تبلیغات
princess luna diaries - خاطره نود و هشتم:انبوه خاطرات!

خاطره نود و هشتم:انبوه خاطرات!

سه شنبه 23 شهریور 1395 11:16 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ،


سلام:)
من برگشتم^.^
رفته بودیم مسافرت
دیدین گفتم وقتی نتمون تموم میشه خاطره ها رگبار میزنن؟ :|
قبلشم کلی اتفاق افتاد :|
1 هفته قبل از مسافرت...
جمعه بود و رفته بودیم خونه مامان بزرگم.
اونجا عمه و دختر عمم بودن
وقتی میخواستیم برگردیم اونا هم اومدن خونه ما.
نازنین 4 روز خونم موند
روز اول رفتیم وبشو سر و سامون دادیم.
روز دوم من کلاس کاراته داشتم
هرچی اصرار کردم باهام نیمومد :|
از آخر اون گرفت خوابید منم رفتم کلاس -_____-
روز سوم من رفتم کلاس زبان اون بازم نیومد :|
و اما روز چهارم.....
بعد از نهار بود که خواهرم سمیرا از در وارد شد...
من: سلاااااام
سمیرا:سلامم^.^برا خواهرم پونی دانلود کردم^.^
من لیوان آبمو گذاشتم رو اوپن و گفتم:
رینبوراکس رو دانلود کردی؟
سمیرا:آره
کیف لپتاپ ر قاپیدم و رفتم تو اتاق :|
دختر عمم:چی شده؟
من:سمیرا پونی های انسانی رو دانلود کرده
بعد تا خواستیم نگاه کنیم یادم اومد باید برم کلاس کاراته :|
رفتم و برگشتم و دیدم عمم میخواد بره :/
هیچی دیه به زور یه فلش دست و پا کردم و فیلم و زیرنویس رو براش ریختم و تنهایی نگاش کردم :|
خیلی قشنگ بوووووود^.^
برای من یکی از بهترین روزا بود چون بالاخره تونستم رینبوراکس رو ببینم!
امروز هم فاینال زبانمه
خواهرم گیر داده چرا نمیری بخونی :|
باید برم^^
بایـ♥ـ




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:10 ق.ظ