تبلیغات
princess luna diaries

سلامی به جاودانگی خاطرات :)

چهارشنبه 23 دی 1394 07:01 ب.ظ

نویسنده : ★sara★


اینجا،گوشه ای از زندگی منه :)
گوشه از خاطراتم که میسازمشون :)
با جون و دل...
یه گوشه دنیا نشستم به کسی هم کاری ندارم :)
دقت کردین یه چیزایی تو زندگی هست که باهاش میشه غم رو بوسید گذاشت کنار؟
مثل عشق،
مثل صدای چاوشی،
مثل دوست داشتن،
مثل بهترین دوستات،
مثل خاطرات...
یکم عمیق تر به زندگی نگاه کنید.
خورشید و ماه برای اینکه تو زندگی کنی میدرخشند.
انقدر نگید زندگی سخته و اون من و گذاشت و رفت و من بدبختم و فلان و چکار :/
زندگی زیباست...
فقط نیازه یکم عمیق تر نگاه کنید...
با چشم دل ؛)
اینجا زندگی من ثبت میشه،برای اینکه در آینده این روزا رو یادم نره...
شما هم همین کارو بکنید ^_-




دیدگاه ها : دوست خوب :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 03:26 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و هفتم:♥happy birthday to you♥NEGAR

جمعه 29 اردیبهشت 1396 08:53 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سه شنبه یه غلطی کرده بودم که فاطمه باهام قهر کرد.هرچی هم به دست و پاش افتادم آشتی نکرد.هیچ مشکلی باهام نداشت ولی جوابمو نمیداد.امروز هم باید میرفتم تولد نگار.خدارو شکر تولد رو توی خونه ی خالش گرفته بود و خونه خالش هم مجتمع رو به روی مجتمع ما بود :|برا همین مامانم اجازه داده بود.
از خونه مامان بزرگم که برگشتیم سریع حاضر شدم و رفتم خونشون.از در که وارد شدم نیلوفر پرید تو بغلم :|خواهر کوچیکش نادیا رو هم با خودش آورده بود.نگار یه لباس زرد پوشیده بود که خیلی قشنگ بود.نیلوفر هم تیپش کامل مشکی بود.من هم لباس سفید پوشیده بودم و روش یه لباس فسفری که دامن لباس سفیده از زیرش بیرون میومد با یه ساپورت.خانواده نگار اومده بودن خلاصه که یه چند دقیقه ای نشستم رو مبل و با نیلوفر حرف زدم تا اینکه فاطمه زنگ زد و یکم راهنمایی گرفت که بیاد :|
قلبم تند میزد و احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم همش هی میرفتم تو فکر و بهش فکر میکردم بچه ها فکر کردن من مردم :||لیدا و فاطمه هم که اومدن نیلوفر به لیدا گفت و منو بدبخت کردن :|
خلاصه که هی جلو خودمو میگرفتم که تو فکر نرم.یه ساعتی گذشت و کیکو آوردن.به همه یه فشفشه دادن و کلا خونه رو بردیم رو هوا :|
بعدشم من از فرصت استفاده نماده رفتم رو مبلی نشستم که فاطمه و لیدا و نیلوفر و نگار نشسته بودن :|
که یهو فاطی بلند شد و فتوا داد که:
بچه ها سارا نیلوفر همه پاشین برقصیم :|
داشتیم میرقصیدیم که یه دختره که 16 سالش بود خطاب به فاطمه گفت:
خدایا خودت ظهور کن :|
منم گفتم:
خانومی که هی میگی خدایا خودت ظهور کن،اگه رئیسی رای بیاره امام زمان خودش ظهور میکنه لازم نیست شما بگی :|||
فاطمه:
آفرین آفرین دقیقا :|
من:
بزن قدش :|
دختره:
:||||||||||||||||||||||||||||||||||
خلاصه که خودمونو کشتیم انقد رقصیدیم بعدشم رفتیم تو اتاق و کلا همه جز بزرگ ترا اومدن تو اتاق و کلی حرف زدیم و خندیدیم :|
اگه ببینید چقد خندیدیم... :|
واااای :))
عین خر خوش گذشت و فاطمه هم مشکلی باهام نداشت و بعدشم شام خوردیم.ماکارونیییییی ^-^
که یهو وسط شام ننم اومد دنبالم :|البته به زور آوردنش تو نشوندنش یه گوشه تا شام من تموم شه
شعر سرودم
شامو که خوردم حاضر شدم و اومدم که برم که فاطمه و نگار از جاشون بلند شدن :/
فاطمه بلند شد خداحافظی کرد و قشنگ باهام دست داد :|||
من فقط میتونستم بگم خداحافظ و پوکر مونده بودم :|ولی با یه حسرت و لبخندی بهش نگاه میکردم :/ با نگار که دست میدادم فاطمه بهم یه چشمک زد!
من:

و بعد از خداحافظی با نگار رفتمـ :)
راستی بچه های اکیپمون آشتی کردن!!



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:03 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و ششم:روز خوب و بد :)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:22 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



