تبلیغات
princess luna diaries

سلامی به جاودانگی خاطرات :)

چهارشنبه 23 دی 1394 07:01 ب.ظ

نویسنده : ★sara★


اینجا،گوشه ای از زندگی منه :)
گوشه از خاطراتم که میسازمشون :)
با جون و دل...
یه گوشه دنیا نشستم به کسی هم کاری ندارم :)
دقت کردین یه چیزایی تو زندگی هست که باهاش میشه غم رو بوسید گذاشت کنار؟
مثل عشق،
مثل صدای چاوشی،
مثل دوست داشتن،
مثل بهترین دوستات،
مثل خاطرات...
یکم عمیق تر به زندگی نگاه کنید.
خورشید و ماه برای اینکه تو زندگی کنی میدرخشند.
انقدر نگید زندگی سخته و اون من و گذاشت و رفت و من بدبختم و فلان و چکار :/
زندگی زیباست...
فقط نیازه یکم عمیق تر نگاه کنید...
با چشم دل ؛)
اینجا زندگی من ثبت میشه،برای اینکه در آینده این روزا رو یادم نره...
شما هم همین کارو بکنید ^_-




دیدگاهها : دوست خوب :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 03:26 ب.ظ

خاطره ی صد شصت و سوم:3 خواهر :D

دوشنبه 26 تیر 1396 04:09 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


دلام دلام *~*
دیروز یکی از محشر ترین روزای زندگیم بود :D
بدینگونه که ساعت یه ربع به ده به زور مامانم بیدار شدم تا بریم یه باشگاهو ببینیم تا اگه خوب بود مامانم ثبت نامم کنه تا بعد از مدت ها برم کلاس :///
حالا ساعتش 10 و ربعه تا یازده و نیم و منم که همیشه تا لنگ بعد از ظهر خوابم :|
باشگاهی که میخواستم برم باشگاه مربی قبلیم بود همونی که گفتم رفت ولی شنبه ها میومد بهمون کاتا یاد میداد *~*
راهش جوریه که باید با ون برم و ساعت 10 صبح هم کسی نیست که منو ببره پس خودم باید برا اولین بار تو زندگیم تنها برم و بیام :|اما از شانسم سه روز اول کلاسم مامانم هست :|||
پس مامانم باهام اومد و راهو بهم نشون داد.وقتی رسیدیم باشگاهو یافتیم و رفتیم تو و دیدیم هنرجویان گرامی دارن دور باشگاه میدون که گرم شن :|||سنسی ماهم اون وسط داشت کاتا تمرین میکرد که یهو چشمش به ما افتاد و اومد پیشمون.بعدشم که کلی حرف زدیم و تمرین بچه هارو نگاه کردیم و فرم ثبت نامو گرفتیم و برگشتیم :| شانس آوردم که راهش سر راست بود و مامانم گذاشت برم کلاس :///
صد ساله که کاراته کار نکردم -_-
بعدشم اومدم گرفتم خوابیدم تااااا ساعت 5 اینا که خواهرم بیدارم کرد و گفت اگه میخوای با ما بیای کافه کیوسک پاشو برو ظرفا رو بشور :|
منم گوش ندادم و تا ساعت 6 اینا خوابیدموقتی هم بیدار شدم نشستم بازی پونی بازی کردم تا اینکه خواهرم میخواست خفم کنه برا همین رفتم ظرفا رو شستم.وسط ظرف شستن رفتم تو اتاق و یه کاری کردم که دوباره روحیه بگیرن :| چون نمیخواستن برن ولی من مجبورشون کردن کارارو راست و ریست کنیم و بریم.کارا که تموم شد با تاکسی رفتیم کافه کیوسک و ....
درو که باز کردم محو شدم *~*
هرچی از خوشگلیش بگم بازم کمه...
بی نهایت شیک بوددددددددددددددددددد
قیافه من یه چیزی تو این مایه ها بود :



:|
رفتیم طبقه بالا و صبر کردیم یه میز خالی شه تا بشینیم...
خلاصه که اونجا یه چیز عجیب قریب خوردیم :|
3 بنانا اسپلیت ( فک کنم :| ) و یه کیک بستنی :|
یهو دیدیم یه سینی پر میوه برامون آوردن
تو یکی از سینی ها یه تیکه کیک شکلاتی بود با سه تا گوله ی بستنی شکلاتی روش که اونو من اسکی رفتم
خلاصه جونمون دراومد تا همه اونا رو بخوریم :|
بعدشم که رفتیم طبقه پایینش و 487598679876 تا عکس گرفتیم :||||
از آخر هم ساعت 10 شب رسیدیم خونه -_-
و من فهمیدم که نتایج نمونه اومده @_@
پسـ یواشکی رفتم نگاه کردم و.........





















































قبول نشدم :(((((((
کمی گریه کرده تا خالی شم ولی بعدش با خودم گفتم:
به درک سه سال دیگه جبران میکنم :|
و این بود روز محشر ما :|||||





دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 تیر 1396 05:02 ب.ظ

خاطره ی صد و شصت و دوم:راحله

سه شنبه 20 تیر 1396 08:16 ب.ظ

نویسنده : ★sara★


6 روز پیش یعنی 14 تیر ( :| ) راحله اومد خونمون.زیاد مطمین نبودم که میاد پس خونه رو جمع و جور نکردم تا اینکه راحله تو تلگرام بهم گفت که داره میاد.حالا خونه مارو میگی... :| خواهرامو بردم تو اتاق مامان و بابام و سریع اتاق ابر بهم ریخته خودمونو جمع و جور کردم.بعدشم رفتم تو هال و بعدشم آشپزخونه خودمم باورم نمیشد اون همه کار رو اونقدر سریع انجام دادم  :| وقت کم بود و حموم هم باید میرفتم :|||| همه کارارو کردم و فقط شستن ظرفا مونده بود که چون از ظرف شستن متنفر بودم رفتم حموم و گفتم اگه وقت بود بعدش ظرفا رو میشورمتو حموم بودم که تلفن چند بار زنگ خورد و دوتا امکان هم بیشتر نبود:
1-مامانمه
2-راحلس و من بدبخت شدم چون خواهرام خوابن :|
سریع حموم کردم و اومدم بیرون که تلفن دوباره زنگ خورد.جواب دادم و راحله بوداومده بود تو مجتمع و بلوک ر گم کرده بود :|
بنابراین رفتم پایین و به محض اینکه رفتم دیدمشون.رفتم اونجا و یکم با مامان و بابای راحله حرف زدیم بعدشم رفتیم بالا.کلی تو گوشی های هم فضولی کردیم و باهم حرف زدیم و کلی هم خندیدیم
و اخرش هم باهم عکس گرفتیم و راحله تا ساعتای 10 شب خونمون بود :D
تا اینکه مامان راحله زنگ زد و اومدن دنبالش :(
و بالاخره ما امسال یک دل سیر دیدیمش :|
تازه اون روز روز اول ترم جدید کلاس زبانم بود که من کلا فراموش کردم برم :|||||




