تبلیغات
princess luna diaries

سلامی به جاودانگی خاطرات :)

چهارشنبه 23 دی 1394 06:01 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆


اینجا،گوشه ای از زندگی منه :)
گوشه از خاطراتم که میسازمشون :)
با جون و دل...
یه گوشه دنیا نشستم به کسی هم کاری ندارم :)
دقت کردین یه چیزایی تو زندگی هست که باهاش میشه غم رو بوسید گذاشت کنار؟
مثل عشق،
مثل صدای چاوشی،
مثل دوست داشتن،
مثل بهترین دوستات،
مثل خاطرات...
یکم عمیق تر به زندگی نگاه کنید.
خورشید و ماه برای اینکه تو زندگی کنی میدرخشند.
انقدر نگید زندگی سخته و اون من و گذاشت و رفت و من بدبختم و فلان و چکار :/
زندگی زیباست...
فقط نیازه یکم عمیق تر نگاه کنید...
با چشم دل ؛)
اینجا زندگی من ثبت میشه،برای اینکه در آینده این روزا رو یادم نره...
شما هم همین کارو بکنید ^_-




دیدگاه ها : دوست خوب :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 02:26 ب.ظ

خاطره صد و شصت و نهم:^~^ happy birth day sara

چهارشنبه 26 مهر 1396 04:06 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?

دیروز ساعت شیش و نیم صبح با صدای خواهرم سمیرا از خواب پاشدم و رفتم مدرسه.رفتن به مدرسه مثل رفتن به حبس ابد میموند برام.زمان دیر میگذشت و خیلی ذوق داشتم و کلی صبر کردم تا مدرسه تموم شد.تنها چیزی که قابل تحملش میکرد تبریک تولدای دوستام بود ^-^ اما چیز بهتری بعد مدرسه در انتظارم بود و بیشتر از اون من در انتظارش بودم.اون روز ساعت 2 و ربع قرار بود برم دنبال فاطمه تا باهم بریم باشگاه :)
بعد سه ساعت تونستم آدرس خونه فاطمه رو به بابام بفهمونم و دیر رسیدیم... :|
از ماشین پیاده شدم و دنبالش گشتم.نبود.رفتیم داخل مجتمع و جلوی بلوکشون واستادیم.تا خواستم زنگ بزنم یهو خودش زنگ زد.
-سارا...کجایین... یخ زدم :||
-دم در بلوکتونیم.جای در مجتمع ندیدمت.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در مجتمع.
-سه ساعته من جای درم.یخ زدم :|زود بیا
-باش
-خدافظ
دویدم به سمت در مجتمع.حالا مگه راه تموم میشد... :| مجتمعشون اندازه دوتا قصر بود :|
بالاخره رسیدم و دویدم سمتش و بغلش کردم ^-^
-سارا یخیدم...میدونی یخمک یعنی چی؟ :| یخمک تو دایره لغاتت هست؟ :|میدونی یعنی چی؟ :| سارا یخیدم :|
راستش همچی مثل یک رویا بود.اینکه فاطمه بهم زنگ زد،دیدمش،بغلش کردم،بغلم کرد،و حتی اینکه به سمت ماشین یورتمه رفتیم... :|
بعدش باهم رفتیم باشگاه و اونجا واقعا بهم خوش گذشت.هیچی رو نمیتونستم باور کنم.میترسیدم که از خواب بلند شم.مثل یه رویا بود.
مربی مون با فاطمه دفاع شخصی کار کرد و خوبیش این بود که رو من باید تمرین میکرد و کلی خندیدیم :|حتی ازم معذرت خواهی کرد.گفتش اتفاقی افتاده بوده که حالش خوب نبوده و اعصابش بهم ریخته بوده و... گفت به بلندی خودت ببخش .-. (قدم 175 سانتی متره و 13 سالمه... :|)
وقتی هم بهش گفتم تولدمه انقد ذوق کرد که از ذوق اون منم ذوق کردم ^-^
خیلی وقت بود از سر ذوق بغلم نکرده بود ^-^
بعدش باهم با ون برگشتیم و وقتی پیاده شدیم باید یه مصافتی رو پیاده میرفتیم...انقد خندیدیم... :|بعدشم که از فاطمه جدا شدم رفتم خونه خوابیدم و ساعتای نه بود که دوتا خواهرام به زور از پتو جدام کردن و منو هل دادن بردن تو هال و یهو همه گفتن تولدت مبارکککک :|
منم اینطوری بودم:



از خواب پاشده بودم چشام باز نمیشد
همینطور که خواهرام منو به سوی کیک هول میدادن منم سعی میکردم چشامو باز کنم :|
کیک شبیه یه قلب قرمز بود و روش با شمع به انگلیسی نوشته بود تولدت مبارک D:
بابام گفت کیکو برام کادو خریده :|
خواهرم سمیرا عم برام دستبند و گردنبند مرغ آمین خریده ^-^
خواهر دیگم سعیده عم گفت کادوشو سفارش داد هنوز نرسیده :|
مامانم هم رفته بیرجند نبود :(
بعدشم که رفتم تلگ کلی تبریک شنیدم و کلا دیروز روز ذوق مرگی من بود D:
و بهترین روز عمرم





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 مهر 1396 05:06 ب.ظ

خاطره صد و شصت و هشتم: ...

دوشنبه 24 مهر 1396 07:54 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ? بهترین خاطره های من ?


مثابخصاخعضذرخضکشثذرکذ باورم نمیشعععع
عه سلام :|
دیروز داشتم تو تلگ ول میگشتم کع یهو یکی زنگ زد.اسکرین گرفتم چون احتمال اینکه مزاحم باشه زیاد بود :|
اول نشناختم ولی وقتی گفت فاطمه ام...یهو خشکم زد.یهو یخ زدم.باورم نمیشد...اولین باری بود که اون زنگ میزد.اما...اونکه گفته بود من مزاحمم؟چرا زنگ زده بود؟یعنی میخواست برگرده؟کمک میخواست؟چی شده بود؟چرا؟همه این سوالات در کسری از ثانیه از ذهنم رد شدن که فاطمه شروع کرد حرف زدن.باورم نمیشد داشتم صداشو میشنیدم.بعد مدت ها...
میخواست بیاد باشگاهمون.وقتی اینو بهم گفت...نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراخت.من واقعا خیلی فاطمه رو دوست داشتم اما اون بدجور دلمو شکوند.
اما الان دیگه مهم نیست،شاید بشه بازهم مثل قبل باهم دوست باشیم و دوباره اون دوران خوش برگرده.
فردا بعد یه مدت طولانی دوباره میبینمش.میخوایم باهم بریم باشگاه و به احتمال زیاد اونجا ثبت نام میکنه و بعدش...
سه روز در هفته میبینمش :)
و نکته جالب...
فردا تولدمه :)





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1396 08:17 ب.ظ

خاطره صد و شصت هفتم:اولین روز اولین سال دبیرستان

پنجشنبه 13 مهر 1396 01:19 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ?


اول مهر بود و همه چیز برعکس بود.سال پیش شبش از ذوق خوابم نبرد اما امسال...سال پیش قدم هام رو به سمت مدرسه با شوق برمیداشتم اما امسال...سال پیش برام مثل این بود که در بهشت رو بهم باز شده بود اما امسال...
از رو ناچاری مدرسه معمولی نزدیک خونمون ثبت نام کرده بودم که دوستام هم اونجا بودن :/
بعد اینکه فاطمه اونطوری منو عین یه آشغال انداخت تو جوب دیگه هیچوقت اون حس قبلیم نسبت به هیچی رو نداشتم.تنها چیزی که مثل قبل برام مهم و با ارزش بود دوستای نتیم توی تلگ بودن.امسال رو جدا برنامه ریخته بودم که بشم یه آدم منزوی بدون دوست اما انگار نمیشد.همون اول دوستامو دیدم و با مامانم باهم رفتیم پیششون.زیاد طول نکشید که فهمیدم کوثر تو کلاس منه :/واقعا میخواستم ازشون دور باشم اما هرزنگ نا خودآگاه میرفتم پیششون...شاید واقعا پاها قلب دومن...
روز اول واقعا خسته کننده بود یک ساعت و نیم سر کلاس بودیممممممم -______-
تو دبستان 45 دقیقه :|
نکته مزخرف اینه که مدرسم با همسایم یکیه و مامانم مجبورم کرده با اون برم -_____________-
البت بقیه همکلاسی عامم هستن خوش میگذره D:
خلاصه کع امسال واقعا افتضاحه و هنو فقط دو صفحه از هر کتابو درس دادن :|
دبیرستان خیلی حس عجیبی داره...
نمیدونم چرا اما عجیبه :/
دبیرستانی عای با تجربه عزیز بم یاد بدین ضایع رفتار نکنم :|
من نمیخوام دیگه برم مدرسهههههههه
قبلا خیلی دوست داشتم اما الان حالم بهم میخوره...
ای خدااااا آخه چرا باید اینطوری میشددددد
دیگه دوستامو مثل قبل دوست ندارم
منی که براشون جون میدادم
نمیخوام اینطور باشه اما هست...
و اینگونه اولین روز دبیرستان بسی مسخره بود :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 مهر 1396 01:46 ب.ظ

خاطره صد و شصت و ششم:دو روز خوشی :|

چهارشنبه 22 شهریور 1396 04:43 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?