خانوم افشار در زد اومد تو کلاس و گفت:
برین نماز خونه
خیلی خوشحال شدم.دیگه از شر ریاضی خلاص شده بودم.مبینا و لیدا هم کنار من نشسته بودن و منم زیاد از این بابت خوشحال نبودم.اکیپمون دیگه اکیپ نیست.لشکر شکست خوردس.من و فاطمه و نیلوفر و نگار و یگانه تو یه اکیپیم و بقیه تو یه اکیپ دیگه.باهم قطع رابطه کردیم...
آره.آره غم انگیزه.منم باورم نمیشه ما همون دوستای کلاس پنجمی هستیم که برا هم جون میدادیم...
فاطمه و بقیه جای دیوار نمازخونه وایستاده بودن.رفتم پیششون.داشتیم درباره بابا ها و عشقشون به ماشین حرف میزدیم :| یکم که گذشت رفتیم تو نماز خونه و یه جا نشستیم.به مناسبت نیمه شعبان جشن گرفته بودن.مولودی خون آورده بودن.ما هم داشتیم مسخره بازی درمیاوردیم :||یگانه یهو وسط مسخره بازی هاش گفت:
اگه همینجوری به مسخره بازی ادامه بدم آبروی اکیپ میره :|
که یهو فاطمه گفت:
کدوم اکیپ؟ :(
من:
بیشتر شبیه لشکر شکست خوردس....
چند ثانیه بعد دیدیم فاطمه داره گریه میکنه.همه دلداریش دادن ولی من بغلش کردم و شروع کردم به ناز کردنش.همه تو فکر بودیم که یهو نیلوفر اومد و جویای ماجرا شد.هیچکس جواب نمیداد.صدای گریه یواش فاطمه میومد.بهش گفتم:
شاید این روزا بهترین روزای زندگیت باشه.شاید بعد از این همچی بدتر شه.پس بیخیال.خب؟خب؟
و سرمو گذاشتم روشونش.
نفهمیدم کی ولی یکی پرسید:
الان داری برا چی گریه میکنی؟
فاطمه گفت:
من بخاطر اینکه باهاشون قهریم گریه نمیکنم من بخاطر پارسال دارم گریه میکنم.پارسال خیلی خوب بود...
دقیق نشنیدم اما فکررررررر کنم یگانه یه چیزی گفت که فاطمه در جوابش گفت:
قبلا از در خونه وارد میشدم میومدم همش درباره حنانه و کوثر حرف میزدم.ولی الان چی؟مگه من کم باهاشون خندیدم؟کم گریه کردم؟
و شدید تر گریه کرد.
منم همنجور که بغلش کرده بودم و نازش میکردم و سرمو گذاشته بودم رو شونش یهو دیدم اشک تو چشام جمع شده...یهو همچی تار شد....تار تر...بیشتر و....چشامو بستم و گونه هام خیس شد...چشامو باز کردم.باورم نمیشد...داشتم گریه میکردم!من امسال فقط یه بار گریه کرده بودم.این دفعه دوم بود چون من نمیتونم گریه کنم...فاطمه گفت:
سارا؟داری گریه میکنی؟
نیلوفر:
ساراااا؟؟گریه نکن
ولی نمیتونستم.
عین ابر بهار گریه میکردم.دست خودم نبود.نیلوفر که هنوز در جریان نبود بغلم کرد و گفت:
سارا برا چی داری عین ابر بهار گریه میکنی؟بگو دیگه من طاقت دیدن گریه شمارو ندارمبخاطر اکیپه؟
من:
کدوم اکیپ؟اکیپی مونده؟
نیلوفر:
آها...از اون لحاظ...(فکر کنم اشتباه نوشتم :/)
فاطمه:
سارا.گریه نکن دیگه.
من:
ببخشید
و اشکامو پاک کردم.ملودی خون داشت میخوند.ریتم عجیبی داشت.یکم بعد لیدا اومد.لیدا میگفت همونجور که تو نیلوفر و نگار رو آوردی و بهشون وابسته ای حنانه هم عطیه رو آورده دیگه.و فاطمه میگفت فقط عطیه نیس سیما هم باید بره (ماجرا طولانیه :|)لیدا میگفت خو اونم به اونا وابستست و باهم کنار بیاین :|
باورتون نمیشه ترتیب ماجراها یادم نمیاد.حرفا و اینا یادم نمیاد. سه خط مینویسم 3 ساعت فکر میکنم. :/
خب اهم...فاطمه میگفت که عمرا به گروه اونا برنمیگرده و اونا بی معرفتن.
و منم گریه کردم.خیلی شدید تر.شدید.نیلوفر منو بغل کرد.یگانه گفتش که فراموششون کنیم و اینا که من و فاطمه گفتم نمیشع و مخالفت کردیم.من و فاطمه داشتیم گریه میکردیم.من یه دستمو گذاشته بودم روی چشام و دست دیگمو از پشت فاطمه رد کرده بودمو بازوشو گرفته بودم.به حساب خودم بغلش کرده بودم.فاطمه داشت درباره بی معرفتی لیدا حرف که من گفتم:
بسه دیگه!ولش کن!
فاطمه:
نه! بذار بگم
من:
تو شیش سال خاطره نمیاد جلو چشات!میاد؟نه بگو میاد؟
هیچی نگفت.جشن تموم شد و همه میرفتن بیرون و فقط ما نشسته بودیم دور هم.خانوم رمضانی،معلم پارسالمون اومد و گفت:
پاشین.همه رفتن چرا شما اینجا نشستین؟ :| جلسه دارین؟ :|
پاشدم.
خانوم رمضانی زد رو شونه فاطمه و گفت:
سخنران...
همه:

من:

و رفتن.من با خانوم رمضانی میومدم.بچه ها جای کتابخونه نمازخونمون داشتن حرف میزدن.به خانوم گفتم:
خانوم رمضانی...ای کاش میشد دوباره برگردیم پارسال...تو کلاس شما...
و همینجوری گریه میکردم.صدام میلرزید.
خانوم از فاطمه پرسید:
برا چی؟مگه چی شده؟
فاطمه گفت:
هیچی خانوم گروهمون از هم جدا شد :/
خانوم:
عه
من:

فاطمه:
سارا...ولش کن...
و رفتیم بیرون.من همچنان گریه میکردم ولی کمتر از قبل.بقیه سعی میکردن منو بخندونن برا همین حالم بهتر شد.به زور از هم جدا شدیم و رفتیم تو کلاسامون.مبینا رفت رو مخم و هی سوال میپرسید و تیکه مینداخت :| منم رفتم بیرون با اینکه خانوممون اشت میرفت تو کلاس.فقط دوست داشتم برم بیرون تحمل کلاسو نداشتم.بعد از گذشتن از سد معلم رفتم یه گوشه نشستم به گریه کردن.دیدم یکی از بچه های کلاس اومد بیرون.خانوممون فرستاده بودش دنبال من.بی توجه بهش به گریم ادامه دادم که دیدم رفت پشت مدرسمون.منم دویدم تو سالن و اون منو ندید.رفتم تو کلاس.فکر کنم خیلی ضایع بود که گریه کرده بودم :|
یه چند دقیقه بعد اونی که اومده بود دنبالم دوید تو کلاس و نفس نفس زنان گفت:
خانوم همه جا رو گشتم هیچ جا نیست
من:
من اینجام
و ضایع شد :|
.
.
.
زنگ خونه ها که خورد مثل همیشه با فاطمه تا جای سرویسش رفتم.دیرش شده بود و میخواست زود بره.فاطمه:
خب سارا کاری نداری؟
چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم.فقط بغلش کردم.فاطمه:
خیلی دوست دارم
من:
منم همینطور :)
و رفت................







دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و پنجم:camp kosar :|

شنبه 16 اردیبهشت 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



از یه هفته قبل بار و بندیل رو جمع کرد بودم.دوشنبه هفته پیش کل روز رو داشتم با لیدا برنامه ریزی میکردم چی بیاریم چی نیاریم.امروز هم که کلی ذوق داشتم و ساعت 7 و 32 دقیقه و 45 ثانیه تو مدرسه بودم :| در این حد ذوق داشتم :|اتوبوس ها با تاخیر رسیدن و ساعت 8 و نیم تو اردوگاه کوثر بودیم.بند و بساط رو تو آلاچیقمون پهن کردیم و لباسامونو عوض کردیم.با ساعت ها تلاش فراوان تونسته بودیم مدیرامونو راضی کنیم که با لباس فرم بیایم مدرسه بعد بریم اردوگاه و اونجا لباسامونو عوض کنیم :| من شلوار لی پوشیده بودم با یه لباس آستین بلند چارخونه صورتی با یه شال قهوه ای که روش گلای کوچیک داره با یه کلاه که تقریبا شبیه کلاه اپل جکه :D حتما عکسشو میذارم.من بودم و لیدا و کیمیا نامجو که البته بخاطر کمبود جا ساناز قائنی و نیلوفر نیازی و فاطمه ذاکر هم بهمون اضافه شدن.یه چند دقیقه بعد نیلوفر اکیپ خودمون منو کشوند یه گوشه و گفتش که نگار (عضو جدید گروهمون) رفته یه اکیپ مزخرف دیگه رو آورده تو آلاچیقشون :| بنابراین اونا هم کوچ کردن به آلاچیق ما و شدیم 8 نفر.هیچی دیگه کل روز اسکل بازی درآوردیم :|و اینم بگم که:
غیر مدرسه ما که چهارم و پنجم و شیشم بودن از یه مدرسه دیگه اولی ها و دومی ها و سومی ها هم بودن و از یه مدرسه دیگه دبیرستانی ها که نمیدونم پایه چندم بودن :| به منم تیکه انداختن @#$%@$^@#$% ها -___________-
اونجا یک جا بود که زمین عادی بود بعد پله میخورد میرفت بالا آلاچیق ها بود که دو طرف رو پر کرده بودن مستقیم که از وسط آلاچیق ها رد میشدی به جایی میرسیدی که وسط آبنما بود و دورش فضای سبز و اینا و یه بوفه بزرگ هم بود.از اونجا هم دوباره پله میخورد میرفت بالا که رستوران بود و یه باغ راه و یه عااالمه جای خالی برا بازی کردن :))
حالا اصل مطلب...
یکی از کلاس اولی ها افتاد تو حوض آبنما و عمق حوض هم یکم برا یه کلاس اولی قد کوتاه زیاد بود :|اونم که هول شده بود دست و پا میزد برا همین آب میرفت تو حلقش :/ خانوم ما هم پریده تو آب نجاتش داده :|نام این قهرمان:
خانوم فاطمه هدایت :|
به افتخارشششششششش :))خب... اهم...
از بچه های اکیپ ما هیچکی نیومده بود جز نیلوفر و نگار و من و لیدا :/ این فاطمه هم که گندش بزنن انقدر که خرخونه نیومد :|||
اونجا توی کمپ ما دومین آلاچیق سمت چپ بودیم و سه طرف پشت و چپ و راست رو با چادر لیدا :| و دوتا پتو مسافرتی که یکیش مال من بود بسته بودیم :D
اولین کاری که کردیم خوردیم :|بعدشم اکیپ قائنی اینا والیبال بازی کردن و ما بقی اسکل بازی در آوردیم :| من و نیلو هم که همش باهم قدم میزدیم :/ البته نگار هم بعضی اوقات میومد.تازه...بستنی و دلستر خوردیم :|||| ناهار هم بهمون مرغ دادن که من اضافی مرغمو دادم به یه گربه :|||
کلا خیییییییییییییییییییییلی خوش گذشت...باید تیپ بچه های مدرسه رو میدیدین...اصن 34693863856 درجه عوض شده بود قیافه هاشون :|
و منم تازه اون موقع پی بردم فرم مدرسه چقدر م****ـه به قیافه آدم
(اگه فهمیدین بابت بی ادبی معذرت :|♥)
خلاصه که خیلی خوش گذشت منم خیلی با تیپم حال میکردم به نظر خودم که خیلی خوشگل شده بودم هیچ وقت همچین حسی نسبت به خودم نداشتم :||ما که بیشتر وقتمون رو قدم زدیم که من تو یکی از این قدم زدن ها یکی از حرفای دلمو به نیلو گفتم که منو بدبخت کرد :|| میخواست ته و توی قضیه رو دربیاره که فکر کنم فهمید :/
یه بار دیگه هم داشتیم راه میرفتیم یه خانومی با کلاهم عکس گرفتالبته تو عکسه نور افتاده بود همرو پاک کرد نازن
خلاصه که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت تازه راننده اتوبوسمون پایه بود برامون آهنگ گذاشت
اتوبوس رو گذاشتیم رو سرمون

البته من خجالت میکشیدم :|
خب دیگه...
باشد که رستگار شوید :|
بای :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و چهارم: کمبود عنوان پستو بخونین -_____-

یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:38 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، خاطرات دوران مدرسه ،



سلام ^-^
دوباره آمده امـ
باید بگم....
جمعه هفته پیش دوباره رفتیم خوب بد جلف رو دیدیم :|
اینبار با دوست سعیده
من بودم و سعیده و دوستش و دختر دوستش :D
من که برای بار دوم عین کره اسب از خنده پاهامو میکوبیدم زمین :|||
و اتفاق دیگر....
چند روز بود که لیدا با فاطمه قهر بود و بعد چند هفته دوباره آشتی کردن.معلوم شد که یک نفر که اسمشو نمیبرم آتیش بیار معرکه بوده :/
وقتی لیدا با فاطمه آشتی کرد بقیه اکیپ باهاشون قهر کردن :/
و فاجعه رخ داد :|
من همیشه بی طرف بودم اما الان طرف لیدا و فاطمه ام چون کوثر پشت سر لیدا حرف زد و گفت باهاش قهره و ازش بدش میاد و یه چندتا فحش هم نثارش کرد :/
فاطمه هم که تا یک هفته نمیاد مدرسه چون خانومشون گفته کسایی که تیزهوشان ثبت نام کردن میتونن این هفته رو نیان و میدونید که امتحان تیزهوشان همین پنج شنبس :/
که الته من ثبت نام نکردم خدارو شکر
حالا تو این گیری ویری خانوم میخواد خرخونی کنه
امروز هم بهش زنگ زدم کلی باهم خندیدیم :)))
راستی شنبه هفته دیگه میخوایم بریم اردو ^-^
البته هیچکی از اکیپ ما نمیره جز من :|||
میخوام یکی رو به زور مجبور کنم بیاد :|
فاطمه رو شاید بتونم... :|
یا لیدا.. :|
حنانه و کوثر هم که میخوان برن استخر... :/
-________________-