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 09:07 ب.ظ

خاطره ی صد و شصت و یکم:همون روزِ نمونه :|

شنبه 10 تیر 1396 01:43 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



داشتم خاطره قبلی رو مینوشتم که خواهرم بهم گفت مامانم گفته که اگه حوصلم سر رفته منم باهاشون برم.آخه خواهرم و مامانم یه جا کار میکنن.منم قبول کردم.خاطره رو چرکنویس کردم و حاضر شدم و رفتم پایین.محظ احتیاط هندزفری رو هم برداشتم که دیدم تو ماشین داره چاوشی پخش میشه بیخیال شدم :|
هنوز از نتی که ایرانسل بهم داده بود مونده بود چون نت خونه رو شارژ کردیم پس از وسطای راه مشغول گوشی شدم.بعدشم رسیدیم بیمارستان امام رضا و خواهرم رفت سر کار و مامانم از سر کار برگشت :|منو برد تا بخش جدیدی که توش کار میکرد رو ببینم.
خخخخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییلللللللللللللللللللییییییییییییی
بزرگ بود :|
اصن مخم هنگ کرد.خیلی بزرگ و شیک و تمیز بود
بعدشم رفتیم خونه جدید خالمو ببینیم.
خونه خالم خیلی باحال بود از در که وارد میشدی راهرو بود تو راهرو یه اتاق و دستشویی بعدشم پذیرایی و آشپز خونه هم چسبیده به پذیرایی و بعدشم حیاط :Dخونه قدیمی بود و خاله مامانم و داییم خیلی وقت پیش توش زندگی میکردن.من حیاطو دوست داشتم.اونجا خواهرم سمیرا بود که برای کمک رفته بود با همون داییم که قبلا اونجا زندگی میکرد و فامیل دور :|
یکی دو ساعت اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه.منم چون دیر خوابیده بودم صبح ساعت 9  رفته بودم امتحان بدم و بعدشم نخوابیده بودم رو زمین خوابم برد :|




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 10 تیر 1396 01:54 ب.ظ

خاطره ی صد و شصتم:نمونه @-@

جمعه 9 تیر 1396 06:23 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، خاطرات دوران مدرسه ،


دیر خوابیده بودم.بابام بیدارم کرد و منو رسوند دبیرستان بی بی سلطنت قفلی :|
یکی از بزرگترین چالش های زندگیم بود.تو ماشین همش یه چیز بود که تو مغزم تکرار میشد:
دوستام
دوستام
دوستام....
کل راه تو فکر بودم و دلشوره داشتم.حس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم.وقتی رسیدیم با خودم گفتم:
کارم ساختس!!
پیاده شدم و رفتم تو مدرسه.همون اول دو تا از همکلاسی هامو دیدم و اونا لیدا رو به من نشون دادن.رفتم پیش لیدا.سیما هم کنارش واستاده بود.باهم حرف میزدیم تا اینکه یهو فاطمه با نگار از جلومون رد شدن...
ما:
سلام :|
نگار:
سلام :|
فاطمه هم فقط دستشو تکون داد و از جلومون رد شدن :|
بعدش رفتیم جای بابای لیدا و کلی مسخره بازی در آوردیم حتی باباش روش تقلب هم یاد داد
از بلندگو اعلام کردن و ما رفتیم تو یکی از کلاسای طبقه بالا و صندلی هامونو پیدا کردیم.
ای خدا عاشقتم!!!
صندلی من پشت فاطمه بود :))
عجب شانسی
جالب اینجاس داشتم عددای روی میزا رو نگاه میکردم که میزمو پیدا کنم که یهو فاطمه گفت:
جات اینجاس!پشت من!
چیزی نگفتم و فقط نشستم.
خلاصه که بعد کلی تشریفات و استرس دادن ما گذاشتن امتحان بدیم :/
سوالا زیاد سخت نبود اما علوم و ریاضی رو مشکل داشتم.
اجتماعی رو هم که نگو همه سوالاش تکراری بود اصن آسون تر از اجتماعی نبود :|
منو باش فکر میکردم اجتماعی چقد سخته... :|
اون وسطای امتحان هم به هرکی که میخواست آب میدادن منم یه لیوان گرفتم نصفشو خوردم و نصفشو گذاشتم اون سر میز چون مراقب میگفت اگه آب بریزه رو پاسخنامتون دیگه نمیتونین امتحان بدین... :/
از شانس خفاملسثاسلکثخس من وقتی با پاک کن پاک میکردم لیوان تکون میخورد و از آخر هم ریخت :|
منم سریع برگمو کشیدم طرف خودم که خیس نشه اما کنارش خیس شد :|
منم اصن به رو خودم نیاوردم یواشکی گرفتمش جلو باد کولر که خشک شهچون ردیف جلو کولر بودممن ردیف وسط میز قبل از آخر مینشستم.
بعدشم همه سوالا رو جواب دادم و رفتم سراغ اونایی که چواب نداده بودم.چندتاشو جواب دادم و چندتاشم بلد نبودم.داشتم از اول چک میکردم که وقت تموم شد :/
بعدشم مارو نگه داشتن تا برگه های طبقه پایینو جمع کنن.توی اون فاصله نگار اومد پیش فاطمه و باهم حرف میزدن تا اینکه فاطمه به نگار گفت:
برو ازم دور شو :| دیگه نمیخوام ببینمت :| برو ازت بدم اومد :|||
نگار:
عههههه چیه مگه؟ :|
فاطمه خطاب به من:
سارااااا این گفته در عوض قبول شدن تو نمونه براش کتاب بگیرن :|||
منم که داشتم از تعجب حرف زدن فاطمه با من شاخ در میاوردم گفتم:
کتااااااااب؟@-@
فاطمه:
آره :|
من:
ببین...اصن لازم نبود برا یه کتاب تا اینجا بیای :|
فاطمه:
آره....:|
من:
من خودم برا تولدت بت کتاب دادم
و از اون به بعد منم به حرفاشون گوش میدادم و میخندیدم |:
بعدشم کع فاطمه بهم گفت:
سارا...کیکتو نمیخوری...؟دارم از گشنگی میمیرم
من:
نع بردار :| (گشنم بود ولی من عاشق فاطمه بیدم)
بعدشم تو راه به طبقه پایین بهم گفت:
سارا بابت کیک ممنونم :)
من:
ام.... خواهش :|
بعدم دم در مامان فاطمه رو دیدم.یکم باهم حرف زدیم و خدافظی کرد اما من نزدیکشون راه میرفتم که بابامو دم در دیدم و رفتم سوار ماشین شدم.فاطمه هم داشت از خیابون رد میشد که یه نگاه تو ماشینو انداخت و منم از فرصت استفاده نموده لبخند زده و دست تکون دادم :|
فاطمه هم یه جوری که انگار غافل گیر شه صورتش از هم باز شد و لبخند زد و دست تکون دادع :|
و تمام:|