یک هفته پیش بود که تصمیم گرفتیم دوباره با فامیلای گرامیمون بریم بیرون.شب قبل اینکه بریم،هنوز داشتیم تصمیم گیری میکردیم که کجا بهتره برای رفتن.اولین گزینه ما استرخی بود که کنسل شد.گزینه بعدی ما فریزی بود که تصویب شد.روز بعد با اینکه از صبح یکم زیادی زود بیدار بودیم باز هم مثل همیشه دیر راه
افتادیم.دایی حسینم با دوتا پسرداییام علا که 4-5 سالشه و ایلیا در گوشه ای از مشهد منتظر ما بودن.و مطمین بودیم که کلی علاف شدن :|
بعد از سپری نمودن زمانی طولانی در ماشین بالاخره به روستای فریزی رسیدیم.
در لحظه اول سعی داشتیم خودمونو دلداری بدیم که اون جاهای سرسبزی که توی نت دیدیم واقعی بودن :|
تا اینکه یکی از اهالی اونجا مارو برد به بهشت پنهانی که واقعا بهشت پنهان بود :)
لابه لای کوه های بلند و بعد از یک جاده پر پیچ و خم و خظرناک و هیجان انگیز که مارو در حد مرگ ترسونده بود به جنگلی رسیدیم که واقعا باورش سخت بود که بین اون کوه های خشک و خالی از پوشش گیاهی به وجود اومده بود.
اما هرجا که آب باشه،گیاه و زندگی هم هست!
به دلیل وجود رودخونه بزرگ جنگل بزرگی بین کوه های خشک بزرگ به وجود اومده بود.
با کمک اون آقایی که مارو به اونجا راهنمایی کرده بود یه جای خوب برای پهن کردن فرش پیدا کردیم و اونجا صبحانه خوردیم
بقیه فامیلامون تو راه بودن.
دایی عباسم با زن داییم و دوتا پسرداییام متین و امیرعلی
و خاله و شوهر خالم و پسر خالم امیرمحمد که 2-3 سالش بیشتر نیس :D
در حالی که داشتم صبحانه میخوردم در فکر بودم که یهو یاد یه چیزی افتادم:
علاقه جدید من!کریپی پاستا!
و یهو تقریبا داد زدم:
راستی سعیده!اینجا جنگله :|||
که یهو همه زدن زیر خنده :|
و داییم گفت:
گشنت بود صبحانه خوردی چشات باز شد تازه فهمیدی اینجا جنگله؟ :||||
و من بی توجه به بقیه حرفمو ادامه دادم:
اینجا جنگله! بریم دنبال اسلندر بگردیم
و بعد از صبحانه من و دوتا خواهرام با ایلیا و علا رفتیم به اعماق جنگل :D
در کمال تعجب ایلیا اسلندرمن رو میشناخت :|
اما بازم من داستانشو دادم بخونه :||
و...
اون جنگل واقعا واقعا واقعا یکی از قشنگ تریییین جاهایی بود که من تا حالا دیده بودم :)
از جایی که بودیم خیلی دور شده بودیم و البته خیلی خوش میگذشت چون حماقت ها یکی پس از دیگری اتفاق می افتاد که باعث میشد خنده یه لحظه هم مارو ول نکنه!
راستی...
اون لحن احمقانه پسرداییمو یادتونه؟
اسمشو گذاشتن ایل مَت :|
ایلیا + متین :|
یه لحظه فکر کنین...

بعد اینکه کلی گشتیم و عکس گرفتیم و خندیدیم و از زیبایی اونجا حظ کردیم،برگشتیم.بخاظر اینکه نمیتونستیم شب اونجا بمونیم تصمیم گرفته بودیم که دوباره بریم اخلمد :|
بیچاره اون فامیلامون کع اونجا رو ندیدن :D
خلاصه که دوباره کاری شد و رفتیم اخلمد.
اونجا بقیه فامیلامونو دیدیم که کنار خرا واستاده بودن :|
رفتیم و وسایلو سوار خرا کردیم و یهو دیدیم که شیش تا خر گرفتیم :||||||
البته همش بار نبود یکیشو که خواهر من گرفت برا سواری :|
یکی هم متین گرف برا سواری :|
یکی هم ما گرفتیم برا بار :|
سه تا هم دایی عباسم گرفت برا بار :|
که از آخر هم خواهر من براش دعوا شد :|
خلاصه که دو روز اونجا موندیم و ایندفعه تا آبشار سوم رفتیم ^^
ایندفعه جامون نزدیک به آبشار اول بود
شب روز اول رفتیم تا آبشار دوم و یکمم از راه آبشار سوم رفتیم و بالای کوه نشستیم.اونجا یه حفره بود که توش تاریک و ترسناک بود
پسر داییم متین رفت یه گوشه ی تاریک تاریکش نشست طوری که دیده نمیشد.
و به منم گفت که چیزی نگم :D
دایی حسینم هم توی حفره نشسته بود و شوهر خالم اونجا واستاده بود.
خورشید داشت غروب میکرد و هوا نیمه تاریک بود و ما اونجا نشسته بودیم تا هوا تاریک شه و برگردیم.
وقتی داشتیم بلند شدیم که برگردیم ، شوهر خالم که از جای حفره یکم دور شد
یهو دایی حسینم بلند جیغ کشید..
همه برگشتیم که ببینیم چیشده...
که یهو...
دیدیم متین داره میخنده :|
نگو وقتی داییم داشته از حفره میومده بیرون متین از تاریکی اومده بیرون و دست داییمو گرفته
و حرکت باحالی زد داییم داش سکته میزد از ترس
روز اول کاملا محشر گذشت
با متین و ایلیا و دایی حسینم و دایی عباسم و خالم و شوهر خالم :D
روز دوم ساعت 9 صبح بیدار شدیم و رفتیم تا آبشار سوم.
واقعا محشر بود.و آب سردی هم داشت :|
و بعدش یه جای قشنگ یافتیم و رفتیم عکس گرفتیم و پفک خوردیم ^-^ :|
و بعدش من و ایلیا و متین از توی آب رودخونه جلوتر رفتیم و برگشتیم به جایی که گرفته بودیم.
و هردو روز کاملا محشر بود :)
حتما حتما اگه اومدین مشهد اخلمد و فریزی برین
مخصوصا اخلمد ؛)




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1396 08:03 ب.ظ

خاطره صد و شصت و پنجم:بدینوسیله فامیل چیز جالبی شد :D

جمعه 20 مرداد 1396 11:25 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ? بهترین خاطره های من ?




دیروز ساعت 12 ظهر با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.ساعتو که نگاه کردم کل بدنم لرزید
ساعت 9 باید میرفتم باشگاه و خواب موندم :|
کل روز از بیکاری دور خودم چرخیدم تا اینکه ساعتای شیش رفتیم خونه دایی رضام.
از اخلمد به بعد برای دیدن فامیلام خیلی خوشحال میشدم و این بزرگ ترین تاثیر اخلمد رو من بود
تو اخلمد پسرداییام با یه لحن بسیار خنده داری که خودشون ساخته بودن حرف میزدن و از اون روز به بعد سوژه خونه ما شدن :))))))
ماهم منتظربودیم متین بیاد دوباره اونطوری حرف بزنع
وای اصن کرکر خنده بود همه به طرز عجیبی طنز شده بودن :|
خواهرم داشت از دست میرفت
بعد از شام همه باهم رفتیم کوهسر به  غیراز مادرجونم و شوهر خالم
جای کوهسر فرش پهن کردیم و خربزه و هندونه میخوردیم
منم هی دنبال امیرعلی میدوییدم که لجمو در می آورد :|
و باز هم متین مارو در حد مرگ خندوند
کوهسر بام مشهده
یعنی ازونجا میتونیم کل مشهدو ببینیم
نکته جالب اینجاس جای حرم امام رضا از بقیه جاها نورانی تره
بعد از اونجا رفتیم بالای یه کوه دیگه
ماه خیلی نورانی بود و بالای کوه فقط نور مهتاب روشنش کرده بود
در کل راه من ریسه میرفتم از دست متین :|
یه عالمه از کوه رفتیم بالا تا رسیدیم به دونفر که یکی میخوند و یکی دیگه تار میزد
هوا تاریک بود و ازون بالا چراغ های شهر مثل تیله های نورانی کوچیک بودن
نور مهتاب اونجا رو کمی روشن کرده بود
صدای اون آقا هم خیلی قشنگ بود مخصوصا اینکه یکی دیگه تار میزد
پیش همونا موندیم و بهشون گوش دادیم
خیلی با ادب بودن
باهامون حرف زدن و برامون آواز خوندن
همه ساکت بودن و بهشون گوش میدادن
آرامش خیلی عجیبی بهمون دست داده بود.بعد یه ساعت باهاشون خدافظی کردیم و برگشتیم و دوباره متین کار دستمون داد :|
اصلا دلم نمیخواست برگردم خونه اما به قول مامانم هرچیزی یه پایانی داشت




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 11:53 ب.ظ

خاطره صد و شصت و چهارم:دو هفته پیش_اخلمد :|

چهارشنبه 18 مرداد 1396 02:06 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?


