تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و بیست و نهم:تولد راحله :/

خاطره صد و بیست و نهم:تولد راحله :/

شنبه 14 اسفند 1395 03:09 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،


دلام |:
برای |:
خوندن |:
این |:
خاطره |:
برین |:
ادامه |:
|: ♥
تاریخ اصلی این ماجرا: |:
15 / 10 / 95 |:




دیشب؛سرشب بود که گوشی زنگ خورد.
من:
الو؟
-الو؟
+سلام
-سلام.شناختی؟
+نه
-راحلم
+راحله؟خودتی؟
-آره خودمم!
+جدی خودتی؟
-آره به خدا خودمم :|( با خنده )
+چی شده به من زنگ زدی؟
-آره دیگه شما که یادی از ما نمیکنی همش ما باید یاد کنیم!
+زر نزن هربار که دفتر پارسالمو باز میکنم شماره تورو میبینم :|
خندید.گفت:
سارا،برای تولدم میای؟پنجشنبس.
+نمیدونم...مامانم باید اجازه بده.یه لحظه گوشی...
مامان!راحلس!همونی که گفتم امسال از مدرسمون رفته.
مامی:خو؟ :/
من:
تولدشه.پنجشنبه
مامانم:
نِمِخه بری کلاس ریاضی داری :|
من:
از کجا معلوم ساعتش اون موقع باشه؟
مامانم:
بپرس
من:
الو؟
-جان؟
+ساعتش کِیه؟
-چهار و ربع تا...هروقت بودین :|
+گوشی...چهار و ربع تا هروقت بودیم :|
مامانم:
نمیخواد بری با کلاس زبانت وقتش یکیه
هرچی افتادم به پاش قبول نکرد.به راحله گفتم:
الو؟-رفتم تو اتاق-نمیتونم بیام
-چرا؟
+ساعتش با کلاس زبانم یکیه.نمیتونم بیام-گریه کردم-
-داری گریه میکنی؟
چیزی نگفتم.
-گریه نکن دیگه سارا
+راحله..دلم برات تنگ شده...ای کاش...نمیرفتی...-گریه میکردم-
- به خدا خودمم نمیخواستم برم مجبود بودم
+تولدت...مبارک...خیلی دلم میخواست...بیام.
صدام میلرزید.یکم دلداریم داد و بعدشم خداحافظی کردیم.قرار شئ من کادو بخرم و بدمش به یکی از بچه ها که میره تولد تا اونو با خودش ببره.
زنگ زدم خونه فاطمشون.اول اشتباه گرفتم :| دفعه دوم با ترس و بسی لرز زنگ زدم.
من:
الو؟
-الو؟
+سلام
-سلام
+منزل تنها؟._.
طرف زد زیر خنده!تعجب کردم.
-تو فکر کن من بگم نه!بله بفرمایید؟ :))
+فــ...فاطمه هست؟
-نه داره با گوشی صحبت میکنه :|
+فاطمه!تویی؟
-نه عممه :|
خندیدم.
+شناختی؟
-آره دیگه سارایی.
+راحله به تو هم زنگ زد؟
-برای چی؟
+خب تو بگو
-خب بگو.راحله روزی ده بار بهم زنگ میزنه :|
+برای...تولدش.
-زحمت کشیدی پریروز گفت :|
+میری؟
-نه عمم میره :|
+من..هوف...نمیام.
چند لحظه سکوت.
-برای چی؟
+ساعتش با کلاس زبانم یکیه نمیتونم بیام.
دوباره گریم گرفت.
-سارا حالا یه بار بخاطر دوستیمون از کلاست بزن بیا.
با گریه گفتم:
فکر کردی دست خودمه؟مامانم نمیذاره
-سارا داری گریه میکنی؟خب ازش خواهش کن منم بخاطر راحله غرورم رو شکستم و از مامانم خواهش کردم.
+تو مامانمو نمیشناسی وقتی نخواد کاری کنه هیچکی...نمیتونه راضیش کنه.
هر لحظه گریم شدید تر میشد.
میخواستم...بگم که...کادوشو میدم تو...براش ببری...
-(با لحن آروم)باشــــــــــــــ...ـه...هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
+ممنو...ن
-سارا؟
+بله؟
-گریه نکن دیگه.باشه؟
+باشه
-کاری نداری؟
+نه
-خداحافظ
+خداحافظ....
برای کادو هم به یه سری مشکلات برخوردم که باعث شد بیشتر گریه کنم تا اینکه فردا صبح یعنی امروز...
راه مدرسرو دویدم چون میخواستم فاطمه رو ببینم خیلی دلم میخواست برم پیشش.یه حسی بهم میگفت باید باهاش حرف بزنم.
وقتی رسیدم مدرسه دیدم هیچکدوم از دوستام نیستن سر صف هم هی دور و بر رو نگاه میکردم اما نبودن.فقط یه لحظه همرو غیر از لیدا و فاطمه و مبینا سر صفشون دیدم.دیگه نا امید شده بودم از اینکه بتونم فاطمه رو ببینم.رفتیم تو سالن و تو راه کلاس سوییشرت مسهور فاطمرو دیدم.دیدم که فاطمه و لیدا و مبینا و عطیه و حنانه و نیلوفر دارن به خاطره لیدا گوش میکنن.خیلی ناراحت بودم.به زور صدام در اومد و خیلی آروم گفتم:

سلام

فاطمه برگشت و وقتی منو دید با یه لبخند دلسوزانه منو بغل کرد.یه قدم رفتم عقب تر.منم بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونش همونجوری که سرمو میذارم رو شونه های بالش.
از اینکه همه میپرسیدن چی شده خندم گرفت.واقعا به آغوش یک نفر نیاز داشتم.بعد از یه بغل نسبتا طولانی،فاطمه برگشت سرجاش و به دیوار تکیه داد.بعد اون لیدا بغلم کرد.منم بغلش کردم.بغلم کرد در حاله که هی میپرسید:چی شده؟از آخر فاطمه گفت که:مامانش نمیذاره بیاد تولد راحله.وقتی لیدا هم رفت عقب فاطمه گفت:
خیلی گریه کرده.از چشاش معلومه :)
فکر کنید چقدر گریه کردم حتی فردا صبحشم معلوم بود.
حالا لیدا هم اون روزگیر داده بود به راحله :|چپ میرفت راست میرفت هی میگفت:تولد راحله نمیای؟به بچه های کلاس میگفت در صورتی که میدونست فقط تعداد کمیشون راحله رو میشناسن :|
کل روز حرف راحله بود.حتی تزدیک بود فاطمه به خاطر اینکه من و کوثر نمیریم تولد اونم نره که وقتی دید نزدیکه گریه کنم گفت میره :| یه جا هم فاطمه اومد تو کلاس ما.اونجا همه از تولد حرف میزدن و منم دیگه اعصابم خورد شده بود...از کلاس زدم بیرون و رفتم تو حیاط.به میله تور بسکتبال تکیه دادم.چند ثانیه که گذشت خواستم دوباره برم تو کلاس که فاطمه و لیدا رو تو راهرو دیدم.لیدا گفت:داشتیم میومدیم دنبالت.
تو مدرسه هم ناراحت بودم هم خوشحال.حس خیلی عجیبی بود.یه چیزی درونم گریه میکرد اما باعث میشد من از بیرون بعضی اوقات بتونم بخندم.امروز حال عجیبی داشتم.
فردا هم تولد راحلس.بعدا عکس کادو رو میذارم.میخوام فردا تو کلاس ریاضی بدمش به فاطمه که ببرش برای...



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:21 ق.ظ