تبلیغات
princess luna diaries - خاطره هشتاد و هفتم:دستگیر شدنـ !!!

خاطره هشتاد و هفتم:دستگیر شدنـ !!!

سه شنبه 5 مرداد 1395 07:08 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


سلام :/
خوبیـن؟ :/
امروز داشتم از کلاس زبان بر میگشتم
که دوباره به این فکر افتادم که دوبارهـ یه سر برم خونه راحله
پس دویدم تا وقتی میرسم خونه خیلی دیر نشه
از آخر نفسم گرفت و مجبور شدم راه برم
یکم جلوتر از کلاس زبانمون یک پارک هست
من:(تو دلم)
پلیــــــــز یکی از دوستام باید باشن
یکم جلوتر که رفتم...















عطیه رو دیدم :|
عطیه:
سلاااااااااام!!
من:
سلام!
عطیه:
خونه کی بودی؟
من:
داشتم از کلاس زبان بر میگشتم :)
عطیه:
اووووووووو اون که خیلی دوره!
من:
نه...دور نیست :)
پشتمو نگاه کردم و دیدم که...
بلهـــــــ پدر گرامی دارن میان :||||
من:
عه اون بابامه
سلام!!
بابا:
سلام :|
چرا از این ور اومدی؟!
من:
ام...میخواستم مسیرشو یاد بگیرم

تو دلم:
خاک بر سرت میدونی داری به کی دروغ میگی؟
بعدش بابام گفت بریم و یکم رفت جلوتر
عطیه:
راستی میدونی راحله داره اسباب کشی میکنه؟
من:
آره..
عطیه:
بهت زنگ زد نه؟
من:
تو تلگرام بهم گفت.
عطیه یه نگاه به بابام کرد و گفت:
خداحافظ :)
من:
خداحافظ...
هیچی دیگه در حین انجام جرم دستگیر شدم -_-
خدایا منو ببخش سعی میکنم دیگه دروغ نگم
در موردم بد فکر نکید از دهنم پرید راست میگم
.
.
.
هرچی فکر میکنم میبینم این قالبی که برای وب ساختم خیلی خوبه :|
دلم نمیاد عوضش کنم :|
البت اشکمو در میاره ولی خب T-T
راستی خواب دیدم مدرسه ها باز شده :)
خیلی خواب خوبی بود :)
ام...ببخشید که اینجا داره خاک میخوره..
خییییییییییییلی اینجا رو دوست دارم ولی حیف که هر روز مثل دیروزه
هیچ چیز خاصی نیست
فقط دارم دعا میکنم مدرسه ها باز شه :((
و یه چــیز دیـگه
دیروز بالاخره لباس کاراتمو گرفتم :)
و از اون حرکت واقعی ها هم یاد گرفت :))
باید برم تمرین :)
یه کوه مشق کلاس زبانـ هم دارم :|
پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس
خدا نگهدار.



دیدگاه ها : پونی واقعی^^
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 12:08 ق.ظ