سلام :|
بعد مدت ها از گوشی خودمو رها کردم و اومدم تو وبم :///
تو تلگرام 25 ساعته آنلاینم برا همین نمیام اینجا :|
قبلا تلگرام برام هیچ چیز خاصی نداشت به زووووور هر صد سال یه بار بازش میکردم ولی الان یه نفر هس که منو میکشونه اونجا ^^
آیلییییییییییییییییین :D
خا بگذریم :|
این خاطره مال دو هفته پیشه :|
ینی این هفته نه
هفته قبلش نه
پنج شنبه و جمعه هفته قبلش :|||
تصمیم گرفته بودیم با خالم و دایی حسینم و دایی عباسم بریم اخلمد
ساعت 6 صب پاشدیم :|
تا رسیدیم ساعتای 8 بود.اونجا سه تا خر گرفتیم یکی سواری میداد دوتا بار میکشیدن :|
داییم اونجا یه آشنا داشت برا همین جا داشتیم:
دهکده فانوس /:
البته دهکده نبود :|
یه عالمه از آلاچیقاشو اشغال کردیم
یکی از پسرداییمام کلاس دومه اسمش امیرعلیه یه تفنگ آب پاش بزرگ داشت که مخزنش شبیه مینیون بود پر آب میکرد مثل کوله مینداخت به پشتش تفنگشم بزرگ بود دهنمونو سرویس کرد :|
دوتا پسرداییای دیگم یکی ایلیا همسن خودمه یکی متین چند ماه بزرگ ترع کلاس هفتمه اوناهم که اصن کر کررر خنده خواهرم از دستشون داش بیهوش میشدکل اون دو روز اینا هی مارو میخندوندن |:|
بعد از ظهرش خالم با دایی عباسم اومد و رفتیم تا جای آبشار اول.
سردیشو نمیتونم توصیف کنم :|
تا آبشار دومم رفتیم ولی ایلیا نیومد من و متین با بقیه رفتیم اونجا.من و متین تا یه جایی نزدیک یه حفره بزرگ تو کوه رفتیم بالا و همونجا موندیم :|
زیاد بالا نبود البت
بعدشم من و متین نوبتی از زیر آبشار رد شدیم و یخ زدیم :|
خیییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود زیبایی اونجا وصف شدنی نیس
قبل اینکه بریم آبشار رفتیم یه جای عمیق تو رودخونه پیدا کردیم لا به لای سنگا :|
رفتیم آبتنی :D
آب هم بینهایت ییییییییخخخخخخخ
داییم با سر شیرجه رفت توش :|
نمیدونم چطوری یخ نزد
پسر دایی های بدبختمم کرد زیر آب ولی یکیشون در رف
شبش هم من و متین و ایلیا و امیرعلی ( ماشالا پسردایی هاروووو :| )رفتیم تو جنگل کاملاااا تاریک اونم با یه چراغ قوه کوچیک /:
همه چی بنظر ترسناک میومد :|
یه عالمه رفتیم جلو تا اینکه من گفتم مامان باباهامون نگران میشن و برگشتیم
بعدشم من رفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام خوردیم و یه دور دیگه با پسردایی ها و خالم و شوهر خالم رفتیم جنگل
آسمون انقدررررررر صاف بود که بازوی کهکشان دیده میشد :|
نجومی ها میفهمن عمق فاجعه رو :|
بینهایت ستاره بود
انقدر زیاد که نمیدونستی چطوری نگاهشون کنی
بعدشم که برگشتیم گرفتیم خوابیدیم.
روز بعد دوباره رفتیم آبتنی همون جای قبلی و اندفعه منم رفتم تو آبچون قدم 174 سانتی متره و نسبت به سنم خیلی بلند است آب در عمیق ترین قسمت تا جا نافم بود |:
وقتی داشتیم از آبتنی برمیگشتیم من و پسردایی هام از تو رودخونه رد میشدیم هرجا عمیق بود میگفتن اول تو برو قدت بلنده
بعدشم نزدیکای بعد از ظهر برگشتیم :(
انقدر بهم خوش گذشت که حتی وقتی بهش فکر هم میکنم بهم خوش میگذره :D




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 11:25 ب.ظ

خاطره ی صد شصت و سوم:3 خواهر :D

دوشنبه 26 تیر 1396 04:09 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?


دلام دلام *~*
دیروز یکی از محشر ترین روزای زندگیم بود :D
بدینگونه که ساعت یه ربع به ده به زور مامانم بیدار شدم تا بریم یه باشگاهو ببینیم تا اگه خوب بود مامانم ثبت نامم کنه تا بعد از مدت ها برم کلاس :///
حالا ساعتش 10 و ربعه تا یازده و نیم و منم که همیشه تا لنگ بعد از ظهر خوابم :|
باشگاهی که میخواستم برم باشگاه مربی قبلیم بود همونی که گفتم رفت ولی شنبه ها میومد بهمون کاتا یاد میداد *~*
راهش جوریه که باید با ون برم و ساعت 10 صبح هم کسی نیست که منو ببره پس خودم باید برا اولین بار تو زندگیم تنها برم و بیام :|اما از شانسم سه روز اول کلاسم مامانم هست :|||
پس مامانم باهام اومد و راهو بهم نشون داد.وقتی رسیدیم باشگاهو یافتیم و رفتیم تو و دیدیم هنرجویان گرامی دارن دور باشگاه میدون که گرم شن :|||سنسی ماهم اون وسط داشت کاتا تمرین میکرد که یهو چشمش به ما افتاد و اومد پیشمون.بعدشم که کلی حرف زدیم و تمرین بچه هارو نگاه کردیم و فرم ثبت نامو گرفتیم و برگشتیم :| شانس آوردم که راهش سر راست بود و مامانم گذاشت برم کلاس :///
صد ساله که کاراته کار نکردم -_-
بعدشم اومدم گرفتم خوابیدم تااااا ساعت 5 اینا که خواهرم بیدارم کرد و گفت اگه میخوای با ما بیای کافه کیوسک پاشو برو ظرفا رو بشور :|
منم گوش ندادم و تا ساعت 6 اینا خوابیدموقتی هم بیدار شدم نشستم بازی پونی بازی کردم تا اینکه خواهرم میخواست خفم کنه برا همین رفتم ظرفا رو شستم.وسط ظرف شستن رفتم تو اتاق و یه کاری کردم که دوباره روحیه بگیرن :| چون نمیخواستن برن ولی من مجبورشون کردن کارارو راست و ریست کنیم و بریم.کارا که تموم شد با تاکسی رفتیم کافه کیوسک و ....
درو که باز کردم محو شدم *~*
هرچی از خوشگلیش بگم بازم کمه...
بی نهایت شیک بوددددددددددددددددددد
قیافه من یه چیزی تو این مایه ها بود :



:|
رفتیم طبقه بالا و صبر کردیم یه میز خالی شه تا بشینیم...
خلاصه که اونجا یه چیز عجیب قریب خوردیم :|
3 بنانا اسپلیت ( فک کنم :| ) و یه کیک بستنی :|
یهو دیدیم یه سینی پر میوه برامون آوردن
تو یکی از سینی ها یه تیکه کیک شکلاتی بود با سه تا گوله ی بستنی شکلاتی روش که اونو من اسکی رفتم
خلاصه جونمون دراومد تا همه اونا رو بخوریم :|
بعدشم که رفتیم طبقه پایینش و 487598679876 تا عکس گرفتیم :||||
از آخر هم ساعت 10 شب رسیدیم خونه -_-
و من فهمیدم که نتایج نمونه اومده @_@
پسـ یواشکی رفتم نگاه کردم و.........





















































قبول نشدم :(((((((
کمی گریه کرده تا خالی شم ولی بعدش با خودم گفتم:
به درک سه سال دیگه جبران میکنم :|
و این بود روز محشر ما :|||||





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 05:02 ب.ظ

خاطره ی صد و شصت و دوم:راحله

سه شنبه 20 تیر 1396 08:16 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆


6 روز پیش یعنی 14 تیر ( :| ) راحله اومد خونمون.زیاد مطمین نبودم که میاد پس خونه رو جمع و جور نکردم تا اینکه راحله تو تلگرام بهم گفت که داره میاد.حالا خونه مارو میگی... :| خواهرامو بردم تو اتاق مامان و بابام و سریع اتاق ابر بهم ریخته خودمونو جمع و جور کردم.بعدشم رفتم تو هال و بعدشم آشپزخونه خودمم باورم نمیشد اون همه کار رو اونقدر سریع انجام دادم  :| وقت کم بود و حموم هم باید میرفتم :|||| همه کارارو کردم و فقط شستن ظرفا مونده بود که چون از ظرف شستن متنفر بودم رفتم حموم و گفتم اگه وقت بود بعدش ظرفا رو میشورمتو حموم بودم که تلفن چند بار زنگ خورد و دوتا امکان هم بیشتر نبود:
1-مامانمه
2-راحلس و من بدبخت شدم چون خواهرام خوابن :|
سریع حموم کردم و اومدم بیرون که تلفن دوباره زنگ خورد.جواب دادم و راحله بوداومده بود تو مجتمع و بلوک ر گم کرده بود :|
بنابراین رفتم پایین و به محض اینکه رفتم دیدمشون.رفتم اونجا و یکم با مامان و بابای راحله حرف زدیم بعدشم رفتیم بالا.کلی تو گوشی های هم فضولی کردیم و باهم حرف زدیم و کلی هم خندیدیم
و اخرش هم باهم عکس گرفتیم و راحله تا ساعتای 10 شب خونمون بود :D
تا اینکه مامان راحله زنگ زد و اومدن دنبالش :(
و بالاخره ما امسال یک دل سیر دیدیمش :|
تازه اون روز روز اول ترم جدید کلاس زبانم بود که من کلا فراموش کردم برم :|||||




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 09:07 ب.ظ

خاطره ی صد و شصت و یکم:همون روزِ نمونه :|

شنبه 10 تیر 1396 01:43 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?



