تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و شانزدهم:پنجشنبه + جمعه + شنبه :)

خاطره صد و شانزدهم:پنجشنبه + جمعه + شنبه :)

شنبه 8 آبان 1395 10:53 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات متفرقه(یکی از بخش های باحال وبه به اسمش نگاه نکنین!) ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام به هموطنان گرامیـ :)
تولد کوروش کبیر مبارک @-@
خب سه روز خاطره رو اومدم تعریف کنم :|
اول از شنبه یعنی امروز:
زنگ آخر یافتم که فاطمه از دست حنانه ناراحته.
چون میگفتش که با ما نیسـ.
بعد حنانه گفتش شما زیاد فحش میدین :|
:|
زنگ خونه ها هم خورد و منم رفتم رو مخش :D
من:
یه سوال بپرسم؟
فاطمه:
آره بپرس.
من:
میدونی دوستی یعنی چی؟
محکم و قاطع گفت:
نه!
من:
بگم؟
-بگو
-خب...دوستی چند تا عنصر داره:بخشش،گذشت،وفاداری،مهربونی،خنده،صداقت.
-با هم بودنم هست دیگه...همون وفاداری.
-گفتم که :|
-خب من گوش ندادم ^_^
بهش خیره شدم اونم به خورشید( افق :| ) خیره شد :|
من:
یه عنصر خیلی مهم هم داره که اسمش جادوئه :) جادو عناصر دیگه رو ترکیب میکنه و....یه جادو به وجود میاد.میدونی اسمش چیه؟
-هوم؟چیه؟
-دوستی :)
-ینی همون آخرین درجه دوستی دیگه...بعد اگه یکی از این عنصر ها نباشه اون دوستی به درد نمیخوره مگه نه؟
- یه جورایی...
-مگه یکی از عناصرش وفاداری نبود؟خب چرا اون گذاشت رفت؟
-یکی دیگه از عناصر چی بود؟گذشت!
همی جور حرف زدیم تااینکه جوابای من ته کشید @-@
سوار سرویس شد و هی میگفت:
خوب روش فکر کن...
من:داشتم بهش فکر میکردم :)
فاطمه:
بیشتر فک کن.
من:
به هر حال تو بهش فکر میکنی،وقتی هم که قهری...
حرفمو قطع کرد و گفت:
اون نباید ا گروه میرفت و میگفت باید میموند و اینو بهمون میگفت!
-چون با مبینا رفته؟
-آخه مگه من با مبینا مشکل دارم که تو این جوری میگی؟ :|
- نه :|
-خب پس.چرا اون،اون حرفو زد؟
-داشت اشکالتونو بهتون میگفت :|
از پنجره سرویس همین جور با هم حرف زدیم تا سرویسش رفت :|
حالا جمعه:
دایی حسینمون اومد خونمون.پسر داییم ایلیا دوچرخشو آورده بود.رفتم پایین که منم یه دوری بزنم.ینی مامانم منو فرستاد خودم نمیخواستم برم :/
خلاصه خوب شد که قبلش بهش گفتم چون خیلی وقته با دوچرخه بازی نکردم یادم ررفته وگرنه ... :/
دور اول مثل آدم بود ولی دور دوم با مخ دوچرخه رفتم تو ماشین
این اولین سوتیم
یه جا هم لباس کاراته پوشیدم یه کاتا رفتم ^،^
البته پسر داییم به صدا هایی که هین کاتا باید درمیاوردم میخندید :/
خجالت میکشیدم :/
یه جام پام خورد به اوپن
این دومی
بازم خوب شد قبلش گفتم جا نمیشم وگرنه آبرو برام نمیموند :|
خو حالا پنج شنبه:
صبحش ساعت 8 به زور لگد پا شدم رفتم کلاس جبرانی زبان بعدش خونه رو مرتب کردم تاااااااا 5 که رفتم باشگاه شاهین که در اصل باید 4 میرفتم که شانس آوردم یک ساعت اول فقط گرم کردن بوده :| دو بار هم مبارزه کردم بقیه یک بار :/ بازم پونی دیدم شبشم رفتیم بازار از خستگی داشتم دو نیم میشدمااااااا ولی مامانم میگفت باید بیای :/ برام کفش خریدن و....بعدشم بی هوش شدم از خشتگی :)
و تمام
برم که باز مامانم جوش آورد@_@
بایـ




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:16 ق.ظ