تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و نهم:پیش به سوی مشهد :)

خاطره صد و نهم:پیش به سوی مشهد :)

جمعه 16 مهر 1395 06:04 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سلام :)
حق دارید منو بزنید بکشید -_-
انقدر که بین این خاطره مسافرت جدایی انداحتم :|
بی خی اینم ادامه:
از محمود آباد که راه افتادیم برای خواب رسیدیم خونه عمو مامانم.
وقتی شب اونجا خوابیدیم عمو مارو برد جنگل.
آخه دور و بر خونشون پر جنگله :|
به قول خواهرم بری بالا پشت بومشون منظره شمال رو میبینی!
خلاصهـ که رفتیم جنگل و یه جا فرش پهن کردیم که از سمت راست و چپمون آب رد میشد.
آقاااااااااا اونجا میخواستیم جوجه بخوریم بعد گوجه گیرمون نمیومد :|
از آخر مجبور شدیم بریم از یه آبادی دیگه گوجه بیاریم :||||
هیچی دیگه جوجه خوردیم و یکم استراحت کردیم و برگشتیم.
شبش هم یه دور رفتیم پارک.
قبل اینکه بریم پارک من و سمیرا و مامانم و بابام و زن عمو و عمو مامانم رفتیم خونه ی عمه مامانم.
عمه قبلا پوکی استخون گرفته بود،گفتیم بریم دیدنش.
از آخرین باری که دیده بودیمش خیلی بهتر بود :|
حس میکردیم معجزه رخ داده :||
دم خونشون مرغ و خروس بود منم که عشق حیوانات^^
رفتم ازشون عکس گرفتم.از حیاط خونشون هم عکس گرفتم آخه خونشون قدیمی بود.
عمو عناب چیده بود،بعد هرچی از تو جیباش در میاور تموم نمشید :///
انقدر خندیدیم :|
بعدش شام خوردیم.یه آبگوشت با فلفل زیاد :|
یه چند دقیقه بعد عمه خواست بهمون هندونه بده که وآآآی...
از خنده مردیم!
اون روز تو جنگل پسر عمو مامانم زده بود هندونه ای که خریده بودیم رو شکسته بود :|
عمو هم که شووووخ... :|
میگفت:
این سعید ناکس ما هم که عین گوسفند زد هندونه رو پُلوخ پُلوخ کرد :|
بعد که زن عمو اشاره کرد و گفت:
این بدبخت عین گوسفند نشسته بود پوست هندونه هه رو میخورد :|
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییی
 من و مامانم انقدر به کلمه پلوخ خندیدیم که قشنگــــــ صاف شدیم
بعد که برگشتیم میخواستیم برای سعیده تعریف کنیم نمیتونستیم بگیم انقدر که میخندیدیم

سر همین کلمه پلوخ منقرض شدیم
از برگشتنا عمو گفتش تو این جاده خرگوش رد میشه
منم چشم دوخته بودم به جاده که خرگوش رد شه :|
هیچی دیگه فرداش برگشتیم مشهد و تا رسیدیم خونه شب شده بود.
وقتی رفتیم تو مجتمع عموم داشت میومد خونمون :|
با یه جعبه پیزا دستش :|
نگو رفته بوده برا خودش چیزی بخره میل کنه :||||
وقتی رفتیم تو من یه دو سه دوری دور میزمون دور زدم
بعدش یه سه ساعتی با خرگوشمون بازی کردیم بعد بیهوش شدیم :|
و این بود مسافرت ما :)
پـــــایـــــانـــــ
...




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:14 ق.ظ