داشتم خاطره قبلی رو مینوشتم که خواهرم بهم گفت مامانم گفته که اگه حوصلم سر رفته منم باهاشون برم.آخه خواهرم و مامانم یه جا کار میکنن.منم قبول کردم.خاطره رو چرکنویس کردم و حاضر شدم و رفتم پایین.محظ احتیاط هندزفری رو هم برداشتم که دیدم تو ماشین داره چاوشی پخش میشه بیخیال شدم :|
هنوز از نتی که ایرانسل بهم داده بود مونده بود چون نت خونه رو شارژ کردیم پس از وسطای راه مشغول گوشی شدم.بعدشم رسیدیم بیمارستان امام رضا و خواهرم رفت سر کار و مامانم از سر کار برگشت :|منو برد تا بخش جدیدی که توش کار میکرد رو ببینم.
خخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییلللللللللللللللللللییییییییییییی
بزرگ بود :|
اصن مخم هنگ کرد.خیلی بزرگ و شیک و تمیز بود
بعدشم رفتیم خونه جدید خالمو ببینیم.
خونه خالم خیلی باحال بود از در که وارد میشدی راهرو بود تو راهرو یه اتاق و دستشویی بعدشم پذیرایی و آشپز خونه هم چسبیده به پذیرایی و بعدشم حیاط :Dخونه قدیمی بود و خاله مامانم و داییم خیلی وقت پیش توش زندگی میکردن.من حیاطو دوست داشتم.اونجا خواهرم سمیرا بود که برای کمک رفته بود با همون داییم که قبلا اونجا زندگی میکرد و فامیل دور :|
یکی دو ساعت اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه.منم چون دیر خوابیده بودم صبح ساعت 9  رفته بودم امتحان بدم و بعدشم نخوابیده بودم رو زمین خوابم برد :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1396 01:54 ب.ظ

خاطره ی صد و شصتم:نمونه @-@

جمعه 9 تیر 1396 06:23 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ? خاطرات دوران مدرسه ?


دیر خوابیده بودم.بابام بیدارم کرد و منو رسوند دبیرستان بی بی سلطنت قفلی :|
یکی از بزرگترین چالش های زندگیم بود.تو ماشین همش یه چیز بود که تو مغزم تکرار میشد:
دوستام
دوستام
دوستام....
کل راه تو فکر بودم و دلشوره داشتم.حس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم.وقتی رسیدیم با خودم گفتم:
کارم ساختس!!
پیاده شدم و رفتم تو مدرسه.همون اول دو تا از همکلاسی هامو دیدم و اونا لیدا رو به من نشون دادن.رفتم پیش لیدا.سیما هم کنارش واستاده بود.باهم حرف میزدیم تا اینکه یهو فاطمه با نگار از جلومون رد شدن...
ما:
سلام :|
نگار:
سلام :|
فاطمه هم فقط دستشو تکون داد و از جلومون رد شدن :|
بعدش رفتیم جای بابای لیدا و کلی مسخره بازی در آوردیم حتی باباش روش تقلب هم یاد داد
از بلندگو اعلام کردن و ما رفتیم تو یکی از کلاسای طبقه بالا و صندلی هامونو پیدا کردیم.
ای خدا عاشقتم!!!
صندلی من پشت فاطمه بود :))
عجب شانسی
جالب اینجاس داشتم عددای روی میزا رو نگاه میکردم که میزمو پیدا کنم که یهو فاطمه گفت:
جات اینجاس!پشت من!
چیزی نگفتم و فقط نشستم.
خلاصه که بعد کلی تشریفات و استرس دادن ما گذاشتن امتحان بدیم :/
سوالا زیاد سخت نبود اما علوم و ریاضی رو مشکل داشتم.
اجتماعی رو هم که نگو همه سوالاش تکراری بود اصن آسون تر از اجتماعی نبود :|
منو باش فکر میکردم اجتماعی چقد سخته... :|
اون وسطای امتحان هم به هرکی که میخواست آب میدادن منم یه لیوان گرفتم نصفشو خوردم و نصفشو گذاشتم اون سر میز چون مراقب میگفت اگه آب بریزه رو پاسخنامتون دیگه نمیتونین امتحان بدین... :/
از شانس خفاملسثاسلکثخس من وقتی با پاک کن پاک میکردم لیوان تکون میخورد و از آخر هم ریخت :|
منم سریع برگمو کشیدم طرف خودم که خیس نشه اما کنارش خیس شد :|
منم اصن به رو خودم نیاوردم یواشکی گرفتمش جلو باد کولر که خشک شهچون ردیف جلو کولر بودممن ردیف وسط میز قبل از آخر مینشستم.
بعدشم همه سوالا رو جواب دادم و رفتم سراغ اونایی که چواب نداده بودم.چندتاشو جواب دادم و چندتاشم بلد نبودم.داشتم از اول چک میکردم که وقت تموم شد :/
بعدشم مارو نگه داشتن تا برگه های طبقه پایینو جمع کنن.توی اون فاصله نگار اومد پیش فاطمه و باهم حرف میزدن تا اینکه فاطمه به نگار گفت:
برو ازم دور شو :| دیگه نمیخوام ببینمت :| برو ازت بدم اومد :|||
نگار:
عههههه چیه مگه؟ :|
فاطمه خطاب به من:
سارااااا این گفته در عوض قبول شدن تو نمونه براش کتاب بگیرن :|||
منم که داشتم از تعجب حرف زدن فاطمه با من شاخ در میاوردم گفتم:
کتااااااااب؟@-@
فاطمه:
آره :|
من:
ببین...اصن لازم نبود برا یه کتاب تا اینجا بیای :|
فاطمه:
آره....:|
من:
من خودم برا تولدت بت کتاب دادم
و از اون به بعد منم به حرفاشون گوش میدادم و میخندیدم |:
بعدشم کع فاطمه بهم گفت:
سارا...کیکتو نمیخوری...؟دارم از گشنگی میمیرم
من:
نع بردار :| (گشنم بود ولی من عاشق فاطمه بیدم)
بعدشم تو راه به طبقه پایین بهم گفت:
سارا بابت کیک ممنونم :)
من:
ام.... خواهش :|
بعدم دم در مامان فاطمه رو دیدم.یکم باهم حرف زدیم و خدافظی کرد اما من نزدیکشون راه میرفتم که بابامو دم در دیدم و رفتم سوار ماشین شدم.فاطمه هم داشت از خیابون رد میشد که یه نگاه تو ماشینو انداخت و منم از فرصت استفاده نموده لبخند زده و دست تکون دادم :|
فاطمه هم یه جوری که انگار غافل گیر شه صورتش از هم باز شد و لبخند زد و دست تکون دادع :|
و تمام:|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 08:26 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و نهم:... :/

جمعه 9 تیر 1396 05:42 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?


چند روز پیش میخواستیم بریم بیرون.مقصد نا معلوم بود اما راه افتادیم.تو راه به این نتیجه رسیدیم که بریم روستای کَنگ.از شانس من ایرانسل درست بعد از تموم شدن نت خونه یه گیگ رایگان بهم داده بود :))
پس تو راه سرم تو گوشی بود اما شارژ زیادی ندارشتم.
به محض اینکه وارد روستا شدیم دیگه هیچی آنتن نداد و به فنا رفتم :|چند کیلومتری مستقیم رفتیم تا اینکه رسیدیم اونجا.اونجا یه نفر به ما اجازه داد ماشینمون رو ببریم خونش بذاریم و خب خیلی خوشحال شدیم |:
بعدشم راه افتادیم...
رفتیم و از توی جنگل رد شدیم.کللللللللللللللللللیییییییییییییییییییی راه بود اما مناظر خیلی زیبا بودن.من یه قارچ خیلی بزرگ هم یافتم که رو درخت رشد کرده بودخواهرام سعیده و سمیرا که همش عکس میگرفتن و عقب میموندن من و مامانم و بابام جلوتر میرفتیم.کلی از تو جنگل رد شدیم و از سر بالایی بالا رفتیم تا اینکه رسیدیم به روستا.چون سعیده و سمیرا هنوز پایین مونده بودن و عکس میگرفتن مامان و بابام مجبور شدن براشون وایستن.منم که طاقت نداشتم جلوتر رفتم تو روستا رو گشتم :|روستاش بزرگ بود و ما فقط کمیش رو گشتیم.و کمی توت خوردیم :|
حدود 2-3 ساعت از وقتی ماشینو پارک کردیم تا وقتی که برگشتیم سوار شیم طول کشید :|
بعدشم برا ناهار رفتیم رستوران و من و خواهرام جوجه خوردیم و مامان و بابام شیشلیک |:
و تمامع :|
منم کلیی از مناظر عکس گرفتم تو گالری میذارم.




