تبلیغات
princess luna diaries - خاطره نود و هفتم:بزرگداشت اخوان

خاطره نود و هفتم:بزرگداشت اخوان

پنجشنبه 4 شهریور 1395 07:45 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سلام :)
امروز من و خواهرم کارای جالبی کردیم^^
البته بیشتر عکس گرفتیم:|
امروز بزرگداشت اخوان بود
اخوان شاعره
اسم کاملش:
مهدی اخَوان ثالث
جای آرامگاه فردوسی قبر ایشون هم هست^^
برای خوندن ماجرای کامل امروز برو ادامه
بالاخره یه فرصتی پیش اومد که من خاطره ی ادامه مطلب دار بذارم :|




راستی لونا جون نمیتونم فیلم دفتر رو بذارم آخه حجمش زیاده :(
ولی این عکسشه:
من اون وسطی رو درست کردم









امروز به نظرم روز گندی میومد
وقتی بیدار شدم یک راست رفتم سمت لپتاپ :|
اولش یکم با عسل حرف زدم بعدش رفتم وبمو چک کنم
دیدم چند نفر فحش دادن
خیلی ناراحت شدم
تصمیم گرفتم وبو حذف کنم :|
ولی بعدش دیدم ببندمش بهتره
البته عسل پیشنهاد داد :|
اما بعد یه مدت دوباره بازش کردم
تو اون وضعیت ظرف هم شستم :|
بعدش خواهرم پیشنهاد داد که باهاش برم آرامگاه فردوسی برای بزرگداشت اخوان
دوستای خواهرم سمیرا هم قرار بود بیاین که باهم باشیم ولی خود سمیرا چون کلاس داشت نتونست باهامون بیاد.
خوش به حالم پنجشنبه ها کلاس ندارم
منم بعد یه ساعت درگیر بودن که برم یا نه
رفتم :|
رفتیم تو و دیدم که بخاطر روز بزرگداشت ورودیش مجانیه^^
وای انقدر با شکوه بود!
خود مقبره مکعبی شکل بود مثل کعبه ولی چون پله و اینا داشت یکم بزرگتر از کعبه بود.پایینش هم خود قبر بود و طبقه بالاش نمایشگاه.طرف های راست و چپ و پشتش کوتاه تر از جلوش به نظر میرسید چون توی طرف جلوش غیر از خود مکعب یکم پایین ترشم شعر نوشته بودن ولی بقیه طرف ها نه :|
کنارترش هم قبر خود اخوان بود که نمایش رو اونجا اجرا میکردن
یه سکو بود و دوتا پرچم و یه بنر.جلوشون هم صندلی بود و استقبال ملت.
البته چون صندلی هاش کم بود نصف مردم رو پاشون واستاده بودن.
من:سعیده اول بریم خود آرامگاه رو ببینیم بعد بیایم
سعیده:خب اون که فرار نمیکنه بعدا میریم :|
بعدشم دوستای سمیرا رو پیدا کردیم.
سلام و احوال پرسی کردیم و بعد یه مدت رفتیم یه جا نشستیم.
در حالی که اونا ور ور میکردن من سعی میکردم گوش کنم ببینم این یارو مجریه چی میگه :|
بعد یه مدت سعیده گفت:تا این آرامگاه فردوسی بریم بعد برگردیم!
یکی از دوستای سمیرا:آره بریم
رفتیم و عکس گرفتیم و تا خواستیم بریم خود قبررو ببینیم دیدیم اینا قیبشون زده :|
رفتیم و جای مراسم پیدا شون کردیم و دوباره برگشتیم بریم قبرو ببینیم :|
رفتیم تو و دیدم نِ باو خیلی خفنه :|
 روی دیواراش یه سری چراغ بودن که شکل مشعل بودن :|
رو در و دیواراش هم کنده کاری بود از بعضی بخش های شاهنامه.
اون وسط هم بین چهار تا ستون خود قبر بود.
خلاصه که اونجا هم خودمونو از عکس خفه کردیم :|
البته نمیدونم چرا دوستای سمیرا عجله داشتن.
زود رفتن :/
البته سعیده و من موندیم که عکس بگیریم :)
انقدر موندیم که اونارو گم کردیم و تا آخر خودمون دوتایی بودیم!
ما نمایشگاه رو هم رفتیم.
رو دیواراش قاب بود از داستان رستم و همونجا ها هم قال و مجسمه های کوچیش و این جور چیزا میفروختن.خیلی خوب بود ^-^
من امروز عکاس شده بودم چون خواهر دیگم نیومده بود.
اون همیشه نقش عکاس رو داشته :)
اتفاقا نمیدونم چرا خیلی هم خوب از آب درمیومدن!
  برای دیدن عکس ها اینجا کلیک کنید
خواهرم قبلا رفته بود بزرگداشت خیام تو نیشابور
میگفتش که اینجا به گرد پای اونجا هم نمیرسه از نظر کیفیتی!
برای همین به جای اینکه بریم برنامه رو ببینیم رفتیم دور و بر چرخ زدیم :|
بعدش من رفتم آب بخورم که دیدیم یه بوفه اونجاس :D
...
رفتیم ببینیم چی چی داره بخریم بخوریم :|
هیچی نداشت -_______________-
آخرای مراسم بود که رفتیم ببینیم چه خبره.
تموم شد :|||||||||
رفتیم و یه چند تا عکس از قبر اخوان گرفتیم  و یه فاتحه هم خوندیم.
مجری:لطفا سر جاهاتون بشینید تا برنامه موسیقی رو شروع کنیم
آب مجانی هم دادن
به اصرار من دوباره رفتیم دم بوفه و یه کیک خریدیم^-^
برگشتیم و یکم سه تار با موسیقیـ گوش دادیم و برگشتیم^_^
امروز رو میتونم یکی از بهترین روز های عمرم توصیف کنم :)




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:10 ق.ظ