تبلیغات
princess luna diaries - خاطره نود و نهم:پنجشنبه طلایی!

خاطره نود و نهم:پنجشنبه طلایی!

سه شنبه 23 شهریور 1395 04:47 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ،


سلام ^^
از فاینال زبان برگشتمـ
بسی گند زدم :|
خب اگه میخوای بدونی ماجرای پنجشنبه طلایی چیهـــ
Go to the Continuation
در ضمن این بار دومه که از عکس بالا استفاده میکنم :|
آخه اون بهترین پنجشنبه عمرم بود...
" این پنجشنبه،پنجشنبه قبل از مسافرت بود :| "



و یه چیز دیگه^^







شب قبل از پنجشنبه از ذوق فرداش خوابم نبرد
آخه فرداش باید میرفتم آزمون کاراته میدادم.
برای گرفتن کمربند نارنجی
لباسمو اتو کرده بودم و سرجالباسی گذاشته بودم و آویزونش کرده بودم به دسته در آینمون.
کوله خواهرمو قرض گرفته بودم و توش وسایلمو گذاشته بودم:
تِل-لیوان-یه برگه که روش اسم حرکت هارو نوشته بودم
یه بطری شربت خاکشیر و تخم شربتی هم داشتم که گذاشته بودم تو یخچال
به زور خوابیدم و خود به خود ساعت 7 بیدار شدم.
رفتم لباس پوشیدم و با خواهرم سمیرا رفتم پایین که با ماشین بریم اونجا
معلم 24-باشگاه شاهین^^
همینجوری رفتیم و رفتیم که یه جا بابام زد کنار
من:چی شد؟
سمیرا:فکر کنم برای عمو وایستادیم(با ماشین بابام میره سر کار)
من:خب اینجوری که دیر میرسیم :/
سمیرا:نه دیر نمیرسیم -_-
ساعت کم کم داشت هفت و نیم میشد که بالاخره سر و کله عموم پیدا شد :|
منم که انقدر حرص خورده بودم هیچی ازم نمونده بود -________-
رفتیم و رفتیم که یهو دیدم بابام پیچید تو امامیه 24
من:سمیرا...مگه اینجا امامیه نیست؟ :|
- چرا
-خب ما که میخواستیم بریم معلم 24!
- عه :/
من:(تو دلم)
مرضضضضضض :/
دور زدیم و بازم رفتیم تا رسیدیم معلم 24.
رفتیم تو کوچه و دیدیم چغک هم پر نمیزنه چه برسه به این که باشگاه باشه :||||||
بابام پیاده شد و رفت دور و بر رو نگاه کرد.
یه چند قدم اون ور تر از کوچه باشگاه بود.دوستم سمیرا اونجا واستاده بود.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم:باید خودش باشه
دوستم:سلاااااااام^.^
من:سلام :/
مگه سنسی(مربی به کره ای)نگفت ساعت هشت لباس پوشیده دم در باشگاه باشیم؟ :|
-چرا ولی الان شیف آقایونه
- :||||||||||||||
ساعت ده دقیقه به هشت بود.
در همین لحظات طلایی بقیه هم باشگاهی هام هم اومدن.
بالاخره اومدن بیرون و ما رفتیم تو.
اندازه دریا بود باشگاه :|||||||||||||||||||||||||
رفتیم تو رخت کن و لباسامونو عوض کردیم.
بعدشم رفتیم تمرین.
خواهرم بدبختمم یه گوشه نشسته بود :|
یه لحظه انقدر به نظرم معصوم اومد که فکر کردم داره گریه میکنه! T-T
بعد یه مدت مارو به ترتیب درجه هامون به صف کردن و شروع کردیم به نرمش.
من که نفسم بند اومد :|
همش دعا میکردم که نرمش باشه مسابقه شروع نشه :/
بعدش رفتیم نشستیم جای دیوار تا اسمامون رو بخونن.
من نفر سوم بودم :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اول کاتا زدم بعد کیهون بعد حرکات پا بعدشم معنی کلمات رو ازم پرسیدن!
یاد هفت خان رستم افتادم :///
بعدش یکم شربت خوردم و به خواهرم سمیرا گفتم:
تو داشتی نگام میکردی!خوب رفتم؟^--^
-آره ولی حرکات پا رو مکث میکردی :/
-خب یادم میرفت T-Tاونا هم که توجه نمیکردن :/
بعدش رفتم نشستم پیش دوستام و به در و دیوار نگا کردم :|
خواهرمم رفت یه دوری زد و برگشت.
بعدش گفتنــــــ نوبت استقامت شد
ما کمربند های سفید 20 تا شنا رفتیم 15 تا دراز نشست و 30 تا بشین پاشو :|
آبی های بدبخت که به فـنـا رفتن -.-
بعدش پرش از رو کمربند و کمیته ( مبارزه ) داشتیم که شامل ما سفید ها نمیشد :)
تو راه برگشتم پونی بارون شدم :|
خواهرم پول زیاد همراهش نبود،یه فلی کوچیک برام خرید :|
از همه بیشتر پونی ها عکس گرفتم بعدا تو بخش گالری میذارم.
برام چی پلت هم خرید^.^
کلا اون روز خیلی مهربون شده بود :|
اون روز واقعا بهم خوش گذشت.
شاید به نظر شما مسخره بیاد ولی اون حال و هوا اولین ارتقاع درجه و از این حرفا این روز رو خیلی شیرین کرده بود^^




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:10 ق.ظ