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و سوم:جمعی از اتفاقات فراموش شده :/

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 12:37 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام :)
اومدم از اتفاقاتی بگم که چند وقت اخیر افتاده اما یادم رفته بنویسم :/
اول اینکه رفتیم اردو :|
پژوهش سرا -____-
از حق نگذریم خوش گذشت :D
اول رفتیم اتاق شیمی و از تعجب شاخ در آوردیم :|
بعد رفتیم فیزیک که خوابمون برد -__-
و در آخر اتاق زیست که خیلی عجیب غریب بود!جنین موجودات رو گذاشته بودن تو الکل
جنین انسان هم بود.7 ماهه @-@شبیه آدم فضایی ها بود :|خیلی عجیب غریب بوووووووودمال گوسفند هم بود :|مرغ عشق :| حتی کرم دماغ گوسفند هم بود
و زالوو خرچنگ :|
خلاصه که کلی حظ کردیم :|
بعدشم با میکروسکوپ سلول های انواع چیزا رو نیگا کردیم.مال نون کپک زده خیلی خوشگل بود.شبیه کریستال بود.
اتفاق دوم مال 5 شنبه هفته پیشه.من و خواهرم سعیده رفتیم دو تا جوجه خریدیم :|خیلی ناز بودننننننن.وقتی مامانم از سرکار اومد کلی دعوا کرد و مجبورمون کرد بندازیمشون بیرون :(((
الته فکر نکنین انداختیمشون تو سطل آشغال هااا :||||||
یکی از جوجه ها که فکر میکرد خواهرم مامانشه :|هی میرفت رو دست خواهرم میخوابید :|خواهرمو از اون موقع دا میزنم مامان مرغه یکی دیگشم که خیلی به من لطف داشت رو دستم جیش کرد -___________-
یکی هم به خرگوش بدبخت من نوک زد :||||||باید قیافه هاشونو میدیدید وقتی همو برا اولین بار دیدن
تازه اولش جوجه ها ازمون میترسیدن ولی بعدش با ما آشنا شدن در حتی که وقتی راه میرفتیم دنبالمون میدویدن ^_^
از آخر هم زنگ زدم به فاطمه و کل قضیه رو تعریف کردم و اونم قبول کرد که جوجه هارو بگیره برای پسر داییش منم جوجه های نازمو گذاشتم تو جعبه اتومون و بردم براشون :((((وقتی همو دیدیم انقدر خندیدیم که نمیتونستیم باهم حرف بزنیم :| خلاصه که به لطف مامانم ( -_______-)جوجه ها نصیب پسر دایی فاطمه شد :|منم که خیلی دوستشون داشتم تا صبح براشون گریه کردم البته کسی نفهمید چون همه قطعا ساعت 5 صبح خواب بودن :/الانم خیلی دلم براشون تنگ شده اما یه جوری به خودم فهموندم که از دستشون دادم :(
حالا این به کنار ببینید چه گندی زدم :|
اتومون رو تازه خریده بودیم و گارانتیش رو جعبه بوده... :|
عررر
خدا رو شکر هنو جعبه هه رو دارن وگرنه الان نمیتونستم براتون تایپ کنم چون توسط مامانم به قتل میرسیدم
راستی این خاطره جوجه هارو فراموش نکردم فقط میخواستم عکسشون رو بریزم تو کامپیوتر که بذارم ولی نمیشه :|هروقت تونستم  عکس های نقل و نبات ( اسم جوجه ها) رو میذارم ^_^




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و دوم:پرسپولیسسس :D

یکشنبه 27 فروردین 1396 02:05 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات متفرقه(یکی از بخش های باحال وبه به اسمش نگاه نکنین!) ،


سلام به همههههه
دیروز پرسپولیس قهرمان شدددددددد
باید امروز قیافه فاطمه رو می دیدید :|
موقع بازی پرسپولیس من کلاس زبان بودم :||||
بازی رو دو هیچ بردیم :|
ثانیه 30 بازی گل زدیم

دقیقه های 60 و خورده ای بود فکر کنم که پنالتی شد و طارمی گل زد :D
و قهرمان شدیییییییییییممممممممممم
استقلالیا محو شدن کلا
پرسپولیسیا تبریییییییییییک
پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه     به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه :D
کیسه سماق میلیسه  جام مال پرسپولیسه



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و یکم:یک پیغام از زلزله:بالاخره که خوابتون میبره!

