحتی.
فاطمه:
نچ_یکم مکث_آقا این ک و ی (اسم ها سانسور میشود :|) نمیفهمن که همه پسرا...اوف...
بقیه حرفشو نگفت.
من:
میدونم،میدونم.
که بعدش دوباره نیلوفر اومد و باز پرید تو بغل فاطمه :| خب همین :|






دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:22 ق.ظ