تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و سی و یکم:تولد فاطمه :|||||

خاطره صد و سی و یکم:تولد فاطمه :|||||

یکشنبه 22 اسفند 1395 09:02 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،


تاریخ اصلی این ماجرا: 25 / 10 /95


امروز روز خوبی بود.وقتی داشتم مشق های ریاضی رو نگاه میکردم مهلا گفت:((امروز تولد فاطمس!)).یه جرقه ای توی چشام زد :|کاملا یادم رفته بود!زنگ تفریح که خورد به لیدا گفتم:((امروز تولد فاطمس؟))
لیدا:
اوهوم ^^
من:
بیا بریم بهش تبریک بگیم ^^
لیدا:
با خانوم کار دارم :|
اینجور شد که تنها رفتم تو کلاسشون.فاطمه حالش بد بود.با لبخند جلوم وایستاده بود و نگاهم میکرد اما چشاش چیز دیگه ای میگفت.برای همین بغلش کردم.آروم تو گوشش گفتم:
تولدت مبارک :)
اما چون با نیلوفر حرف میزد نشنید چی گفتم:|
گفتم:
فاطمه؟
از بغلم در اومد ولی هنوز دستاش رو بازو هام بود.
-چی؟
+تولدت مبارک :)
ذوق کرد و گفت:
مرسی عزیزم ^_^
به عنوان کیک یه سوپر پفک ( :| ) آورده بود که چون مبینا بهاش قهر بود رفت به ناظم گفت و ... :/
طبیعتا اوناهم اومدن پفکو گرفتن بردن :|
قبل از اینکه پفکو بگیرن،وقتی داشتن میخوردنش لیدا اومد دم در کلاس و به فاطمه گفت:می بینی دوست واقعی رو؟
همزمان به من نگاه میکرد.
همه برگشتن بهم نگاه کردن.
فاطمه:
آره واقعا
اون روز حالش خراب بود هرکاری هم کردم نگفت چرا :/
فقط یه جا اومد تو کلاسمون و گفت:
پنجشنبه برام کیک گرفته بودن ولی من خوشحال نبودم.آخه آدم نمیتونه اندازه کافکا اونقدر احساساتی باشه.
من:
امروزم همچین...حالت خوش نیستا...
فقط بدون اینکه حرفی بزنه حرفمو تایید کرد و رفت.
کافکارو که میشناسین ایشالا؟ :|
اگر نمیشناسید پیشنهاد میکنم کتاب کافکا و عروسک مسافر رو بخونین :/



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:22 ق.ظ