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 9 تیر 1396 06:06 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و هشتم:on the last day

سه شنبه 23 خرداد 1396 09:29 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ?


میدونستم روز خوبی نیست،پس محظ احتیاط چند تا دستمال برداشتم و راه افتادم.یکم زود راه افتاده بودم برا همین کسی تو حیاط مدرسه نبود.رفتم تو کلاس و دیدم لیدا و مبینا و چند نفر دیگه هستن.
.
.
.
من و مبینا جای تاب مهد کودکی ها بودیم که عطیه اومد و با مبینا حرف زد.من رفتم یه چند تا تاب خوردم و برگشتم جای مبینا.
مبینا:
اصن سارا رو با خودت ببر :|
عطیه:
اون نمیادددددد
من:
چی کی کجا :|
عطیه:
میای بریم دنبال حنانه بیرون؟
من:
آره :|
مبینا:
دیدی اومد:|
و باهم یواشکی از مدرسه رفتیم بیرون.رفتیم تو پارک و شکیبا و سیما رو پیدا کردیم.من که یکم استرس شروع شدن امتحان رو داشتم هرجا بچه ها میرفتن منم دنبالشون بودم.باهم رفتیم جای آبخوری پارک و حنانه و مهسا رو دیدیم.پسرا هم باهاشون بودن |: هیچی دیه رومون آب میرختن،کلاه سیما رو کش میرفتن،کیف حنانه رو کش میرفتن.... |:منم دویدم دنبال یکیشون که کیف حنانه رو بگیرم و خب دهنم سرویس شد:| روزه بودم هوا هم گرررررررررررررم از آخر خودمونو یه جوری رسوندیم مدرسه و تا رفتیم سرکلاس امتحان شروع شد.
وقتی امتحان تموم شد رفتیم تو حیاط و منتظر شدیم بقیه هم بیان.
لیدا که همون اول یه عکس یادگاری گرفت و رفت.
بعدشم که هیچی دیه آهنگ گذاشتیم رفتیم تو فاز دپ :|
البته انقد حرف میزدیم صدا آهنگ نمیومد
بعدشم که من و نگار و فاطمه و یگانه رفتیم تو کلاس پارسالمون و بقیه تو حیاط بودن.کلی تو کلاس با تبلت ور رفتیم و فیلمای خنده دار دیدیم که از آخر فهمیدیم بقیه بچول از مدرسه فرار کردن....
هیچی دیه ما خودمون عکس گرفتیم،اسکل بازی درآوردیم،رقصیدیم و...
روز خوبی بود :)
گریه نکردیم چون دو دلیل بود:
فاطمه میگفت برا کدوم رفیق گریه کنم؟ :)
و میگفت اون و نگار همیشه باهمن
و البته فکر میکرد منم مثل بقیه نامردی میکنم.
هه
البته خب من و یگانه گریه میکردم که یگانه برا یه چی دیگه گریه میکرد...
اما یه اتفاق خوب افتاد ^^
تو یه نیکمت تو کلاس پارسالیمون نشسته بودیم که یگانه بغض کرده بود و بقیه هم رفته بودن.منم دلم براش سوخت و بغلش کردم و اونم شروع کرد به گره کردن تو بغل من و بهم گفت:
سارا خیلی دوست دارم
منم که خیلی دلم براش سوخته بود با صدای لرزون گفتم:
منم دوست دارم :)
آخر هم با خداحافظی و گریه تو بغل معلمامون همچی تموم شد....
تا روز بعدش که فاطمه تو تلگ بهم گفت میخواد منو از زندگیش حذف کنه :)
منم از راحله خواستم کمک کنه
فاطمه هم به راحله گفته:
حالا ببینم چی میشه :|
اما از روزی که فاطمه اینو گفت واقعا خیلی بهم ریختم.
دعا کنید
من واقعا واقعا خیلی خیلی خیلی فاطمه رو دوست دارم.



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 23 خرداد 1396 09:33 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و هفتم:♥happy birthday to you♥NEGAR

جمعه 29 اردیبهشت 1396 08:53 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?



سه شنبه یه غلطی کرده بودم که فاطمه باهام قهر کرد.هرچی هم به دست و پاش افتادم آشتی نکرد.هیچ مشکلی باهام نداشت ولی جوابمو نمیداد.امروز هم باید میرفتم تولد نگار.خدارو شکر تولد رو توی خونه ی خالش گرفته بود و خونه خالش هم مجتمع رو به روی مجتمع ما بود :|برا همین مامانم اجازه داده بود.
از خونه مامان بزرگم که برگشتیم سریع حاضر شدم و رفتم خونشون.از در که وارد شدم نیلوفر پرید تو بغلم :|خواهر کوچیکش نادیا رو هم با خودش آورده بود.نگار یه لباس زرد پوشیده بود که خیلی قشنگ بود.نیلوفر هم تیپش کامل مشکی بود.من هم لباس سفید پوشیده بودم و روش یه لباس فسفری که دامن لباس سفیده از زیرش بیرون میومد با یه ساپورت.خانواده نگار اومده بودن خلاصه که یه چند دقیقه ای نشستم رو مبل و با نیلوفر حرف زدم تا اینکه فاطمه زنگ زد و یکم راهنمایی گرفت که بیاد :|
قلبم تند میزد و احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم همش هی میرفتم تو فکر و بهش فکر میکردم بچه ها فکر کردن من مردم :||لیدا و فاطمه هم که اومدن نیلوفر به لیدا گفت و منو بدبخت کردن :|
خلاصه که هی جلو خودمو میگرفتم که تو فکر نرم.یه ساعتی گذشت و کیکو آوردن.به همه یه فشفشه دادن و کلا خونه رو بردیم رو هوا :|
بعدشم من از فرصت استفاده نماده رفتم رو مبلی نشستم که فاطمه و لیدا و نیلوفر و نگار نشسته بودن :|
که یهو فاطی بلند شد و فتوا داد که:
بچه ها سارا نیلوفر همه پاشین برقصیم :|
داشتیم میرقصیدیم که یه دختره که 16 سالش بود خطاب به فاطمه گفت:
خدایا خودت ظهور کن :|
منم گفتم:
خانومی که هی میگی خدایا خودت ظهور کن،اگه رئیسی رای بیاره امام زمان خودش ظهور میکنه لازم نیست شما بگی :|||
فاطمه:
آفرین آفرین دقیقا :|
من:
بزن قدش :|
دختره:
:||||||||||||||||||||||||||||||||||
خلاصه که خودمونو کشتیم انقد رقصیدیم بعدشم رفتیم تو اتاق و کلا همه جز بزرگ ترا اومدن تو اتاق و کلی حرف زدیم و خندیدیم :|
اگه ببینید چقد خندیدیم... :|
واااای :))
عین خر خوش گذشت و فاطمه هم مشکلی باهام نداشت و بعدشم شام خوردیم.ماکارونیییییی ^-^
که یهو وسط شام ننم اومد دنبالم :|البته به زور آوردنش تو نشوندنش یه گوشه تا شام من تموم شه
شعر سرودم
شامو که خوردم حاضر شدم و اومدم که برم که فاطمه و نگار از جاشون بلند شدن :/
فاطمه بلند شد خداحافظی کرد و قشنگ باهام دست داد :|||
من فقط میتونستم بگم خداحافظ و پوکر مونده بودم :|ولی با یه حسرت و لبخندی بهش نگاه میکردم :/ با نگار که دست میدادم فاطمه بهم یه چشمک زد!
من:

و بعد از خداحافظی با نگار رفتمـ :)
راستی بچه های اکیپمون آشتی کردن!!



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:03 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و ششم:روز خوب و بد :)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:22 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ?