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 08:26 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و نهم:... :/

جمعه 9 تیر 1396 05:42 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،


چند روز پیش میخواستیم بریم بیرون.مقصد نا معلوم بود اما راه افتادیم.تو راه به این نتیجه رسیدیم که بریم روستای کَنگ.از شانس من ایرانسل درست بعد از تموم شدن نت خونه یه گیگ رایگان بهم داده بود :))
پس تو راه سرم تو گوشی بود اما شارژ زیادی ندارشتم.
به محض اینکه وارد روستا شدیم دیگه هیچی آنتن نداد و به فنا رفتم :|چند کیلومتری مستقیم رفتیم تا اینکه رسیدیم اونجا.اونجا یه نفر به ما اجازه داد ماشینمون رو ببریم خونش بذاریم و خب خیلی خوشحال شدیم |:
بعدشم راه افتادیم...
رفتیم و از توی جنگل رد شدیم.کللللللللللللللللللیییییییییییییییییییی راه بود اما مناظر خیلی زیبا بودن.من یه قارچ خیلی بزرگ هم یافتم که رو درخت رشد کرده بودخواهرام سعیده و سمیرا که همش عکس میگرفتن و عقب میموندن من و مامانم و بابام جلوتر میرفتیم.کلی از تو جنگل رد شدیم و از سر بالایی بالا رفتیم تا اینکه رسیدیم به روستا.چون سعیده و سمیرا هنوز پایین مونده بودن و عکس میگرفتن مامان و بابام مجبور شدن براشون وایستن.منم که طاقت نداشتم جلوتر رفتم تو روستا رو گشتم :|روستاش بزرگ بود و ما فقط کمیش رو گشتیم.و کمی توت خوردیم :|
حدود 2-3 ساعت از وقتی ماشینو پارک کردیم تا وقتی که برگشتیم سوار شیم طول کشید :|
بعدشم برا ناهار رفتیم رستوران و من و خواهرام جوجه خوردیم و مامان و بابام شیشلیک |:
و تمامع :|
منم کلیی از مناظر عکس گرفتم تو گالری میذارم.




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 9 تیر 1396 06:06 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و هشتم:on the last day

سه شنبه 23 خرداد 1396 09:29 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،


میدونستم روز خوبی نیست،پس محظ احتیاط چند تا دستمال برداشتم و راه افتادم.یکم زود راه افتاده بودم برا همین کسی تو حیاط مدرسه نبود.رفتم تو کلاس و دیدم لیدا و مبینا و چند نفر دیگه هستن.
.
.
.
من و مبینا جای تاب مهد کودکی ها بودیم که عطیه اومد و با مبینا حرف زد.من رفتم یه چند تا تاب خوردم و برگشتم جای مبینا.
مبینا:
اصن سارا رو با خودت ببر :|
عطیه:
اون نمیادددددد
من:
چی کی کجا :|
عطیه:
میای بریم دنبال حنانه بیرون؟
من:
آره :|
مبینا:
دیدی اومد:|
و باهم یواشکی از مدرسه رفتیم بیرون.رفتیم تو پارک و شکیبا و سیما رو پیدا کردیم.من که یکم استرس شروع شدن امتحان رو داشتم هرجا بچه ها میرفتن منم دنبالشون بودم.باهم رفتیم جای آبخوری پارک و حنانه و مهسا رو دیدیم.پسرا هم باهاشون بودن |: هیچی دیه رومون آب میرختن،کلاه سیما رو کش میرفتن،کیف حنانه رو کش میرفتن.... |:منم دویدم دنبال یکیشون که کیف حنانه رو بگیرم و خب دهنم سرویس شد:| روزه بودم هوا هم گرررررررررررررم از آخر خودمونو یه جوری رسوندیم مدرسه و تا رفتیم سرکلاس امتحان شروع شد.
وقتی امتحان تموم شد رفتیم تو حیاط و منتظر شدیم بقیه هم بیان.
لیدا که همون اول یه عکس یادگاری گرفت و رفت.
بعدشم که هیچی دیه آهنگ گذاشتیم رفتیم تو فاز دپ :|
البته انقد حرف میزدیم صدا آهنگ نمیومد
بعدشم که من و نگار و فاطمه و یگانه رفتیم تو کلاس پارسالمون و بقیه تو حیاط بودن.کلی تو کلاس با تبلت ور رفتیم و فیلمای خنده دار دیدیم که از آخر فهمیدیم بقیه بچول از مدرسه فرار کردن....
هیچی دیه ما خودمون عکس گرفتیم،اسکل بازی درآوردیم،رقصیدیم و...
روز خوبی بود :)
گریه نکردیم چون دو دلیل بود:
فاطمه میگفت برا کدوم رفیق گریه کنم؟ :)
و میگفت اون و نگار همیشه باهمن
و البته فکر میکرد منم مثل بقیه نامردی میکنم.
هه
البته خب من و یگانه گریه میکردم که یگانه برا یه چی دیگه گریه میکرد...
اما یه اتفاق خوب افتاد ^^
تو یه نیکمت تو کلاس پارسالیمون نشسته بودیم که یگانه بغض کرده بود و بقیه هم رفته بودن.منم دلم براش سوخت و بغلش کردم و اونم شروع کرد به گره کردن تو بغل من و بهم گفت:
سارا خیلی دوست دارم
منم که خیلی دلم براش سوخته بود با صدای لرزون گفتم:
منم دوست دارم :)
آخر هم با خداحافظی و گریه تو بغل معلمامون همچی تموم شد....
تا روز بعدش که فاطمه تو تلگ بهم گفت میخواد منو از زندگیش حذف کنه :)
منم از راحله خواستم کمک کنه
فاطمه هم به راحله گفته:
حالا ببینم چی میشه :|
اما از روزی که فاطمه اینو گفت واقعا خیلی بهم ریختم.
دعا کنید
من واقعا واقعا خیلی خیلی خیلی فاطمه رو دوست دارم.



دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 23 خرداد 1396 09:33 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و هفتم:♥happy birthday to you♥NEGAR

جمعه 29 اردیبهشت 1396 08:53 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سه شنبه یه غلطی کرده بودم که فاطمه باهام قهر کرد.هرچی هم به دست و پاش افتادم آشتی نکرد.هیچ مشکلی باهام نداشت ولی جوابمو نمیداد.امروز هم باید میرفتم تولد نگار.خدارو شکر تولد رو توی خونه ی خالش گرفته بود و خونه خالش هم مجتمع رو به روی مجتمع ما بود :|برا همین مامانم اجازه داده بود.
از خونه مامان بزرگم که برگشتیم سریع حاضر شدم و رفتم خونشون.از در که وارد شدم نیلوفر پرید تو بغلم :|خواهر کوچیکش نادیا رو هم با خودش آورده بود.نگار یه لباس زرد پوشیده بود که خیلی قشنگ بود.نیلوفر هم تیپش کامل مشکی بود.من هم لباس سفید پوشیده بودم و روش یه لباس فسفری که دامن لباس سفیده از زیرش بیرون میومد با یه ساپورت.خانواده نگار اومده بودن خلاصه که یه چند دقیقه ای نشستم رو مبل و با نیلوفر حرف زدم تا اینکه فاطمه زنگ زد و یکم راهنمایی گرفت که بیاد :|
قلبم تند میزد و احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم همش هی میرفتم تو فکر و بهش فکر میکردم بچه ها فکر کردن من مردم :||لیدا و فاطمه هم که اومدن نیلوفر به لیدا گفت و منو بدبخت کردن :|
خلاصه که هی جلو خودمو میگرفتم که تو فکر نرم.یه ساعتی گذشت و کیکو آوردن.به همه یه فشفشه دادن و کلا خونه رو بردیم رو هوا :|
بعدشم من از فرصت استفاده نماده رفتم رو مبلی نشستم که فاطمه و لیدا و نیلوفر و نگار نشسته بودن :|
که یهو فاطی بلند شد و فتوا داد که:
بچه ها سارا نیلوفر همه پاشین برقصیم :|
داشتیم میرقصیدیم که یه دختره که 16 سالش بود خطاب به فاطمه گفت:
خدایا خودت ظهور کن :|
منم گفتم:
خانومی که هی میگی خدایا خودت ظهور کن،اگه رئیسی رای بیاره امام زمان خودش ظهور میکنه لازم نیست شما بگی :|||
فاطمه:
آفرین آفرین دقیقا :|
من:
بزن قدش :|
دختره:
:||||||||||||||||||||||||||||||||||
خلاصه که خودمونو کشتیم انقد رقصیدیم بعدشم رفتیم تو اتاق و کلا همه جز بزرگ ترا اومدن تو اتاق و کلی حرف زدیم و خندیدیم :|
اگه ببینید چقد خندیدیم... :|
واااای :))
عین خر خوش گذشت و فاطمه هم مشکلی باهام نداشت و بعدشم شام خوردیم.ماکارونیییییی ^-^
که یهو وسط شام ننم اومد دنبالم :|البته به زور آوردنش تو نشوندنش یه گوشه تا شام من تموم شه
شعر سرودم
شامو که خوردم حاضر شدم و اومدم که برم که فاطمه و نگار از جاشون بلند شدن :/
فاطمه بلند شد خداحافظی کرد و قشنگ باهام دست داد :|||
من فقط میتونستم بگم خداحافظ و پوکر مونده بودم :|ولی با یه حسرت و لبخندی بهش نگاه میکردم :/ با نگار که دست میدادم فاطمه بهم یه چشمک زد!
من:

و بعد از خداحافظی با نگار رفتمـ :)
راستی بچه های اکیپمون آشتی کردن!!



دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:03 ب.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و ششم:روز خوب و بد :)

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:22 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