پنجشنبه 17 فروردین 1396 11:50 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سرم درد میکرد،دیشب ساعت چهار صبح خوابیده بودم.کی فکر میکرد یه زلزله ی 6/1 ریشتری بیاد؟!اگه امام رضا(ع) نبود عین بم با خاک یکسان شده بودیم.دوست داشتم بخوابم اما اینکه بقیه بیدار مونده بودن و برای زلزله آماده میشدن حس بدی بهم میداد که منصرفم میکرد.
امشب خلاف شب های دیگه از ترس زلزله توی پذیرایی رخت خواب پهن کرده بودیم و تابلو ها و آینه هارو برداشته بودیم.میز وسط رو یه کنار گذاشته بودیم و روش یه چیزی کشیده بودیم که لوستر کار دستمون نده :/
بعضی پس لرزه هارو حس میکردیم و هیجان جو میداد :))همچی خوب پیش میرفت.
سمیرا همه وسایل لازم رو برداشته بود و توی کوله ی لپتاپ گذاشته بود:
تن ماهی،آب،دستمال،نون،پتو ی مسافرتی و....
کیف پر پر شده بود.
پالتو ها و شال هامونو روی اوپن گذاشته بودیم که اگه زلزله شد بزنیم به چاک.هرچی من و سمیرا اصرار کرده بودیم بقیه قبول نمیکردن بریم به پناهگاه هایی که اون دور و اطراف بود.خیلی اصرار کرده بودیم اما همه به نوعی ناز میاوردن:
-واای!عمرا من برم تو اون سالنا!از اونجا ها بدم میاد!
+نه!من اونجا خوابم نمیبره...
×بگیرین بخوابین بابا هیچکار نمیشه :/
از آخر بیخیال شدیم و نشستیم خندوانه نگاه کردیم.
سعیده بالاخره دست از سر استوریه اینستاگرامش برداشت و اومد تو هال و برای خودش چایی ریخت.چایی رو گذاشت رو میزی که روش یه پتو مسافرتی انداخته بودیم و با لحن خوشحالی گفت:
عهه!اگه بهم میگفتین کرسی رو هم آوردین زودتر میومدم!!!
پتو رو داد بالا و....
من و سمیرا از خنده جر خوردیم :|
خودش هم میخندید انگار نه انگار خیلی ناجور ضایع شده :|||
دیگه سردرد امونمو بریده بود.رفتم پیش مامانم تو رخت خواب دو نفری بخوابم.
.
.
.
یه یک دقیقه ای بود که دراز کشیده بودم،یهو لرزش زمین رو حس کردم.من و مامانم همزمان بلند شدیم:
-زمین لرزید!
+زلزله!!
لرزش انقدر شدید بود که وقتی من دراز کشیده بودم تکون میخوردم!سریع پاشدم و رفتم لای چهارچوب در.سعیده و سمیرا داشتن میومدن تو اتاق که مامان گفت:
واستاد!
اما بابام مخالفت میکرد.اما همه با این موافق بودیم که این پس لرزه یه 5 ریشتری بود!سعیده که خیلی ترسیده بود با ندای مقدس"غلط کردم بریم بیرون بخوابیم"بدون توجه به حرف بقیه لباس پوشید و حاضر شد.ایشون همون کسی بود که از ناجور بودن سالن ها مینالید!خلاصه که حاضر شدیم و رفتیم دنبال جا...خدارو شکر قبلا یه ستاد مدیریت بحران جای خونمون ساخته بودن.شاید باورتون نشه....پر شده بود!!!پارک پر چادر بود!همون موقع ها من داشتم فکر میکردم دوستام هم حتما اومدن بیرون و من میتونم ببینمشون :| که متاسفانه همون موقع ها جای فضای سبر کنار مجتمعمون واستادیم :|
چادر رو که باز کردیم من داشتم منجمد میشدم.من و مامانم و بابام رفتیم خونه که پتو هارو بیاریم.من نیز از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی و یه چند دست دیگه لباس گرم پوشیدم :|||پتو هارو برداشتیم و رفتیم که بخوابیم.انقدر مسخره بازی درآوردیم.... :| عکس هم گرفتیم
سرم خیلی درد میکرد.جایی که من خوابیده بودم کنار بود و سوز میومد از بالای سرمو این سردردمو بیشتر میکرد.عروسکی که با خودم آورده بودمو ( :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| ) گذاشته بودم بالای سرم اما فایده نداشت.هوا انقدر سرد بود که خوابم نمیبرد.
.
.
.
چشامو باز کردم و صدای مامان بزرگمو شنیدم.با مامانم حرف میزد.
-پالتو و لباس گرم برداشتین؟
+آره دخترُم همچی برداشتُم ^-^
-سردتان که نیست؟
+نه دخترُم مو خوبُم!! (بیرجندی :| )
خیلی تعجب کردم!آخه مامان بزرگ اینجا چکار میکنه؟حتما بابا دلش سوخته و رفته دنبالش!چرخی زدم و پاهامو تو خودم جمع کردم.هوا خیلی خیلی سرد بود.سرم درد میکرد.زیر من بر خلاف بقیه پتو نبود فقط حصیر بود.لحاف به اندازه کافی به من نمیرسید.چون پالتو و سوییشرت تنم بود نمیتونستم تکون بخورم.نمیدونم چرا اما انگار یه وزنه روم بود که نفس کشیدنو سخت میکرد چون نمیتونستم خوب نفس بکشم :|||
به زور دوباره خوابیدم...
.
.
.
امروز با صدای بابام از خواب پریدم:
بیدار شین برین خونه بخوابین!ساعت هشت صبحه!پاشین!
بلند شدیم و بند و بساط رو برداشتیم و رفتیم خونه.سعیده و مامانم رفته بودن سر کار.
من که کنار بخاری دوباره خوابم برد...عجب نعمتی بود!وقتی بیدار شدم ساعت یک و نیم بود.قرار شد بریم خونه مامان بزرگم که ناهار اونجا باشیم.عمم و دختر عمم هم اونجا بودن.خلاصه که یه آبگوشت تند و تیز خوردیم و بعد همه خوابیدن :| من و نازنین و سمیرا بیدار موندیم.سمیرا که تو تلگرام بود،من و نازنین هم تو تبلت نازی نقاشی میکردیم :| البته بعدش با شیطنت من از گوشی مامانم که نت 4G داره رفتم تو تلگرام خودم و... :D نازی هم بهم ملحق شد :|وقتی اومدم بیرون دوباره حوصلم سر رفت :|اما از شانس من مامانم بیدار شده بود... :| گوشی خواهرمو برداشتم و رفتم تو تلگرام چون از قبل از اونجا تو تلگرام خودم بودم.بعدشم با نازنین مطالب کانال کریزی اسکول رو خوندیم و مردیم از خنده :| روش تقلب هم یاد گرفتیم البته

در ضمن کاشف به عمل اومد که خود مامان بزرگ ترسیده بوده و عموم که با اونا زندگی میکنه به بابام پیامک داده بوده که موضوع از این قراره.و بابای من هم که تو چادر خوابش نمیبرده رفته دنبالش و آوردتش.مامانم هم مثل اینکه خوابش نمیبرد :/
بعدشم که برگشتیم ساعتای 9 مامان و بابام رفتن خونه یکی از فامیلای بابام و من خواهرام موندیم خونه.موقعی که داشتیم شام میخوردیم من یه پس لرزه رو حس کردم ولی خواهرام نه.اتفاقا مامانم هم حس کرده بود ولی فامیلای بابام گفتن همسایه بالاییشونه
 بعدشم که اومدم نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم به خاطره نوشتن...