خانوم افشار در زد اومد تو کلاس و گفت:
برین نماز خونه
خیلی خوشحال شدم.دیگه از شر ریاضی خلاص شده بودم.مبینا و لیدا هم کنار من نشسته بودن و منم زیاد از این بابت خوشحال نبودم.اکیپمون دیگه اکیپ نیست.لشکر شکست خوردس.من و فاطمه و نیلوفر و نگار و یگانه تو یه اکیپیم و بقیه تو یه اکیپ دیگه.باهم قطع رابطه کردیم...
آره.آره غم انگیزه.منم باورم نمیشه ما همون دوستای کلاس پنجمی هستیم که برا هم جون میدادیم...
فاطمه و بقیه جای دیوار نمازخونه وایستاده بودن.رفتم پیششون.داشتیم درباره بابا ها و عشقشون به ماشین حرف میزدیم :| یکم که گذشت رفتیم تو نماز خونه و یه جا نشستیم.به مناسبت نیمه شعبان جشن گرفته بودن.مولودی خون آورده بودن.ما هم داشتیم مسخره بازی درمیاوردیم :||یگانه یهو وسط مسخره بازی هاش گفت:
اگه همینجوری به مسخره بازی ادامه بدم آبروی اکیپ میره :|
که یهو فاطمه گفت:
کدوم اکیپ؟ :(
من:
بیشتر شبیه لشکر شکست خوردس....
چند ثانیه بعد دیدیم فاطمه داره گریه میکنه.همه دلداریش دادن ولی من بغلش کردم و شروع کردم به ناز کردنش.همه تو فکر بودیم که یهو نیلوفر اومد و جویای ماجرا شد.هیچکس جواب نمیداد.صدای گریه یواش فاطمه میومد.بهش گفتم:
شاید این روزا بهترین روزای زندگیت باشه.شاید بعد از این همچی بدتر شه.پس بیخیال.خب؟خب؟
و سرمو گذاشتم روشونش.
نفهمیدم کی ولی یکی پرسید:
الان داری برا چی گریه میکنی؟
فاطمه گفت:
من بخاطر اینکه باهاشون قهریم گریه نمیکنم من بخاطر پارسال دارم گریه میکنم.پارسال خیلی خوب بود...
دقیق نشنیدم اما فکررررررر کنم یگانه یه چیزی گفت که فاطمه در جوابش گفت:
قبلا از در خونه وارد میشدم میومدم همش درباره حنانه و کوثر حرف میزدم.ولی الان چی؟مگه من کم باهاشون خندیدم؟کم گریه کردم؟
و شدید تر گریه کرد.
منم همنجور که بغلش کرده بودم و نازش میکردم و سرمو گذاشته بودم رو شونش یهو دیدم اشک تو چشام جمع شده...یهو همچی تار شد....تار تر...بیشتر و....چشامو بستم و گونه هام خیس شد...چشامو باز کردم.باورم نمیشد...داشتم گریه میکردم!من امسال فقط یه بار گریه کرده بودم.این دفعه دوم بود چون من نمیتونم گریه کنم...فاطمه گفت:
سارا؟داری گریه میکنی؟
نیلوفر:
ساراااا؟؟گریه نکن
ولی نمیتونستم.
عین ابر بهار گریه میکردم.دست خودم نبود.نیلوفر که هنوز در جریان نبود بغلم کرد و گفت:
سارا برا چی داری عین ابر بهار گریه میکنی؟بگو دیگه من طاقت دیدن گریه شمارو ندارمبخاطر اکیپه؟
من:
کدوم اکیپ؟اکیپی مونده؟
نیلوفر:
آها...از اون لحاظ...(فکر کنم اشتباه نوشتم :/)
فاطمه:
سارا.گریه نکن دیگه.
من:
ببخشید
و اشکامو پاک کردم.ملودی خون داشت میخوند.ریتم عجیبی داشت.یکم بعد لیدا اومد.لیدا میگفت همونجور که تو نیلوفر و نگار رو آوردی و بهشون وابسته ای حنانه هم عطیه رو آورده دیگه.و فاطمه میگفت فقط عطیه نیس سیما هم باید بره (ماجرا طولانیه :|)لیدا میگفت خو اونم به اونا وابستست و باهم کنار بیاین :|
باورتون نمیشه ترتیب ماجراها یادم نمیاد.حرفا و اینا یادم نمیاد. سه خط مینویسم 3 ساعت فکر میکنم. :/
خب اهم...فاطمه میگفت که عمرا به گروه اونا برنمیگرده و اونا بی معرفتن.
و منم گریه کردم.خیلی شدید تر.شدید.نیلوفر منو بغل کرد.یگانه گفتش که فراموششون کنیم و اینا که من و فاطمه گفتم نمیشع و مخالفت کردیم.من و فاطمه داشتیم گریه میکردیم.من یه دستمو گذاشته بودم روی چشام و دست دیگمو از پشت فاطمه رد کرده بودمو بازوشو گرفته بودم.به حساب خودم بغلش کرده بودم.فاطمه داشت درباره بی معرفتی لیدا حرف که من گفتم:
بسه دیگه!ولش کن!
فاطمه:
نه! بذار بگم
من:
تو شیش سال خاطره نمیاد جلو چشات!میاد؟نه بگو میاد؟
هیچی نگفت.جشن تموم شد و همه میرفتن بیرون و فقط ما نشسته بودیم دور هم.خانوم رمضانی،معلم پارسالمون اومد و گفت:
پاشین.همه رفتن چرا شما اینجا نشستین؟ :| جلسه دارین؟ :|
پاشدم.
خانوم رمضانی زد رو شونه فاطمه و گفت:
سخنران...
همه:

من:

و رفتن.من با خانوم رمضانی میومدم.بچه ها جای کتابخونه نمازخونمون داشتن حرف میزدن.به خانوم گفتم:
خانوم رمضانی...ای کاش میشد دوباره برگردیم پارسال...تو کلاس شما...
و همینجوری گریه میکردم.صدام میلرزید.
خانوم از فاطمه پرسید:
برا چی؟مگه چی شده؟
فاطمه گفت:
هیچی خانوم گروهمون از هم جدا شد :/
خانوم:
عه
من:

فاطمه:
سارا...ولش کن...
و رفتیم بیرون.من همچنان گریه میکردم ولی کمتر از قبل.بقیه سعی میکردن منو بخندونن برا همین حالم بهتر شد.به زور از هم جدا شدیم و رفتیم تو کلاسامون.مبینا رفت رو مخم و هی سوال میپرسید و تیکه مینداخت :| منم رفتم بیرون با اینکه خانوممون اشت میرفت تو کلاس.فقط دوست داشتم برم بیرون تحمل کلاسو نداشتم.بعد از گذشتن از سد معلم رفتم یه گوشه نشستم به گریه کردن.دیدم یکی از بچه های کلاس اومد بیرون.خانوممون فرستاده بودش دنبال من.بی توجه بهش به گریم ادامه دادم که دیدم رفت پشت مدرسمون.منم دویدم تو سالن و اون منو ندید.رفتم تو کلاس.فکر کنم خیلی ضایع بود که گریه کرده بودم :|
یه چند دقیقه بعد اونی که اومده بود دنبالم دوید تو کلاس و نفس نفس زنان گفت:
خانوم همه جا رو گشتم هیچ جا نیست
من:
من اینجام
و ضایع شد :|
.
.
.
زنگ خونه ها که خورد مثل همیشه با فاطمه تا جای سرویسش رفتم.دیرش شده بود و میخواست زود بره.فاطمه:
خب سارا کاری نداری؟
چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم.فقط بغلش کردم.فاطمه:
خیلی دوست دارم
من:
منم همینطور :)
و رفت................







دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و پنجم:camp kosar :|

شنبه 16 اردیبهشت 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات دوران مدرسه ?



از یه هفته قبل بار و بندیل رو جمع کرد بودم.دوشنبه هفته پیش کل روز رو داشتم با لیدا برنامه ریزی میکردم چی بیاریم چی نیاریم.امروز هم که کلی ذوق داشتم و ساعت 7 و 32 دقیقه و 45 ثانیه تو مدرسه بودم :| در این حد ذوق داشتم :|اتوبوس ها با تاخیر رسیدن و ساعت 8 و نیم تو اردوگاه کوثر بودیم.بند و بساط رو تو آلاچیقمون پهن کردیم و لباسامونو عوض کردیم.با ساعت ها تلاش فراوان تونسته بودیم مدیرامونو راضی کنیم که با لباس فرم بیایم مدرسه بعد بریم اردوگاه و اونجا لباسامونو عوض کنیم :| من شلوار لی پوشیده بودم با یه لباس آستین بلند چارخونه صورتی با یه شال قهوه ای که روش گلای کوچیک داره با یه کلاه که تقریبا شبیه کلاه اپل جکه :D حتما عکسشو میذارم.من بودم و لیدا و کیمیا نامجو که البته بخاطر کمبود جا ساناز قائنی و نیلوفر نیازی و فاطمه ذاکر هم بهمون اضافه شدن.یه چند دقیقه بعد نیلوفر اکیپ خودمون منو کشوند یه گوشه و گفتش که نگار (عضو جدید گروهمون) رفته یه اکیپ مزخرف دیگه رو آورده تو آلاچیقشون :| بنابراین اونا هم کوچ کردن به آلاچیق ما و شدیم 8 نفر.هیچی دیگه کل روز اسکل بازی درآوردیم :|و اینم بگم که:
غیر مدرسه ما که چهارم و پنجم و شیشم بودن از یه مدرسه دیگه اولی ها و دومی ها و سومی ها هم بودن و از یه مدرسه دیگه دبیرستانی ها که نمیدونم پایه چندم بودن :| به منم تیکه انداختن @#$%@$^@#$% ها -___________-
اونجا یک جا بود که زمین عادی بود بعد پله میخورد میرفت بالا آلاچیق ها بود که دو طرف رو پر کرده بودن مستقیم که از وسط آلاچیق ها رد میشدی به جایی میرسیدی که وسط آبنما بود و دورش فضای سبز و اینا و یه بوفه بزرگ هم بود.از اونجا هم دوباره پله میخورد میرفت بالا که رستوران بود و یه باغ راه و یه عااالمه جای خالی برا بازی کردن :))
حالا اصل مطلب...
یکی از کلاس اولی ها افتاد تو حوض آبنما و عمق حوض هم یکم برا یه کلاس اولی قد کوتاه زیاد بود :|اونم که هول شده بود دست و پا میزد برا همین آب میرفت تو حلقش :/ خانوم ما هم پریده تو آب نجاتش داده :|نام این قهرمان:
خانوم فاطمه هدایت :|
به افتخارشششششششش :))خب... اهم...
از بچه های اکیپ ما هیچکی نیومده بود جز نیلوفر و نگار و من و لیدا :/ این فاطمه هم که گندش بزنن انقدر که خرخونه نیومد :|||
اونجا توی کمپ ما دومین آلاچیق سمت چپ بودیم و سه طرف پشت و چپ و راست رو با چادر لیدا :| و دوتا پتو مسافرتی که یکیش مال من بود بسته بودیم :D
اولین کاری که کردیم خوردیم :|بعدشم اکیپ قائنی اینا والیبال بازی کردن و ما بقی اسکل بازی در آوردیم :| من و نیلو هم که همش باهم قدم میزدیم :/ البته نگار هم بعضی اوقات میومد.تازه...بستنی و دلستر خوردیم :|||| ناهار هم بهمون مرغ دادن که من اضافی مرغمو دادم به یه گربه :|||
کلا خیییییییییییییییییییییلی خوش گذشت...باید تیپ بچه های مدرسه رو میدیدین...اصن 34693863856 درجه عوض شده بود قیافه هاشون :|
و منم تازه اون موقع پی بردم فرم مدرسه چقدر م****ـه به قیافه آدم
(اگه فهمیدین بابت بی ادبی معذرت :|♥)
خلاصه که خیلی خوش گذشت منم خیلی با تیپم حال میکردم به نظر خودم که خیلی خوشگل شده بودم هیچ وقت همچین حسی نسبت به خودم نداشتم :||ما که بیشتر وقتمون رو قدم زدیم که من تو یکی از این قدم زدن ها یکی از حرفای دلمو به نیلو گفتم که منو بدبخت کرد :|| میخواست ته و توی قضیه رو دربیاره که فکر کنم فهمید :/
یه بار دیگه هم داشتیم راه میرفتیم یه خانومی با کلاهم عکس گرفتالبته تو عکسه نور افتاده بود همرو پاک کرد نازن
خلاصه که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت تازه راننده اتوبوسمون پایه بود برامون آهنگ گذاشت
اتوبوس رو گذاشتیم رو سرمون

