تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و چهاردهم:گریه._.

خاطره صد و چهاردهم:گریه._.

یکشنبه 2 آبان 1395 09:43 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



سلام :|
آقوووووووووووووووووووووووووو
بالاخره فاطمه تو تلگرام بهم پیام داد :|
با محتوای سلام :|
آخه خیلی دیر به دیر میاد :|
بیـ خیـ
فردا دوشنبس.
دارم سخنرانی هامو آماده میکنم
از همی الان لیدا باهام قهره :|||||||||
میگه چرا اون زنگی که حالم خوب نبود پیشم نموندی :|||||
البته چند دقیقه پیش زنگ زد سوالای هدیه رو پرسید :|
قیافش خیلی دیدنی بود
زنگ آخر هدیه داشتیم،خانوممون داشت سوالای درس جدیدو میگفت بعد این عقب مونده بود :|
مبینا هم همش میگفت نمیدونم نمیدونم :|
میخواست از رو من نگاه کنه میدید من همش حواسم بهش هست عین برج زهر مار میشد
هیچی دیه خودش آشتی کرد :/
.
.
.
امروز نتایج امتحان علوم اومد.
18 شدم -_-
یه زنگ با لیدا که داشتیم میرفتیم دم در کلاس فاطمه اینا،دیدم یهو حنانه با چَشم های گریان از کلاس زد بیرون :|
لیدا پرید جلو و گفت چی شدهههههههه؟
دیالوگ همه ما وقتی یکی گریه میکنه :/
حالا مگه جواب میداد؟ -____-
از آخر عطیه گفتش امتحان ریاضیش بد شده ( نمرشو لو بدم؟؟؟ :| )
رفتیم تو کلاسشون و دیدیم همه پوکر فیسن.
رفتیم فضولی و دیدیم بقیه هم گند زدن :/
آقااااااااااا
ینی اصلا وضعیت خراب بودااااا
خیلی ناراحت بودن.فاطمه انقدر ناراحت بود که میگفت اگه بچه مامان و بابامم خودکشی میکنم ._.
اینو بیرون از کلاسشون گفت و بعد رفت تو کلاس.
منم رفتم دنبالش رفتم و گفتم:
عه :| این چه حرفیه؟
رفت تو میزش نشست و همینجوری ادامه داد.
منم بغلش کرده بودم نصیحت میکردم :|
زنگ بعد که حالش بهتر بود نمیدونم فردا میاد مدرسه یا نه؟ :|
فردا دوشنبسسسسسسسسسسسس
.
.
.
امروز امتحان زبان و دیکته زبان داشتم
عین باقالی بود ینی :|
خیییییییییییللللللللللللییییییییییییی آسون بود.
منم که لای کتاب رِ باز نکرده بودم :/
و....
مشهد سگ سوزه :)
شهر شما چطور؟
من الان تو حلق بخاریم :|
خب دیگه برم شام.
تا بعد...




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:15 ق.ظ