تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی صد و بیست و هفتم:اولین روز کلاس ریاضی :D

خاطره ی صد و بیست و هفتم:اولین روز کلاس ریاضی :D

سه شنبه 10 اسفند 1395 03:13 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،


تاریخ اصلی این ماجرا: 2 / 10 / 95

سلام علیکم سلام علیکم والده مش ماشلا :|خوبین؟:|یه عالمه اتفاق افتاده!اول از همه اینکه کمربند آبیمو گرفتم ^.^و در کلاس ریاضی ثبت نام کردم.کلا هدف از مقصودم این بود که بیشتر دوستامو ببینم :||||وای مامانم اگه بقهمه... :|جلسه اولش امروز بود.ساعت 7 صبح پا شدم تا حاضر شدم و رفتم شد 8. هوا خیلی سرد بود.ینی اصلا دماغم لبو شد :| هوا مه بود :|
با یکی هم آشنا شدم و با هم تا مدرسه رفتیم.اسمشو نپرسیدم ولی کلاس پنجم بود.هی...وقتی رفتم تو دوتا از بچول کلاس خودمون داشتن تو اون هوای سرد قدم میزدن :/
چوننمیدونستم کدوم کلاس باید برم و صد البته دنبال دوستام میگشتم راه افتادم تو سالن و رفتم تو یکی از کلاسا و پرسیدم که:شیشم اینجاست؟و فهمیدم چندین کلاس شیشم داریم :|
به سمت خروجی رفتم که صدای کوثر از کلاس رو به روی دفتر اومد:سارا بیا اینجا!
یه لحظه هول شدم رفتم بیرون :||||||| نیلوفر رو دیدم که با مامانش داشت میومد.بعدش با هم رفتیم تو کلاس و طولی نکشید که فاطمه هم اومد.من و نیلوفر با لباس فرم اومده بودیم و کوثر یک شال خاکستری پر رنگ انداخته بود و مانتو و کفش و شلوارش و حتی لاکاش هم خاکستری بود :|
فاطمه هم یک شال مشکی انداخته بود و یک بافت زرد پوشیده بود با همون سوییشرت مشهورش :|کفش آبی و شلواره فکر کنم خاکستری شایدم مشکی.یادم نیست :|
هنوز معلما نیومده بودن بنابر این تصمیم گرفتیم از کلاس خانوم فتحی بریمکلاس خانوم گنجعلی.لیدا هم بهمون ملحق شد و اسمامونو گفتیم و بعدشم ریاضی :|
خانومش به طرز محشری شوخ بود :|مامان بزرگ یکی از بچه های مدرسست :|و چه انتظاری دارین؟اونم شوخه :|مبینا آغاز.یه جا هم خانوم گنجعلی به فاطمه گفت:
فامیل تورو عوض تنها باید میذاشتن همه باهم :|
وااااااااااااااااااااااااااااااااای انقدر خندیدم که آسفالت شدم :|فاطمه همه باهم :|||||||
همه چی خوب بود جز اینکه ما درسمون خیلی عقبه و چیزایی که خانومه توضیح میداد رو ما هنو زنخونده بودیم :| فاطمه هم که ماشالا برای همــــــــــــه سوالا میگفت من بیام؟ :| برا همین بهش گفت همه باهمکلا خیلی خوش گذشت.تعطیل هم که شدیم من و کوثر و فاطمه رفتیم تا جای پارک و کوثر یه تاب خورد  و بعد رفت :|منم دلم نمیخواست از فاطمه جدا شم،پیشش موندم.باهم رفتیم تا جای خیابون.منم که هنوز دلم نمیخواست ازش جداشم باهاش موندم :|
من:
آقا مامان من مثل جن ظاهر میشه.یهو دیدی از پشتمون اومد :|
یبا داشتم با راحله از تو پارک رد میشدم برم خونمون رسیدم خونه دیدم مامانم خونس مگه داشتی با دوستت از تو پارک رد میشدی قهقهه میزدی دیدمت :|
فاطمه:
._.
من:
حتی ریزه کاری هاشم دیده بود:|
فاطمه:
سارا تو هم؟ :|||||||
من:
گفتم با راحله.پارسال :||||||
فاطمه:
آفا :|
از خیابون رد شدیم و رفتیم تا جای پارک کنار موج های آبی و رفتیم پیش مامان فاطمه.
من:
سلام
مامان فاطمه:
سلام
فاطمه:
زهرا (خواهر کوچیکش)رو با خودت آوردی؟ :/
مامانش:
بیدار شد دیگه گیر داد منم آوردمش :| میدونی که...مَمَن منم بیام :| (با صدای احمقانه :|).به من گفت:
خونه شما کجاست؟
من:
اِنا از همین جا بر میگردم مستقیم میرم.(با دستم نشون میدادم).
مامان فاطمه:
از اینجا راه نداره؟؟
من:
نه دیگه.از اینجا مستقیم میرم.
فاطمه:
عـــــــــــــــــــــــــــــه بخاطر من اومدی؟!
._.
من:
آره!
فازمه رو به مامانش گفت:
دوست خوب و منو بغل کرد و منم قطعا بغلش کردم :|||||||||||||||||
مامانش هم ازم تشکر کرد.فاطمه:
کاری نداری؟
من:
تو کاری نداری؟
فاطمه:
نه خداخافظ ^-^
من:
خداحافظ :)
مامانش:
ممنون که اومدی ^_^از خیابون رد میشی مواظب باش!خداحافظ!
من:
خداحافظ!چشم!
و اینگونه به پایان میرسد این خاطره!





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:21 ق.ظ