تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و بیست و هشتم:دوست خوب بودن یا نبودن؟! :)مسئله این است؟!

خاطره صد و بیست و هشتم:دوست خوب بودن یا نبودن؟! :)مسئله این است؟!

چهارشنبه 11 اسفند 1395 09:38 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،




تاریخ اصلی این ماجرا:14 / 10 / 95

سلام |:

گایز یه اتفاق باحال افتاد.دوشنبه این هفته یعنی دیروز(سیزدهم)چند نفر از دوستان گرامی که اسمشونو نمیبرم بهم گفتن آدم فروش :/ چون میگفتن لیدا رو فروختم و رفتم با فاطمشون |: ولی اینطور نیست من هم دلایل خودمو دارم برای اینکه با لیدا کمتر رفت و آمد دارم.

1-رئیس شوراست و همیشه کارداره

2-بیشتر اوقات که باهاش میرم بیرون دوستای کلاس پنجمش عین موج دریا میبرنش |:

3-بیشتر اوقات از کلاس بیرون نمیاد |: البته فاطمشون هم بعضی وقتا تو کلاس میمونه ولی جدیدا داره حیاط مدرسرو کشف میکنه |:

خو دیگه همینا |: حتی چندین هفته پیش یکی دیگر از دوستان گرامی بهم گفت دورو :/ اونا اگه میدونستم چقدر دوستشون دارم هیچ وقت همچین چیزی نمیگفتن.

مدت ها بود ذهنم مشغول همین بود که با خودم گفتم:از فاطمه میپرسم :D برای همین هم چندین روز فکر میکردم بپرسم یا نه |: تا اینکه دیروز بهم گفتن آدم فروش و باعث شد که عزم رِ جزم کنم و برم بپرسم ||||||||: دوباره مثل هرروز داشتم تا جای سرویسش میرفتم که یهو این یادم اومد.دویدم دنبالش و بهش گفتم:فاطمه،دوتا سوال ازت میپرسم قول بده راستشو بگی.خب؟چیزی نگفت.دستشو گرفتم و بردمش جای دیوار.گفتم:به نظر تو..من آدم فروشم؟

گفت:

نه

گفتم:
جدی....

گفت:

نه اصلا نیستی

من:

جدی؟ |:

گفت:

اصلا.من تاحالا ندیدم البته یک بار که با مفیدی قهر کردم تو طرف منو گرفتی

من:

کی؟

-همون روزی که باهاش قهر کردم دیگه.

من:

یادم نمیاد اون روز حرفی زده باشم

فاطمه:

گفتی خیلی خره |:

دستمو فشار داد.

من:

آها

هنوز دستشو گرفته بودم.

فاطمه:

راستی اون روز که با لیدا قهر کردم چرا سعی نکردی مارو آشتی بدی؟

من:

راستش...

حرفمو قطع کرد:دوست نداشتی یا طرف مارو میگرفتی؟

به سرویسش نزدیک تر شدیم.هنوز دستشو گرفته بودم.

گفتم:

اون طوری که مبینا برام تعریف کرد حقو به شما میدادم(بماند که ماجرا از چه قرار بود)

-آها

چند ثانیه سکوت.

فاطمه:
تو که گفتی دوتا سئوال اینکه یکی شد.

بین حرفاش داشتم میگفتم:

سئوال دومو فراموش کردم...آها یادم اومد :|

با دوتا دستام دستشو محکم تر گرفتم.گفتم:به نظر تو،من دو رو ام؟

فاطمه:

نه.کی گفته؟

من:

حالا اونش بماند.

ادامه داد:

به نظر من کسی که اینو گفته واقعا احمق بوده - اینجا داشتم به قیافه طرف فکر میکردم و میخندیدم :|-چون نمیدونسته تو دل تو چیه و تورو کامل نشناخته بوده.

من:

داری جدی میگی؟

فاطمه:

آره

من:

جدی؟
خندیدم.
ادامه دادم:

باورم نمیشه :)

فاطمه:

سارا تو دوست خیلی خوبی هستی بهترین کسی که میشه باهاش دوستی کرد.
بغلش کردم.هر کلمه ای که میگفت بیشتر اگشتامو که روی کلاه سوییشتش بود جمع میکردم.

تو بهترین دوستی.تو بهترین دوست منی :)اینا رو که میگفت ازخوشحالی بال درمی آوردم.

چند ثانیه بعد...

فاطمه:

بریم با مامان مفیدی یه سلام علیک بکنیم :)

رفتیم جلو و سلام کردیم.فاطمه گفت:

برگه بنیه علمی شو دیدین؟ :D

مفیدی:

هیس :|

مامانش:

نه :/

و هیچی دیگه کلا لوش داد و گفتش که برگرو پاره کرده و اینا :|مفیدی هم لجش گرفت و هشدار تلافی کردن این کارشو داد :| هیچی دیگه از فاطمشون خداحافظی کردیم و مفیدیشون تا یه جاهایی که مسیرمون یکی بود رفتیم و بعدشم کل راه به حرفای فاطمشون فکر کردم :|

امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد.زنگ تفریح زنگ سوم دوتا برگه بهم داد و گفتش که اگه لا بشن تیکه تیکم میکنه :|گفتم بذارم تو پوشم اما از شانس من پوشمو نیاورده بودم :|هیچی دیگه تو کیفم که نمیتونستم بذارم.از شانس من دو زنگو یکی کرده بودن :| البته خانوممون یجوری پیچوند و چند دقیقه رفت که مثلا زنگ تفریح باشه ^_^من هم تو این زنگ هرجوری شده دوتا برگرو تو میزم جا کردم حتی اون آخرا گرفتم دستم :| وقت درس میذاشتم لای کتابی که داشتیم میخوندیم و موقع آزادی هم دستم گرفتم :| برگه ها تحقیق بودن درباره ی زکریای رازی و پروین اعتصامی.زنگ خونه ها  که خورد دم در کلاس فاطمه منتظرش وایستادم بیرون که اومد رفت تو دفتر مدرسه و وقتی کارشو انجام داد برگه هارو دست من دید.ازدم گرفتشون و گفت:سالمن! و خیلی خوشحال شد :| و از مکان فاجعه منا یعنی در سالن رفتیم بیرون.گفت:

کجا گذاشتیشون؟

من:

گرفته بودم دستم :)

احساساتی شد و گفت:

آخی!عزیزم ^_^

اصلا خوشحالی و ذوق زدگی از قیافش معلوم بود :||||||||||||اومد منو بغل کرد و طبیعتا منم بغلش کردم :)

نیلوفر که عاشق فاطمس گفت:

عـــــــــــــه منم گناه دارم :( (با لحن بچگانه :|)

فاطمه:

من:حسودیش شد...!

و بقیشم که گفتم :D

پ.ن:شاید از نظر شماها خاطره ها مسخره باشن اما من برای اینکه یادم نره این روز های شیرین رو اینارو مینویسم :)





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:21 ق.ظ