خانوم افشار در زد اومد تو کلاس و گفت:
برین نماز خونه
خیلی خوشحال شدم.دیگه از شر ریاضی خلاص شده بودم.مبینا و لیدا هم کنار من نشسته بودن و منم زیاد از این بابت خوشحال نبودم.اکیپمون دیگه اکیپ نیست.لشکر شکست خوردس.من و فاطمه و نیلوفر و نگار و یگانه تو یه اکیپیم و بقیه تو یه اکیپ دیگه.باهم قطع رابطه کردیم...
آره.آره غم انگیزه.منم باورم نمیشه ما همون دوستای کلاس پنجمی هستیم که برا هم جون میدادیم...
فاطمه و بقیه جای دیوار نمازخونه وایستاده بودن.رفتم پیششون.داشتیم درباره بابا ها و عشقشون به ماشین حرف میزدیم :| یکم که گذشت رفتیم تو نماز خونه و یه جا نشستیم.به مناسبت نیمه شعبان جشن گرفته بودن.مولودی خون آورده بودن.ما هم داشتیم مسخره بازی درمیاوردیم :||یگانه یهو وسط مسخره بازی هاش گفت:
اگه همینجوری به مسخره بازی ادامه بدم آبروی اکیپ میره :|
که یهو فاطمه گفت:
کدوم اکیپ؟ :(
من:
بیشتر شبیه لشکر شکست خوردس....
چند ثانیه بعد دیدیم فاطمه داره گریه میکنه.همه دلداریش دادن ولی من بغلش کردم و شروع کردم به ناز کردنش.همه تو فکر بودیم که یهو نیلوفر اومد و جویای ماجرا شد.هیچکس جواب نمیداد.صدای گریه یواش فاطمه میومد.بهش گفتم:
شاید این روزا بهترین روزای زندگیت باشه.شاید بعد از این همچی بدتر شه.پس بیخیال.خب؟خب؟
و سرمو گذاشتم روشونش.
نفهمیدم کی ولی یکی پرسید:
الان داری برا چی گریه میکنی؟
فاطمه گفت:
من بخاطر اینکه باهاشون قهریم گریه نمیکنم من بخاطر پارسال دارم گریه میکنم.پارسال خیلی خوب بود...
دقیق نشنیدم اما فکررررررر کنم یگانه یه چیزی گفت که فاطمه در جوابش گفت:
قبلا از در خونه وارد میشدم میومدم همش درباره حنانه و کوثر حرف میزدم.ولی الان چی؟مگه من کم باهاشون خندیدم؟کم گریه کردم؟
و شدید تر گریه کرد.
منم همنجور که بغلش کرده بودم و نازش میکردم و سرمو گذاشته بودم رو شونش یهو دیدم اشک تو چشام جمع شده...یهو همچی تار شد....تار تر...بیشتر و....چشامو بستم و گونه هام خیس شد...چشامو باز کردم.باورم نمیشد...داشتم گریه میکردم!من امسال فقط یه بار گریه کرده بودم.این دفعه دوم بود چون من نمیتونم گریه کنم...فاطمه گفت:
سارا؟داری گریه میکنی؟
نیلوفر:
ساراااا؟؟گریه نکن
ولی نمیتونستم.
عین ابر بهار گریه میکردم.دست خودم نبود.نیلوفر که هنوز در جریان نبود بغلم کرد و گفت:
سارا برا چی داری عین ابر بهار گریه میکنی؟بگو دیگه من طاقت دیدن گریه شمارو ندارمبخاطر اکیپه؟
من:
کدوم اکیپ؟اکیپی مونده؟
نیلوفر:
آها...از اون لحاظ...(فکر کنم اشتباه نوشتم :/)
فاطمه:
سارا.گریه نکن دیگه.
من:
ببخشید
و اشکامو پاک کردم.ملودی خون داشت میخوند.ریتم عجیبی داشت.یکم بعد لیدا اومد.لیدا میگفت همونجور که تو نیلوفر و نگار رو آوردی و بهشون وابسته ای حنانه هم عطیه رو آورده دیگه.و فاطمه میگفت فقط عطیه نیس سیما هم باید بره (ماجرا طولانیه :|)لیدا میگفت خو اونم به اونا وابستست و باهم کنار بیاین :|
باورتون نمیشه ترتیب ماجراها یادم نمیاد.حرفا و اینا یادم نمیاد. سه خط مینویسم 3 ساعت فکر میکنم. :/
خب اهم...فاطمه میگفت که عمرا به گروه اونا برنمیگرده و اونا بی معرفتن.
و منم گریه کردم.خیلی شدید تر.شدید.نیلوفر منو بغل کرد.یگانه گفتش که فراموششون کنیم و اینا که من و فاطمه گفتم نمیشع و مخالفت کردیم.من و فاطمه داشتیم گریه میکردیم.من یه دستمو گذاشته بودم روی چشام و دست دیگمو از پشت فاطمه رد کرده بودمو بازوشو گرفته بودم.به حساب خودم بغلش کرده بودم.فاطمه داشت درباره بی معرفتی لیدا حرف که من گفتم:
بسه دیگه!ولش کن!
فاطمه:
نه! بذار بگم
من:
تو شیش سال خاطره نمیاد جلو چشات!میاد؟نه بگو میاد؟
هیچی نگفت.جشن تموم شد و همه میرفتن بیرون و فقط ما نشسته بودیم دور هم.خانوم رمضانی،معلم پارسالمون اومد و گفت:
پاشین.همه رفتن چرا شما اینجا نشستین؟ :| جلسه دارین؟ :|
پاشدم.
خانوم رمضانی زد رو شونه فاطمه و گفت:
سخنران...
همه:

من:

و رفتن.من با خانوم رمضانی میومدم.بچه ها جای کتابخونه نمازخونمون داشتن حرف میزدن.به خانوم گفتم:
خانوم رمضانی...ای کاش میشد دوباره برگردیم پارسال...تو کلاس شما...
و همینجوری گریه میکردم.صدام میلرزید.
خانوم از فاطمه پرسید:
برا چی؟مگه چی شده؟
فاطمه گفت:
هیچی خانوم گروهمون از هم جدا شد :/
خانوم:
عه
من:

فاطمه:
سارا...ولش کن...
و رفتیم بیرون.من همچنان گریه میکردم ولی کمتر از قبل.بقیه سعی میکردن منو بخندونن برا همین حالم بهتر شد.به زور از هم جدا شدیم و رفتیم تو کلاسامون.مبینا رفت رو مخم و هی سوال میپرسید و تیکه مینداخت :| منم رفتم بیرون با اینکه خانوممون اشت میرفت تو کلاس.فقط دوست داشتم برم بیرون تحمل کلاسو نداشتم.بعد از گذشتن از سد معلم رفتم یه گوشه نشستم به گریه کردن.دیدم یکی از بچه های کلاس اومد بیرون.خانوممون فرستاده بودش دنبال من.بی توجه بهش به گریم ادامه دادم که دیدم رفت پشت مدرسمون.منم دویدم تو سالن و اون منو ندید.رفتم تو کلاس.فکر کنم خیلی ضایع بود که گریه کرده بودم :|
یه چند دقیقه بعد اونی که اومده بود دنبالم دوید تو کلاس و نفس نفس زنان گفت:
خانوم همه جا رو گشتم هیچ جا نیست
من:
من اینجام
و ضایع شد :|
.
.
.
زنگ خونه ها که خورد مثل همیشه با فاطمه تا جای سرویسش رفتم.دیرش شده بود و میخواست زود بره.فاطمه:
خب سارا کاری نداری؟
چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم بگم.فقط بغلش کردم.فاطمه:
خیلی دوست دارم
من:
منم همینطور :)
و رفت................







دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و پنجم:camp kosar :|

شنبه 16 اردیبهشت 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



از یه هفته قبل بار و بندیل رو جمع کرد بودم.دوشنبه هفته پیش کل روز رو داشتم با لیدا برنامه ریزی میکردم چی بیاریم چی نیاریم.امروز هم که کلی ذوق داشتم و ساعت 7 و 32 دقیقه و 45 ثانیه تو مدرسه بودم :| در این حد ذوق داشتم :|اتوبوس ها با تاخیر رسیدن و ساعت 8 و نیم تو اردوگاه کوثر بودیم.بند و بساط رو تو آلاچیقمون پهن کردیم و لباسامونو عوض کردیم.با ساعت ها تلاش فراوان تونسته بودیم مدیرامونو راضی کنیم که با لباس فرم بیایم مدرسه بعد بریم اردوگاه و اونجا لباسامونو عوض کنیم :| من شلوار لی پوشیده بودم با یه لباس آستین بلند چارخونه صورتی با یه شال قهوه ای که روش گلای کوچیک داره با یه کلاه که تقریبا شبیه کلاه اپل جکه :D حتما عکسشو میذارم.من بودم و لیدا و کیمیا نامجو که البته بخاطر کمبود جا ساناز قائنی و نیلوفر نیازی و فاطمه ذاکر هم بهمون اضافه شدن.یه چند دقیقه بعد نیلوفر اکیپ خودمون منو کشوند یه گوشه و گفتش که نگار (عضو جدید گروهمون) رفته یه اکیپ مزخرف دیگه رو آورده تو آلاچیقشون :| بنابراین اونا هم کوچ کردن به آلاچیق ما و شدیم 8 نفر.هیچی دیگه کل روز اسکل بازی درآوردیم :|و اینم بگم که:
غیر مدرسه ما که چهارم و پنجم و شیشم بودن از یه مدرسه دیگه اولی ها و دومی ها و سومی ها هم بودن و از یه مدرسه دیگه دبیرستانی ها که نمیدونم پایه چندم بودن :| به منم تیکه انداختن @#$%@$^@#$% ها -___________-
اونجا یک جا بود که زمین عادی بود بعد پله میخورد میرفت بالا آلاچیق ها بود که دو طرف رو پر کرده بودن مستقیم که از وسط آلاچیق ها رد میشدی به جایی میرسیدی که وسط آبنما بود و دورش فضای سبز و اینا و یه بوفه بزرگ هم بود.از اونجا هم دوباره پله میخورد میرفت بالا که رستوران بود و یه باغ راه و یه عااالمه جای خالی برا بازی کردن :))
حالا اصل مطلب...
یکی از کلاس اولی ها افتاد تو حوض آبنما و عمق حوض هم یکم برا یه کلاس اولی قد کوتاه زیاد بود :|اونم که هول شده بود دست و پا میزد برا همین آب میرفت تو حلقش :/ خانوم ما هم پریده تو آب نجاتش داده :|نام این قهرمان:
خانوم فاطمه هدایت :|
به افتخارشششششششش :))خب... اهم...
از بچه های اکیپ ما هیچکی نیومده بود جز نیلوفر و نگار و من و لیدا :/ این فاطمه هم که گندش بزنن انقدر که خرخونه نیومد :|||
اونجا توی کمپ ما دومین آلاچیق سمت چپ بودیم و سه طرف پشت و چپ و راست رو با چادر لیدا :| و دوتا پتو مسافرتی که یکیش مال من بود بسته بودیم :D
اولین کاری که کردیم خوردیم :|بعدشم اکیپ قائنی اینا والیبال بازی کردن و ما بقی اسکل بازی در آوردیم :| من و نیلو هم که همش باهم قدم میزدیم :/ البته نگار هم بعضی اوقات میومد.تازه...بستنی و دلستر خوردیم :|||| ناهار هم بهمون مرغ دادن که من اضافی مرغمو دادم به یه گربه :|||
کلا خیییییییییییییییییییییلی خوش گذشت...باید تیپ بچه های مدرسه رو میدیدین...اصن 34693863856 درجه عوض شده بود قیافه هاشون :|
و منم تازه اون موقع پی بردم فرم مدرسه چقدر م****ـه به قیافه آدم
(اگه فهمیدین بابت بی ادبی معذرت :|♥)
خلاصه که خیلی خوش گذشت منم خیلی با تیپم حال میکردم به نظر خودم که خیلی خوشگل شده بودم هیچ وقت همچین حسی نسبت به خودم نداشتم :||ما که بیشتر وقتمون رو قدم زدیم که من تو یکی از این قدم زدن ها یکی از حرفای دلمو به نیلو گفتم که منو بدبخت کرد :|| میخواست ته و توی قضیه رو دربیاره که فکر کنم فهمید :/
یه بار دیگه هم داشتیم راه میرفتیم یه خانومی با کلاهم عکس گرفتالبته تو عکسه نور افتاده بود همرو پاک کرد نازن
خلاصه که خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی خوش گذشت تازه راننده اتوبوسمون پایه بود برامون آهنگ گذاشت
اتوبوس رو گذاشتیم رو سرمون

البته من خجالت میکشیدم :|
خب دیگه...
باشد که رستگار شوید :|
بای :|




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و چهارم: کمبود عنوان پستو بخونین -_____-

یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:38 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ، خاطرات دوران مدرسه ،