البته من خجالت میکشیدم :|
خب دیگه...
باشد که رستگار شوید :|
بای :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و چهارم: کمبود عنوان پستو بخونین -_____-

یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:38 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ? خاطرات دوران مدرسه ?



سلام ^-^
دوباره آمده امـ
باید بگم....
جمعه هفته پیش دوباره رفتیم خوب بد جلف رو دیدیم :|
اینبار با دوست سعیده
من بودم و سعیده و دوستش و دختر دوستش :D
من که برای بار دوم عین کره اسب از خنده پاهامو میکوبیدم زمین :|||
و اتفاق دیگر....
چند روز بود که لیدا با فاطمه قهر بود و بعد چند هفته دوباره آشتی کردن.معلوم شد که یک نفر که اسمشو نمیبرم آتیش بیار معرکه بوده :/
وقتی لیدا با فاطمه آشتی کرد بقیه اکیپ باهاشون قهر کردن :/
و فاجعه رخ داد :|
من همیشه بی طرف بودم اما الان طرف لیدا و فاطمه ام چون کوثر پشت سر لیدا حرف زد و گفت باهاش قهره و ازش بدش میاد و یه چندتا فحش هم نثارش کرد :/
فاطمه هم که تا یک هفته نمیاد مدرسه چون خانومشون گفته کسایی که تیزهوشان ثبت نام کردن میتونن این هفته رو نیان و میدونید که امتحان تیزهوشان همین پنج شنبس :/
که الته من ثبت نام نکردم خدارو شکر
حالا تو این گیری ویری خانوم میخواد خرخونی کنه
امروز هم بهش زنگ زدم کلی باهم خندیدیم :)))
راستی شنبه هفته دیگه میخوایم بریم اردو ^-^
البته هیچکی از اکیپ ما نمیره جز من :|||
میخوام یکی رو به زور مجبور کنم بیاد :|
فاطمه رو شاید بتونم... :|
یا لیدا.. :|
حنانه و کوثر هم که میخوان برن استخر... :/
-________________-





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و سوم:جمعی از اتفاقات فراموش شده :/

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 12:37 ق.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات دوران مدرسه ?


سلام :)
اومدم از اتفاقاتی بگم که چند وقت اخیر افتاده اما یادم رفته بنویسم :/
اول اینکه رفتیم اردو :|
پژوهش سرا -____-
از حق نگذریم خوش گذشت :D
اول رفتیم اتاق شیمی و از تعجب شاخ در آوردیم :|
بعد رفتیم فیزیک که خوابمون برد -__-
و در آخر اتاق زیست که خیلی عجیب غریب بود!جنین موجودات رو گذاشته بودن تو الکل
جنین انسان هم بود.7 ماهه @-@شبیه آدم فضایی ها بود :|خیلی عجیب غریب بوووووووودمال گوسفند هم بود :|مرغ عشق :| حتی کرم دماغ گوسفند هم بود
و زالوو خرچنگ :|
خلاصه که کلی حظ کردیم :|
بعدشم با میکروسکوپ سلول های انواع چیزا رو نیگا کردیم.مال نون کپک زده خیلی خوشگل بود.شبیه کریستال بود.
اتفاق دوم مال 5 شنبه هفته پیشه.من و خواهرم سعیده رفتیم دو تا جوجه خریدیم :|خیلی ناز بودننننننن.وقتی مامانم از سرکار اومد کلی دعوا کرد و مجبورمون کرد بندازیمشون بیرون :(((
الته فکر نکنین انداختیمشون تو سطل آشغال هااا :||||||
یکی از جوجه ها که فکر میکرد خواهرم مامانشه :|هی میرفت رو دست خواهرم میخوابید :|خواهرمو از اون موقع دا میزنم مامان مرغه یکی دیگشم که خیلی به من لطف داشت رو دستم جیش کرد -___________-
یکی هم به خرگوش بدبخت من نوک زد :||||||باید قیافه هاشونو میدیدید وقتی همو برا اولین بار دیدن
تازه اولش جوجه ها ازمون میترسیدن ولی بعدش با ما آشنا شدن در حتی که وقتی راه میرفتیم دنبالمون میدویدن ^_^
از آخر هم زنگ زدم به فاطمه و کل قضیه رو تعریف کردم و اونم قبول کرد که جوجه هارو بگیره برای پسر داییش منم جوجه های نازمو گذاشتم تو جعبه اتومون و بردم براشون :((((وقتی همو دیدیم انقدر خندیدیم که نمیتونستیم باهم حرف بزنیم :| خلاصه که به لطف مامانم ( -_______-)جوجه ها نصیب پسر دایی فاطمه شد :|منم که خیلی دوستشون داشتم تا صبح براشون گریه کردم البته کسی نفهمید چون همه قطعا ساعت 5 صبح خواب بودن :/الانم خیلی دلم براشون تنگ شده اما یه جوری به خودم فهموندم که از دستشون دادم :(
حالا این به کنار ببینید چه گندی زدم :|
اتومون رو تازه خریده بودیم و گارانتیش رو جعبه بوده... :|
عررر
خدا رو شکر هنو جعبه هه رو دارن وگرنه الان نمیتونستم براتون تایپ کنم چون توسط مامانم به قتل میرسیدم
راستی این خاطره جوجه هارو فراموش نکردم فقط میخواستم عکسشون رو بریزم تو کامپیوتر که بذارم ولی نمیشه :|هروقت تونستم  عکس های نقل و نبات ( اسم جوجه ها) رو میذارم ^_^




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و دوم:پرسپولیسسس :D

یکشنبه 27 فروردین 1396 02:05 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: خاطرات متفرقه(یکی از بخش های باحال وبه به اسمش نگاه نکنین!) ?


سلام به همههههه
دیروز پرسپولیس قهرمان شدددددددد
باید امروز قیافه فاطمه رو می دیدید :|
موقع بازی پرسپولیس من کلاس زبان بودم :||||
بازی رو دو هیچ بردیم :|
ثانیه 30 بازی گل زدیم

دقیقه های 60 و خورده ای بود فکر کنم که پنالتی شد و طارمی گل زد :D
و قهرمان شدیییییییییییممممممممممم
استقلالیا محو شدن کلا
پرسپولیسیا تبریییییییییییک
پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه     به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه :D
کیسه سماق میلیسه  جام مال پرسپولیسه



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و یکم:یک پیغام از زلزله:بالاخره که خوابتون میبره!

پنجشنبه 17 فروردین 1396 11:50 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ?



