تبلیغات
princess luna diaries - خاطره صد و هشتم:شروع بـد،پایان خـوش

خاطره صد و هشتم:شروع بـد،پایان خـوش

سه شنبه 13 مهر 1395 01:24 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،


سلام
من یک گندی زدم که واقعا گـــــند بود :|
آقـا این دوستای ما اومدن انتظامات شدن
بعد این حنانه خیلی تو جلد انتظامات فرو رفته بود :|
همینجوری گذشت و همه موافق بودیم که حنانه داره زیاده روی میکنه.
من خواستم بهش بگم ولی درگیر کار انتظاماتی بود و وقت نشد
این شد که من یه نامه نوشتم
و زنگ بعدش از فاطمه پرسیدم:
اینو بدیم حنانه؟
نامه رو گرفت انگاری داشت میخوند ولی مثل اینکه نخوند :|
نامه رو داد سلطانی که بده حنانه.
سلطانی هم اونو بهش داد و منم رفتم که مزاحم نباشم.
زنگ بعد یهو همه با هم قهر کردن :|
حنانه هم گریه میکرد :|
مبینا هم هی بهم میگفت تو چکاره بودی که به صانعی اینجوری گفتی مگه تو کی بودی؟تو فقط دوست لیدا بودی که ما آوردیمت تو گروه!
منم هرچی میگفتم بابا من از تنها پرسیدم و اینا و همه هم موافق بودناااا :/
ولی یهو اوضاع بهم ریخت :|
اینام باهم دوست نشدن که نشدن.
شبش من از عذاب وجدان دهنم تخته شد.
اصلا با آسفالت جاده یکی شد :|
امروز دیدم اوضاع بهتر از قبله،گرفتیم اینا رو باهم آشتی دادیم :|
آخـــــــــی -.-
خلاصه که توبه کردم :| دیه از این غلطا نمیکنم :|
اصلا به من چه :|
ولی خوبیش اینه که دیگه انتظامات نیستن
هستن ولی اصلا حس نمیشه که هستن


ولی این دوشنبه ها هم نفرین شده هاااا :/
پارسال هم همه دوشنبه ها قهر میکردن :/
ولی این بار تقصیر من بود.
ولی من میخواستم بگم که چون فقط همین امسال رو فرصت داریم که باهم باشیم از انتظاماتی بکشه بیرون که خودش حسرت نخوره چرا بیشتر باهاشون نبودم؟!فقط میخواستم جمعو بیشتر پیش هم نگه دارم که متاسفانه گند زدم توش ولی با کمک لیدا این گندرو جمع و جور کردم :|توی نامه هم به نظر خودم زیاد تند صحبت نکرده بودم.نپرسین تو چی نوشته بودم که نمیخوام دربارش حرف بزنم :|||||||||||
:|
من برم مشقا رو از لیدا بپرسم :|
خداحافظ :|
و یه چیز دیگه:
ترم بعدی زمانم شروع شد :|
S2 :|||||||||||||||||||||||
و اینم از این:
تسلیت میگم.... :(






دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:14 ق.ظ