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاهم:عرررر |: ترکیب خوب و بد |:

چهارشنبه 16 فروردین 1396 12:20 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



عرررر :|
بق بقووو :|
هوهو هوهوهو :|
نمیدونید چی شده
مشهد زلزله اومد!
دیروز روز اول که رفتم مدرسه دوستام و دیدم و خر کیف شدم :|
امروز فاطمه رو دیدم.تو راه خدا خدا میکردم که امروز اومده باشه وقتی رسیدم سرویسش رو دیدم سریع رفتم توی مدرسه و دیدم فاطمه اون جلو هاس...دویدم پیشش و بدون اینکه بفهمه پشتش حرکت میکردم :D
وقتی میخواست بره تو کلاسشون دستمو گذاشتم رو شونش.متعجب برگشت و وقتی منو دید گفت:
وااااااای سلام! ^_^
بعدشم همو بغل کردیم ^-^که البته نیلوفر گند زد توش :|
زنگ آخر بود داشتیم هدیه کار میکردیم که یهو دیدیم میزا داره میلرزه...
خانوممون با صدای ترسیده گفت:
زلزلس؟
چند ثانیه سکوت و...
خانوممون:
آره زلزلس!
همه کلاس پاشدن تا اومدن پناه بگیرن خانوممون داد زد:
تموم شد!
و همه به هم نگاه میکردن...
چند ثانیه بعدش زنگ رو زدن و همه فرار کردیم تو حیاط.فاطمه رو جلوی در دیدم و رفتم پیشش و نشستیم با نیلوفر و مفیدی صحبت کردن... :||||||||و خیلی خندیدیم :||||||||||||
کل زنگو تو حیاط بودیم.نصف بچه ها مامانشون اومدن دنبالشون و برای بقیه هم چاره ای نداشتن جز اینکه زنگو بزنن...
زنگو زدن و اومدیم جای سرویس فاطمه که یهو مفیدی اومد و گفت:
بابام قرار بوده حتما بیاد ولی نیومده!
فاطمه که سرویسشداشت میرفت مفیدی رو بوسید و گفت:
مطمئنم هیچی نشده ^_-
و رفت.
بعدشم اومدم خونه و دیدم سمیرا و مامانم مات و مبهوت خیره شدن به من... :|
خواهرم میخواسته بیاد دنبالم که تا میخواسته راه بیوفته من رسیدم :/
شیش ریشتررررررررررررر زلزلهههههههههه
البته تو مدرسه ما یکمشو حس کردیم چون رو زمین بودیم ولی مامانم خیلی ترسیده بود و میگفت خونه تکون های شدید میخورده چون خونمون طبقه سومه و بیشتر حس شده بود.الان هم داریم میریم پارک که زیر آوار له نشیم خدایی نکرده :|
خو دیه تا خواهرم پشیمون نشده من برم :/
بایـ




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و نهم:عنوان رفته عید دیدنی :|

سه شنبه 15 فروردین 1396 12:55 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



بق بقووو
دوباره اومدم... :/
عموی مامانمو یادتونه...؟عمو یدالله...؟ پلوخ؟ :|
همونی که تو خاطره مسافرتم بود...
چند روز پیش اومدن خونمون :)
اولش من اصلا حوصله نداشتم ولی بعدش خیلی خوش گذشت.
عمو با دختراش اومده بود از  گرگان.
دوتا دختر داره معصومه و سمیه.همسن خواهرم بزرگم سعیدن :/
همش درباره شهرزاد حرف زدیم :|
و کیف میکردیم که چقدر اونا از قضیه تعجب میکنن...:|
من تو اتاق مامانم با مادرجونم و مامانم خوابیدم.معصومه و سمیه و سعیده و سمیرا تو اتاق دیگه.عمو و بابام هم تو هال خوابیدن.
صبحش من و خواهرام و معصومه و سمیه رفتیم خرید.رفتیم ویلاژتورست.سعیده و معصومه ساعت خریدن،سمیرا یه شال برای مامانم خرید.
همین جور دور خودمون میچرخیدیم تا رفتیم طبقه بالای بالا.رفتیم تو یه فروشگاه که کل طبقه فقط همون بود و برای بیرون اومدن ازش باید کلش رو میدیدی :|
بنابر این مام تا آخرش رفتیم اما....
وسط راه به یک عروسک فروشی خیییییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ برخوردیم...
و حمله کردیم به عروسکا :|
حتی باهاشون سلفی و عکس گرفتیم :||||||| باورتون نمیشه چققققققققققددددددررررررر عروسکای نازی بودن!دل آدم براشون قنج میرفت
این وسط یه  عروسک گوگولی نصیب من شد که با عیدیام خریدمش
حالا بعدا عکسشو میذارم گالری... :/
بعدشم رفتیم باغ وکیل آباد که بستنی بخوریم ولی چون جای دیگه دعوت بودن دوباره سوار ماشین شدیم برگشتیم :|
روز بعد..و سیزده به در :D
تو خونه نشسته بودیم و بیکاره بیکار... :|
و یهو نمیدونم چیشد که قرار شد بریم کوه های جای خونه داییم :|
خلاصه رفتیم و اونجا دایی رضا و دایی مهدی و عموی مامانم با خانواده هاشون اومده بودن.
سبزه رو تو خونه جا گذاشتیم :|♥
یه عالمه کیف کردیم
بعدش با عمو رفتیم پارک ملت.حسابی قدم زدیم و بستنی خوردیم :D سعیده و مامانم سر کار بودن حیف شدبعدش تا جای خود شهربازی رفتیم و ترن هوایی رو نیگا کردیم :D بعدش به قدم زدن ادامه دادیم که بارون گرفت و برگشتیم خونه خودمون.از اون موقع تا امروز یک ریز بارون و برف و تگرگ اومد :|
دیشب رو هم عمو موند تا امروز.
امروز مامانم نذاشت برم مدرسه :|ورزش داشتیم شیفت صبح :||| خودم میخواستم برم گفت نمیخواد :|||||||||
امروز هم عید دیدنی رفتیم خونه دایی مهدیم :)
نامردا عیدی 5 تومنی دادن





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و هشتم:خوب بد جلف :D

شنبه 5 فروردین 1396 03:28 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



دیروز نه پریروز نه روز قبلش :|
ینی 2 فروردین چهارشنبه :|
ساعت نه و ربع،آخرای شب:
سمیرا در حال شستن ظرف ها بود.
مامان و بابام هم سرشون تو گوشی بود :/
سعیده هم تو اتاق بود نمیدونم چکار میکرد :|| فکر کنم داشت نماز میخوند.
من هم انقدر حوصلم سر رفته بود داشتم درس میخوندم :||
دیگه عمق فاجعه رو درک کنین
داشتم اجتماعی میخوندم که سمیرا گفت:
حوصلم سر رفته،بریم سینما (ظرف را کفی میکند)
چند دقیقه بعد...
مامان:
اگه میخواین بریم سینما بریم من حرفی نداریم :/
سعیده:
سانس آخرشو بریم،12 شب!
مامان:
فیلمش چیه؟
سعیده:
بریم خوب بد جلف رو ببینیم
(پدر از در ورودی وارد میشود)
مامان:
ممد (بابام :|)بریم سینما؟ :|
بابا:
فیلمش چیه؟
سعیده:
خوب بد جلف :D
بابا:
چجوریه؟
سعیده:
طنز -.-
بابا:
بریم :|
هیچی دیه رفتیم سینما سی مرغ و 6 دقیقه از اول فیلم رو از دست دادیم :|
ینی بذارید بگم قضیه چی بود...
انقدر خندیدیم که دیگه نمیتونستیم بخندیم :|
من موقع خواب انقدر خندیده بودم سرم درد میکرد :|
فیلمش پلیسی طنز بود :D
یک عدد سرگرد با دو عدد احمق به نام های پژمان جمشیدی و سام درخشانی میخواستن قاتل یه بدبختی رو پیدا کنن :|
جالب اینجا بود که بازیگرا تو نقش خودشون بودن :|
ینی مثلا پژمان جمشیدی اسمش تو فیلم همین بود تو فیلم شغلش بازیگر بود تو فیلم قبلا بازیکن پرسپولیس بود :|
عین واقعیت :|
خو دیه من برم -.-
اودافظ -.-




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و هفتم:چند ساعت تا 96...

