تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و یازدهم:شام غریبان

خاطره صد و یازدهم:شام غریبان

شنبه 24 مهر 1395 12:07 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


سلام پوکر فیسای گــــــل من -.-
(نحوه ورود این شکلی تو عمرت دیده بودی؟ :| )
فکر کنم دیشب نتمون تموم شده بود -.-
امشب شارژ کردیم :|
ینی نمیذاریم به یک روز کامل بکشه هاااا :|
بی خی
خب همونطور که میدونید الان محرمه و یه مراسمی هم هست به نام " شام غریبان ".
البته شاید هم ندونید :|
چیه خب؟ :| بعضیا دینشون با ما فرق داره...-.-
خب توی شب شام غریبان جای حرم امام رضا یه مراسمی هست که یه هیئت شبیه کاروان رد میشن و توش هم عَلَم هست و اسب و شتر تزئین شده(توصیف بهتری نیافتم :||||).مراسم خیلی قشنگیه.
ما هر سال با دایی حسینمون میرفتیم اونجا ولی از وقتی به مدت چهار سال رفتن تهران این رفتن ما هم پوکید :||||البته میرفتیما...ولی رنگ و روی سال های قبل رو نداشت.
امسال که دیگه از تهران برگشته بودن قرار گذاشتیم باهم بریم.اول از همه ما رسیدیم و جای یه مثلث که توش باغچه و لامپ و اینا داشت واستادیم.
وقتی داشتیم میرفتیم سر راه شمع نذری میدادن :| ما هم یکی گرفتیم.لامپ هاش توی یک مکعب بود که سوراخ داشت و کوچیک بود. ماهم شمعو روشن کردیم و گذاشتیمش رو لبه اون...
و یه ربع بعد....
انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر اونجا شمع چسبوندن که میگفتیم الان توریست هم میاد :|
ینی همه ملت ریختن شمعاشونو همونجا چسبودن :|
ینی در عرض چند دقیقه 21 شمع روی اون بدبخت بود :|
بعد اینکه سمیرا رو پیدا کردیم از اونجا رفتیم ولی بازم ملت داشتن اونجام شمع میچسبوندن :|
تقریبا رو به روی همون مثلثه جایی که هیئت رد میشد بود.ماهم واستادیم رو به روی کلانتری شیرازی و شروع کردیم به نگاه کردن.
آقا کل فک و فامیل ریختن سرمون :|
دایی عباسم و دایی حسین و خالم و بچه هاشونم حساب کنید :|
همش همو گم میکردیم :|
یه صحنه هم تا جای حرم رفتیم دایی حسینمون رفت یه بسته شیرینی خرید برای خودمون همه ملت ریختن سرمون فکر کردن نذریه :|
انقدر خندیدیم
صبحشم من و مامانم رفتیم مراسم خیمه سوزان.کنار مدرسم یه زمین خالی هست همونجا رو درست کرده بودن و شمر بود و 5 نفر دیگه به عنوان سپاهش ( :/ ) و یه سری زن  و امام جواد که به اسارت گرفته شده بودن.
ولی دیالوگ نداشت :|
فقط اولش بازیگر نقش شمر با اون صدای عجیب کلفت خش دارش یه چند باری گفت:
من،شمر بن ذی الجوشنم.سپه دار و سالار لشکرم :|
و اون صحنه ای که پریدن توی گودال قتلگاه و سر امام حسین رو بریدن هم از تو گودالش پرنده پرواز کرد :(
خیلی صحنه ی احساسی ای بود
و کلا خوش گذشت اون روز.
ولی هر کار کردم نتونستم برای امام حسین گریه کنم :/
اشک تو چشام جمع میشد ولی نمیدونم چرا فقط جمع میشد :|
راستیییییییییییییی
آیلین جان چه عجب پیدات شد :)
و همین طور شما السا جان :|
و یه اشاره کوچیک به عکس بالا:
لونا خیلی :| میباشد




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:15 ق.ظ