سلام ^-^
دوباره آمده امـ
باید بگم....
جمعه هفته پیش دوباره رفتیم خوب بد جلف رو دیدیم :|
اینبار با دوست سعیده
من بودم و سعیده و دوستش و دختر دوستش :D
من که برای بار دوم عین کره اسب از خنده پاهامو میکوبیدم زمین :|||
و اتفاق دیگر....
چند روز بود که لیدا با فاطمه قهر بود و بعد چند هفته دوباره آشتی کردن.معلوم شد که یک نفر که اسمشو نمیبرم آتیش بیار معرکه بوده :/
وقتی لیدا با فاطمه آشتی کرد بقیه اکیپ باهاشون قهر کردن :/
و فاجعه رخ داد :|
من همیشه بی طرف بودم اما الان طرف لیدا و فاطمه ام چون کوثر پشت سر لیدا حرف زد و گفت باهاش قهره و ازش بدش میاد و یه چندتا فحش هم نثارش کرد :/
فاطمه هم که تا یک هفته نمیاد مدرسه چون خانومشون گفته کسایی که تیزهوشان ثبت نام کردن میتونن این هفته رو نیان و میدونید که امتحان تیزهوشان همین پنج شنبس :/
که الته من ثبت نام نکردم خدارو شکر
حالا تو این گیری ویری خانوم میخواد خرخونی کنه
امروز هم بهش زنگ زدم کلی باهم خندیدیم :)))
راستی شنبه هفته دیگه میخوایم بریم اردو ^-^
البته هیچکی از اکیپ ما نمیره جز من :|||
میخوام یکی رو به زور مجبور کنم بیاد :|
فاطمه رو شاید بتونم... :|
یا لیدا.. :|
حنانه و کوثر هم که میخوان برن استخر... :/
-________________-





دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و سوم:جمعی از اتفاقات فراموش شده :/

سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 12:37 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،


سلام :)
اومدم از اتفاقاتی بگم که چند وقت اخیر افتاده اما یادم رفته بنویسم :/
اول اینکه رفتیم اردو :|
پژوهش سرا -____-
از حق نگذریم خوش گذشت :D
اول رفتیم اتاق شیمی و از تعجب شاخ در آوردیم :|
بعد رفتیم فیزیک که خوابمون برد -__-
و در آخر اتاق زیست که خیلی عجیب غریب بود!جنین موجودات رو گذاشته بودن تو الکل
جنین انسان هم بود.7 ماهه @-@شبیه آدم فضایی ها بود :|خیلی عجیب غریب بوووووووودمال گوسفند هم بود :|مرغ عشق :| حتی کرم دماغ گوسفند هم بود
و زالوو خرچنگ :|
خلاصه که کلی حظ کردیم :|
بعدشم با میکروسکوپ سلول های انواع چیزا رو نیگا کردیم.مال نون کپک زده خیلی خوشگل بود.شبیه کریستال بود.
اتفاق دوم مال 5 شنبه هفته پیشه.من و خواهرم سعیده رفتیم دو تا جوجه خریدیم :|خیلی ناز بودننننننن.وقتی مامانم از سرکار اومد کلی دعوا کرد و مجبورمون کرد بندازیمشون بیرون :(((
الته فکر نکنین انداختیمشون تو سطل آشغال هااا :||||||
یکی از جوجه ها که فکر میکرد خواهرم مامانشه :|هی میرفت رو دست خواهرم میخوابید :|خواهرمو از اون موقع دا میزنم مامان مرغه یکی دیگشم که خیلی به من لطف داشت رو دستم جیش کرد -___________-
یکی هم به خرگوش بدبخت من نوک زد :||||||باید قیافه هاشونو میدیدید وقتی همو برا اولین بار دیدن
تازه اولش جوجه ها ازمون میترسیدن ولی بعدش با ما آشنا شدن در حتی که وقتی راه میرفتیم دنبالمون میدویدن ^_^
از آخر هم زنگ زدم به فاطمه و کل قضیه رو تعریف کردم و اونم قبول کرد که جوجه هارو بگیره برای پسر داییش منم جوجه های نازمو گذاشتم تو جعبه اتومون و بردم براشون :((((وقتی همو دیدیم انقدر خندیدیم که نمیتونستیم باهم حرف بزنیم :| خلاصه که به لطف مامانم ( -_______-)جوجه ها نصیب پسر دایی فاطمه شد :|منم که خیلی دوستشون داشتم تا صبح براشون گریه کردم البته کسی نفهمید چون همه قطعا ساعت 5 صبح خواب بودن :/الانم خیلی دلم براشون تنگ شده اما یه جوری به خودم فهموندم که از دستشون دادم :(
حالا این به کنار ببینید چه گندی زدم :|
اتومون رو تازه خریده بودیم و گارانتیش رو جعبه بوده... :|
عررر
خدا رو شکر هنو جعبه هه رو دارن وگرنه الان نمیتونستم براتون تایپ کنم چون توسط مامانم به قتل میرسیدم
راستی این خاطره جوجه هارو فراموش نکردم فقط میخواستم عکسشون رو بریزم تو کامپیوتر که بذارم ولی نمیشه :|هروقت تونستم  عکس های نقل و نبات ( اسم جوجه ها) رو میذارم ^_^




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و دوم:پرسپولیسسس :D

یکشنبه 27 فروردین 1396 02:05 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات متفرقه(یکی از بخش های باحال وبه به اسمش نگاه نکنین!) ،


سلام به همههههه
دیروز پرسپولیس قهرمان شدددددددد
باید امروز قیافه فاطمه رو می دیدید :|
موقع بازی پرسپولیس من کلاس زبان بودم :||||
بازی رو دو هیچ بردیم :|
ثانیه 30 بازی گل زدیم

دقیقه های 60 و خورده ای بود فکر کنم که پنالتی شد و طارمی گل زد :D
و قهرمان شدیییییییییییممممممممممم
استقلالیا محو شدن کلا
پرسپولیسیا تبریییییییییییک
پرسپولیس قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه     به لطف یزدان و بچه ها پرسپولیس قهرمان میشه :D
کیسه سماق میلیسه  جام مال پرسپولیسه



دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاه و یکم:یک پیغام از زلزله:بالاخره که خوابتون میبره!