دوشنبه 30 اسفند 1395 12:36 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات حال و هوای عید ،



سلام :)
الان ساعت یک و...
یک ساعت تا سال جدید مونده :)
سال نو همگی مبارک باشه ^-^
امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین...
امروز قرار بود مادر جونم بیاد که نیومد :/
الانم همه تو هال نشستن جلو تلوزیون :|
فقط من اینجام :/
اخه من موندم...
ساعت 2 ظهر هم وقت تحویل ساله؟ :|
نه آخه بگو :|
تحوی سال فقط نصفه شب
من برم که سال تحویل شد :|||||
راستی
این آخرین پست سال 1395 تو این وبه :)
و...
بالاخره تونستم اون خاطره هایی که تو دفتر بود رو تموم کنم :|
به افتخارم :|
.
.
.
Happy new year



دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و ششم:تئاتر نیمه پر لیوان :)))

دوشنبه 30 اسفند 1395 12:09 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



28 / 12 / 95

سلام :|
امروز رفتیم تئاتر.تئاتر نیمه پر لیوان.
آقا....
خیلی باحال بودددددددد =)))))
درباره جنگ هلند و فرانسه بود |:
ولی خیلی خنده دار بووووود.
از خنده صندلی هارو گاز میگرفتیم :|
از اونا بود که شروعش پایانش بود بعد وسطش همه چی رو خواب میدید بعد خوابش تعبیر میشد :|
شخصیتاش محشر بود :|||
سرجوخه برام با اون صداش :|
فرمانده هلندی با اون لباسش :|
خدمتکار فرانسوی با اون ادا درآوردناش :|
سرجوخه فرانسوی با اون فارسی صحبت کردنش :|
فرمانده فرانسوی با اون راه رفتنش به سبک جک اسپارو :|

آخر که رفتیم عکس بگیریم فرمانده فرانسویه لباس تئاترشو در آورد :/
معرفی میکنم:




نفر چهارم از سمت چپ:
سرجوخه فرانسوی:|
نفر پنجم سمت چپ:
فرمانده فرانسوی :|
نفر ششم از چپ:
سرجوخه برام :|
هشتم از چپ:
نقش اصلی:فرمانده هلندی :|
نهم از چپ:
خدمتکار فرانسوی که گریمشو برداشته :/




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و پنجم:روز آخر :D

دوشنبه 30 اسفند 1395 11:50 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،




27 / 12 / 95


امروز گند بود.
به مدرسه که رسیدم فاطمه داشت از سرویس پیاده میشد.باهم رفتیم تا کلاسشون.
همه مجهز اومده بودن :|
فاطمه یه مانتو پوشیده بود با شلوار مشکی چسب و مقنعه مدرسه :|
بعد کاپشن پوشیده بود که مانتو دیده نشه :|
جالب اینجا بود یه شال سفید هم با خودش آورده بود -________- و تبلت و شارژر :|
حنانه هم دوربین آورده بود :|
کوثر هم تبلت و هندزفری آورده بود :|
همه اکیپ اومده بودن.
ینی یه وضعی بود... :|
فاطمه میرفت رو میز وایمیستاد با دوربین فیلم میگرفت :|||||
کوثر و حنانه و فاطمه دابسمش درست کردن...:|
خلاصه که اسکل بازی در آوردیم :/
اما خب به خاطر کلاس بندی های گند ما باید میرفتیم سر کلاس :(خانوممون اومده بود :|
زنگ آخر رفتم دنبال فاطمه
دیدم همه دارن گریه میکنن.
اون وقت ما تو کلاس در باره یه سری مسائل حرف میزدیم با خانوممون :|||||||||
حتی نتونستیم برای هم گریه کنیم.
فاطمه هم چون سرویسش دیر شده بود دوید رفت :(
بقیه هم رفتن :(
منم برای همین تا خونه گریه کردم :(
تو خونه هم گریه کردم :(
زنگ زدم به لیدا و فاطمه و با گریه خواستم که فردا هم بیان...
ولی نمیتونستن :(
بقیه هم نیومدن.
:(




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و چهارم:ترس در کلاس داوودیان :D

دوشنبه 30 اسفند 1395 11:14 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



23 / 12 / 95

امروز + یک عدد تجربه جدید=امروز :|
زنگ اول که بیخیال...زنگ دوم اما...من رفتم یه گوشه مدرسه قایم شدم.خواستم گریه کنم ولی مگه میشد؟هیچی دیگه از آخر پیدام کردن :|
زنگ سوم میخواستم مارو ببرن کلاس خانوم گنجعلی چون 7 نفر بیشتر نبودیم که من و لیدا فرار کردیم کلاس خانوم داوودیا :)
مبینا میترسید بیاد :|
ینی از ترس... :|خانومشون از اون معلماس آخه :/
زنگ بعدش امتحان اجتماعی داشتن.به فاطمه که پشت سر من نشسته بود تقلب رسوندم
این زنگ لیدا رفت خونشون و مبینا و باهوش اومدن :|مبینا سر امتحان کتاب بازکرده بود که به حنانه که پشتش نشسته بود تقلب برسونه که توسط معلمشون دستگیر شد :|
زنگ آخر هم  که از رو کتاب خوندیم :/
خیلی خوش گذشت من تو خواب شبم هم نمیدیدم برم تو کلاس دوستام :)