سرم درد میکرد،دیشب ساعت چهار صبح خوابیده بودم.کی فکر میکرد یه زلزله ی 6/1 ریشتری بیاد؟!اگه امام رضا(ع) نبود عین بم با خاک یکسان شده بودیم.دوست داشتم بخوابم اما اینکه بقیه بیدار مونده بودن و برای زلزله آماده میشدن حس بدی بهم میداد که منصرفم میکرد.
امشب خلاف شب های دیگه از ترس زلزله توی پذیرایی رخت خواب پهن کرده بودیم و تابلو ها و آینه هارو برداشته بودیم.میز وسط رو یه کنار گذاشته بودیم و روش یه چیزی کشیده بودیم که لوستر کار دستمون نده :/
بعضی پس لرزه هارو حس میکردیم و هیجان جو میداد :))همچی خوب پیش میرفت.
سمیرا همه وسایل لازم رو برداشته بود و توی کوله ی لپتاپ گذاشته بود:
تن ماهی،آب،دستمال،نون،پتو ی مسافرتی و....
کیف پر پر شده بود.
پالتو ها و شال هامونو روی اوپن گذاشته بودیم که اگه زلزله شد بزنیم به چاک.هرچی من و سمیرا اصرار کرده بودیم بقیه قبول نمیکردن بریم به پناهگاه هایی که اون دور و اطراف بود.خیلی اصرار کرده بودیم اما همه به نوعی ناز میاوردن:
-واای!عمرا من برم تو اون سالنا!از اونجا ها بدم میاد!
+نه!من اونجا خوابم نمیبره...
×بگیرین بخوابین بابا هیچکار نمیشه :/
از آخر بیخیال شدیم و نشستیم خندوانه نگاه کردیم.
سعیده بالاخره دست از سر استوریه اینستاگرامش برداشت و اومد تو هال و برای خودش چایی ریخت.چایی رو گذاشت رو میزی که روش یه پتو مسافرتی انداخته بودیم و با لحن خوشحالی گفت:
عهه!اگه بهم میگفتین کرسی رو هم آوردین زودتر میومدم!!!
پتو رو داد بالا و....
من و سمیرا از خنده جر خوردیم :|
خودش هم میخندید انگار نه انگار خیلی ناجور ضایع شده :|||
دیگه سردرد امونمو بریده بود.رفتم پیش مامانم تو رخت خواب دو نفری بخوابم.
.
.
.
یه یک دقیقه ای بود که دراز کشیده بودم،یهو لرزش زمین رو حس کردم.من و مامانم همزمان بلند شدیم:
-زمین لرزید!
+زلزله!!
لرزش انقدر شدید بود که وقتی من دراز کشیده بودم تکون میخوردم!سریع پاشدم و رفتم لای چهارچوب در.سعیده و سمیرا داشتن میومدن تو اتاق که مامان گفت:
واستاد!
اما بابام مخالفت میکرد.اما همه با این موافق بودیم که این پس لرزه یه 5 ریشتری بود!سعیده که خیلی ترسیده بود با ندای مقدس"غلط کردم بریم بیرون بخوابیم"بدون توجه به حرف بقیه لباس پوشید و حاضر شد.ایشون همون کسی بود که از ناجور بودن سالن ها مینالید!خلاصه که حاضر شدیم و رفتیم دنبال جا...خدارو شکر قبلا یه ستاد مدیریت بحران جای خونمون ساخته بودن.شاید باورتون نشه....پر شده بود!!!پارک پر چادر بود!همون موقع ها من داشتم فکر میکردم دوستام هم حتما اومدن بیرون و من میتونم ببینمشون :| که متاسفانه همون موقع ها جای فضای سبر کنار مجتمعمون واستادیم :|
چادر رو که باز کردیم من داشتم منجمد میشدم.من و مامانم و بابام رفتیم خونه که پتو هارو بیاریم.من نیز از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی و یه چند دست دیگه لباس گرم پوشیدم :|||پتو هارو برداشتیم و رفتیم که بخوابیم.انقدر مسخره بازی درآوردیم.... :| عکس هم گرفتیم
سرم خیلی درد میکرد.جایی که من خوابیده بودم کنار بود و سوز میومد از بالای سرمو این سردردمو بیشتر میکرد.عروسکی که با خودم آورده بودمو ( :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| ) گذاشته بودم بالای سرم اما فایده نداشت.هوا انقدر سرد بود که خوابم نمیبرد.
.
.
.
چشامو باز کردم و صدای مامان بزرگمو شنیدم.با مامانم حرف میزد.
-پالتو و لباس گرم برداشتین؟
+آره دخترُم همچی برداشتُم ^-^
-سردتان که نیست؟
+نه دخترُم مو خوبُم!! (بیرجندی :| )
خیلی تعجب کردم!آخه مامان بزرگ اینجا چکار میکنه؟حتما بابا دلش سوخته و رفته دنبالش!چرخی زدم و پاهامو تو خودم جمع کردم.هوا خیلی خیلی سرد بود.سرم درد میکرد.زیر من بر خلاف بقیه پتو نبود فقط حصیر بود.لحاف به اندازه کافی به من نمیرسید.چون پالتو و سوییشرت تنم بود نمیتونستم تکون بخورم.نمیدونم چرا اما انگار یه وزنه روم بود که نفس کشیدنو سخت میکرد چون نمیتونستم خوب نفس بکشم :|||
به زور دوباره خوابیدم...
.
.
.
امروز با صدای بابام از خواب پریدم:
بیدار شین برین خونه بخوابین!ساعت هشت صبحه!پاشین!
بلند شدیم و بند و بساط رو برداشتیم و رفتیم خونه.سعیده و مامانم رفته بودن سر کار.
من که کنار بخاری دوباره خوابم برد...عجب نعمتی بود!وقتی بیدار شدم ساعت یک و نیم بود.قرار شد بریم خونه مامان بزرگم که ناهار اونجا باشیم.عمم و دختر عمم هم اونجا بودن.خلاصه که یه آبگوشت تند و تیز خوردیم و بعد همه خوابیدن :| من و نازنین و سمیرا بیدار موندیم.سمیرا که تو تلگرام بود،من و نازنین هم تو تبلت نازی نقاشی میکردیم :| البته بعدش با شیطنت من از گوشی مامانم که نت 4G داره رفتم تو تلگرام خودم و... :D نازی هم بهم ملحق شد :|وقتی اومدم بیرون دوباره حوصلم سر رفت :|اما از شانس من مامانم بیدار شده بود... :| گوشی خواهرمو برداشتم و رفتم تو تلگرام چون از قبل از اونجا تو تلگرام خودم بودم.بعدشم با نازنین مطالب کانال کریزی اسکول رو خوندیم و مردیم از خنده :| روش تقلب هم یاد گرفتیم البته

در ضمن کاشف به عمل اومد که خود مامان بزرگ ترسیده بوده و عموم که با اونا زندگی میکنه به بابام پیامک داده بوده که موضوع از این قراره.و بابای من هم که تو چادر خوابش نمیبرده رفته دنبالش و آوردتش.مامانم هم مثل اینکه خوابش نمیبرد :/
بعدشم که برگشتیم ساعتای 9 مامان و بابام رفتن خونه یکی از فامیلای بابام و من خواهرام موندیم خونه.موقعی که داشتیم شام میخوردیم من یه پس لرزه رو حس کردم ولی خواهرام نه.اتفاقا مامانم هم حس کرده بود ولی فامیلای بابام گفتن همسایه بالاییشونه
 بعدشم که اومدم نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم به خاطره نوشتن...




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاهم:عرررر |: ترکیب خوب و بد |:

چهارشنبه 16 فروردین 1396 12:20 ب.ظ

نویسنده : ☆♥princess luna♥☆
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ? خاطرات دوران مدرسه ?



عرررر :|
بق بقووو :|
هوهو هوهوهو :|
نمیدونید چی شده
مشهد زلزله اومد!
دیروز روز اول که رفتم مدرسه دوستام و دیدم و خر کیف شدم :|
امروز فاطمه رو دیدم.تو راه خدا خدا میکردم که امروز اومده باشه وقتی رسیدم سرویسش رو دیدم سریع رفتم توی مدرسه و دیدم فاطمه اون جلو هاس...دویدم پیشش و بدون اینکه بفهمه پشتش حرکت میکردم :D
وقتی میخواست بره تو کلاسشون دستمو گذاشتم رو شونش.متعجب برگشت و وقتی منو دید گفت:
وااااااای سلام! ^_^
بعدشم همو بغل کردیم ^-^که البته نیلوفر گند زد توش :|
زنگ آخر بود داشتیم هدیه کار میکردیم که یهو دیدیم میزا داره میلرزه...
خانوممون با صدای ترسیده گفت:
زلزلس؟
چند ثانیه سکوت و...
خانوممون:
آره زلزلس!
همه کلاس پاشدن تا اومدن پناه بگیرن خانوممون داد زد:
تموم شد!
و همه به هم نگاه میکردن...
چند ثانیه بعدش زنگ رو زدن و همه فرار کردیم تو حیاط.فاطمه رو جلوی در دیدم و رفتم پیشش و نشستیم با نیلوفر و مفیدی صحبت کردن... :||||||||و خیلی خندیدیم :||||||||||||
کل زنگو تو حیاط بودیم.نصف بچه ها مامانشون اومدن دنبالشون و برای بقیه هم چاره ای نداشتن جز اینکه زنگو بزنن...
زنگو زدن و اومدیم جای سرویس فاطمه که یهو مفیدی اومد و گفت:
بابام قرار بوده حتما بیاد ولی نیومده!
فاطمه که سرویسشداشت میرفت مفیدی رو بوسید و گفت:
مطمئنم هیچی نشده ^_-
و رفت.
بعدشم اومدم خونه و دیدم سمیرا و مامانم مات و مبهوت خیره شدن به من... :|
خواهرم میخواسته بیاد دنبالم که تا میخواسته راه بیوفته من رسیدم :/
شیش ریشتررررررررررررر زلزلهههههههههه
البته تو مدرسه ما یکمشو حس کردیم چون رو زمین بودیم ولی مامانم خیلی ترسیده بود و میگفت خونه تکون های شدید میخورده چون خونمون طبقه سومه و بیشتر حس شده بود.الان هم داریم میریم پارک که زیر آوار له نشیم خدایی نکرده :|
خو دیه تا خواهرم پشیمون نشده من برم :/
بایـ




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...