تبلیغات
princess luna diaries - خاطره ی هشتاد و نهم:باغـ پرندگـانـ :)

خاطره ی هشتاد و نهم:باغـ پرندگـانـ :)

یکشنبه 10 مرداد 1395 11:55 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


سلام :)
پریروز رفتیم باغ پرندگان :)
اولین چیزی که بهش برخوردیم خسته ترین توکای ممکن بود :|
داشت چرت میزد بدبخت :|
آخه وقتی رفتیم هوا داشت تاریک میشد :|
پایین قفس توکا هم دوتا مرغ عشق بودن
که هیچکی بهشون توجه نمیکرد :(
وقتی رفتیم جلوتر مرغابی بود و بعدش هم اردک
یه دسته مرغابی اومده بودن از ققسشون بیرون،بعد بابای منم که کلا با حیوون مشکل داره :|
افتاد دنبال این بدبختا :|
اینا هم بال هاشونو باز کردن و به طرز حماقت باری شروع کردن به دویدن :|
از آخر گفتن برگردن قفسشون سنگین تره :)))
رفتیم جلو رسیدیم به طاووس ها.دوتاشون آزاد بودن.
نامردا هرکار کردیم بال هاشونو باز نکردن :|
ای کاش فصل جفت گیریشون بود -_-
ولی خیلی خوشگل بودن :)
رفتیم جلو و...
رسیدیم به قفس خرگوشا^.^
یک عالمه پنبه ی متحرک تو یک قفس!
فکرشو بکنید!
من که خودمو کشتم :|
البته نمیدونم قفس خرگوش تو باغ پرندگان چکار میکرد -_-
شاید خرگوش هم بال داره و ما نمیدونیم :|
تازه سگ هم داشت :|
بارون هم گرفت حســابی!
خیلی خوش گذشت :)
بعدشم فالوده بستنی خوردیم.
خب دیگه من باید برم.
خونه مرغ دونی شده :|
بایـ :)




دیدگاه ها : پونی واقعی^^
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:09 ق.ظ