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و سوم:بزن و بکوبه :|

یکشنبه 29 اسفند 1395 09:17 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



21 / 12 / 95

امروز مدرسرو ترکوندیم :|
زنگ اول که سفره ی هفت سین چیدیم و عکس گرفتیم :)
زنگ دوم اما...
خانوممونگفت بزنین رو میز برقصین :|
ما هم که از خدا خواسته...همه دیوونه شدیم :|معلم انقدر پایه دیده بودین تو عمرتون؟تازه خود معلممونم رقصید :|
بعدشم که میزد رو تخته و میخوند :||||||||
آقا....
منم که جو گرفته بودم...
انقدر همرو خندوندم که مردن :|
خانوممون که داشت ریسه میرفت :|
گفت سارا خیلی باحاله :))
در این حد یعنی =))))))
.
.
.
پ.ن:
بق بقو :|





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:26 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و دوم:عدوسی :|

یکشنبه 29 اسفند 1395 09:03 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



20 / 12 / 95

امروز رفتیم عروسی.ما از فامیل های داماد بودیم
یعنی داماد میشد برادر شوهر خالم :|
عروس رو هم که اصلا نمیشناختیم :|||||||||||||||
:|||||||||||||
اولش که داماد اومد تو ینی هم تا پامون رو گذاشتیم تو تالار اعلام کردن حجاب کنید داماد اومد:|
حالا اومده بود هم گیر داده بود نمیرفت :||||
هیچی دیه نصفشو یا شایدم بیشترشو که داماد مزاحم بود :|
بقیشم که تا تونستیم رقصیدیم :|
بعدشم شام جوجه کباب و چلو کباب رِ بهم خوردیم :))))))












دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:26 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و یکم:جمعی از اتفاقات خوب :|

یکشنبه 29 اسفند 1395 08:45 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،




16 / 12 / 95

جاتون خالی :D امروز فاطمه از کیش برگشت.رفتم مدرسه و شک داشتم اومده یا نه که نیلوفر از کلاسشون اومد بیرون و بهم گفت که اومده.منم رفتم تو کلاس و همو بغل کردیم ^-^فاطمه داشت خاطره تعریف میکرد.خیلی خر کیف گردیدم ولی فاطمه یه جورایی ناراحت بود.ازش میپرسیدی میگفت ناراحت نیستم ولی بود :|همه هم همینو میگفتن :|
در ضمن،امروز اردو رفتیم....استخر!تازه کلاس ما و کلاس خانوم داوودیان باهم رفتیم یعنی... :D البته فاطمه نیومد.کوثر و حنانه و من و لیدا و عطیه و مفیدی بودیم.انقدر اسکل بازی درآوردیم :|ینی عالی بودا:|لیدا هم که گیر داده بود سر همرو میکرد زیر آب :|
خلاصه...
بعدشم که خواب بودیم همش :|
راستی،امروز یه کار دیگه هم کردم :)
با نمد برای دوستام چندتا مرغ آمین درست کردم
امروز به عنوان یادگاری دادمشون به دوستام :)
بعدا عکسشون رو میذارم توی گالری.




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:26 ق.ظ

خاطره ی صد و چهلم:وقتی که کیش رویایی میشه!

شنبه 28 اسفند 1395 09:24 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



9 / 12 / 95

امروز خیلی خوش گذشت!فاطمه خیلی وقت پیش گفته بود که میرن کیش و....فردا میرن :)
امروز ورزش داشتیم پس آزاد بودیم.توی کلاس دو زنگ آخر یکی از اکیپ های بزرگ کلاس میزاشونو دور هم چیده بودن.من و مبینا هم خوشبختانه یه جورایی عضو اکیپیم :|
دو زنگ آخر آموزش نقاشی کودکان رنگ میکردیم :|انقدر خندیدیم که پامونو میکوبیدیم زمین :|
زنگ اول و دوم هم که پیش اکیپ خودمون خنده بازار بود :|زنگ سوم ولی مراسم خداحافظی بود :)
همه سوغاتی هاشونو سفارش دادن :|
من:
فاطمه؟برای من سوغاتی سلامتیتو بیار.
فاطمه:
چی بیارم؟!
من:
سلامتیتو!
فاطمه:
چی؟
من:
سوغاتی برام سلامتیتو بیار!
با یه لحن مهربون گفت:
سارا!
و بغلم کرد.منم همینطور :)
همونجور که بغلم کرده بود به لیدا گفت:
فهمیدی چی گفت؟
لیدا:
چی گفت؟
از تو بغلم اومد بیرون و گفت:
گفتش سوغاتی سلامتی خودتو برام بیار!
لیدا یه نگاهی بهم کرد و گفت:
کثافت :|
همرو زدم احساساتی کردم :|




دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:26 ق.ظ

خاطره ی صد و سی و نهم:بمیرید :|

شنبه 28 اسفند 1395 05:10 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات متفرقه(یکی از بخش های باحال وبه به اسمش نگاه نکنین!) ،



8 / 12 / 95

وای وای وای!امشب خندوانه رو دیدین؟واووو!
آهنگ جدید چاوشی رو بالاخره رامبد پخش کرد!
بخاطر اینکه کلیپش آماده نمیشد رامبد منتشرش نمیکرد :|
خیلی محشرهههههههههه
به اون چیزی که فکر میکردم اصلا شباهت نداره :|
چه کردی محسن وای چه کردی...
حالا آهنگو بذارید کنار.شعر چقدر محشره!

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک بر ایید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بند است شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیشِ شهِ زیبا
برِ شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برایید
چو زین ابر برایید همه بدر منیرید
بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید
کز این خاک برایید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شهِ زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید وزین ابر برایید
چو زین ابر برایید همه بدر منیرید

مولانا ترکونده یعنی!معنیشو نفهمیدید بگید بگم :|





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:23 ق.ظ

خاطره ی صد و سی و هشتم:بق بقووووو

شنبه 28 اسفند 1395 04:18 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



5 / 12 / 95


امشب از کلاس زبان برگشته بودم که تا به خواهرم رسیدم خواهرم گفت:
سلام :|
-سلام :|
به کرسی ای که رفته بود زیرش یه نگاه انداختم و روسریمو انداختم رو رخت آویز.میخواستم از اتاق برم بیرون که گفت:
میخوای بری بیون؟
برگشتم عقب و گفتم:
بستگی داره کجا باشه...
گفت:
بازار!
من هم رفتم با پدر و مادر در میون گذاشتم و.... رفتیم :| همان جور که در مجتمع تجاری اکسین میگشتیم به پونی برخوردیم :D
مامانمو بخاطر اینکه بهم قول داده بود برای تولدم پونی بخره و هنوز نخریده بود مجبور کردم بخره :|
تولدم 25 مهره :|
مغازه رینبو و اپل و فلی رو داشت.رینبو رو داشتم اپل هم گرون بود پس فلی رو خریدیم :|
عکسش تو گالری عکس و فیلم





دیدگاه ها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:23 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...