پنجشنبه 17 فروردین 1396 11:50 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



سرم درد میکرد،دیشب ساعت چهار صبح خوابیده بودم.کی فکر میکرد یه زلزله ی 6/1 ریشتری بیاد؟!اگه امام رضا(ع) نبود عین بم با خاک یکسان شده بودیم.دوست داشتم بخوابم اما اینکه بقیه بیدار مونده بودن و برای زلزله آماده میشدن حس بدی بهم میداد که منصرفم میکرد.
امشب خلاف شب های دیگه از ترس زلزله توی پذیرایی رخت خواب پهن کرده بودیم و تابلو ها و آینه هارو برداشته بودیم.میز وسط رو یه کنار گذاشته بودیم و روش یه چیزی کشیده بودیم که لوستر کار دستمون نده :/
بعضی پس لرزه هارو حس میکردیم و هیجان جو میداد :))همچی خوب پیش میرفت.
سمیرا همه وسایل لازم رو برداشته بود و توی کوله ی لپتاپ گذاشته بود:
تن ماهی،آب،دستمال،نون،پتو ی مسافرتی و....
کیف پر پر شده بود.
پالتو ها و شال هامونو روی اوپن گذاشته بودیم که اگه زلزله شد بزنیم به چاک.هرچی من و سمیرا اصرار کرده بودیم بقیه قبول نمیکردن بریم به پناهگاه هایی که اون دور و اطراف بود.خیلی اصرار کرده بودیم اما همه به نوعی ناز میاوردن:
-واای!عمرا من برم تو اون سالنا!از اونجا ها بدم میاد!
+نه!من اونجا خوابم نمیبره...
×بگیرین بخوابین بابا هیچکار نمیشه :/
از آخر بیخیال شدیم و نشستیم خندوانه نگاه کردیم.
سعیده بالاخره دست از سر استوریه اینستاگرامش برداشت و اومد تو هال و برای خودش چایی ریخت.چایی رو گذاشت رو میزی که روش یه پتو مسافرتی انداخته بودیم و با لحن خوشحالی گفت:
عهه!اگه بهم میگفتین کرسی رو هم آوردین زودتر میومدم!!!
پتو رو داد بالا و....
من و سمیرا از خنده جر خوردیم :|
خودش هم میخندید انگار نه انگار خیلی ناجور ضایع شده :|||
دیگه سردرد امونمو بریده بود.رفتم پیش مامانم تو رخت خواب دو نفری بخوابم.
.
.
.
یه یک دقیقه ای بود که دراز کشیده بودم،یهو لرزش زمین رو حس کردم.من و مامانم همزمان بلند شدیم:
-زمین لرزید!
+زلزله!!
لرزش انقدر شدید بود که وقتی من دراز کشیده بودم تکون میخوردم!سریع پاشدم و رفتم لای چهارچوب در.سعیده و سمیرا داشتن میومدن تو اتاق که مامان گفت:
واستاد!
اما بابام مخالفت میکرد.اما همه با این موافق بودیم که این پس لرزه یه 5 ریشتری بود!سعیده که خیلی ترسیده بود با ندای مقدس"غلط کردم بریم بیرون بخوابیم"بدون توجه به حرف بقیه لباس پوشید و حاضر شد.ایشون همون کسی بود که از ناجور بودن سالن ها مینالید!خلاصه که حاضر شدیم و رفتیم دنبال جا...خدارو شکر قبلا یه ستاد مدیریت بحران جای خونمون ساخته بودن.شاید باورتون نشه....پر شده بود!!!پارک پر چادر بود!همون موقع ها من داشتم فکر میکردم دوستام هم حتما اومدن بیرون و من میتونم ببینمشون :| که متاسفانه همون موقع ها جای فضای سبر کنار مجتمعمون واستادیم :|
چادر رو که باز کردیم من داشتم منجمد میشدم.من و مامانم و بابام رفتیم خونه که پتو هارو بیاریم.من نیز از فرصت استفاده کردم و رفتم دستشویی و یه چند دست دیگه لباس گرم پوشیدم :|||پتو هارو برداشتیم و رفتیم که بخوابیم.انقدر مسخره بازی درآوردیم.... :| عکس هم گرفتیم
سرم خیلی درد میکرد.جایی که من خوابیده بودم کنار بود و سوز میومد از بالای سرمو این سردردمو بیشتر میکرد.عروسکی که با خودم آورده بودمو ( :||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| ) گذاشته بودم بالای سرم اما فایده نداشت.هوا انقدر سرد بود که خوابم نمیبرد.
.
.
.
چشامو باز کردم و صدای مامان بزرگمو شنیدم.با مامانم حرف میزد.
-پالتو و لباس گرم برداشتین؟
+آره دخترُم همچی برداشتُم ^-^
-سردتان که نیست؟
+نه دخترُم مو خوبُم!! (بیرجندی :| )
خیلی تعجب کردم!آخه مامان بزرگ اینجا چکار میکنه؟حتما بابا دلش سوخته و رفته دنبالش!چرخی زدم و پاهامو تو خودم جمع کردم.هوا خیلی خیلی سرد بود.سرم درد میکرد.زیر من بر خلاف بقیه پتو نبود فقط حصیر بود.لحاف به اندازه کافی به من نمیرسید.چون پالتو و سوییشرت تنم بود نمیتونستم تکون بخورم.نمیدونم چرا اما انگار یه وزنه روم بود که نفس کشیدنو سخت میکرد چون نمیتونستم خوب نفس بکشم :|||
به زور دوباره خوابیدم...
.
.
.
امروز با صدای بابام از خواب پریدم:
بیدار شین برین خونه بخوابین!ساعت هشت صبحه!پاشین!
بلند شدیم و بند و بساط رو برداشتیم و رفتیم خونه.سعیده و مامانم رفته بودن سر کار.
من که کنار بخاری دوباره خوابم برد...عجب نعمتی بود!وقتی بیدار شدم ساعت یک و نیم بود.قرار شد بریم خونه مامان بزرگم که ناهار اونجا باشیم.عمم و دختر عمم هم اونجا بودن.خلاصه که یه آبگوشت تند و تیز خوردیم و بعد همه خوابیدن :| من و نازنین و سمیرا بیدار موندیم.سمیرا که تو تلگرام بود،من و نازنین هم تو تبلت نازی نقاشی میکردیم :| البته بعدش با شیطنت من از گوشی مامانم که نت 4G داره رفتم تو تلگرام خودم و... :D نازی هم بهم ملحق شد :|وقتی اومدم بیرون دوباره حوصلم سر رفت :|اما از شانس من مامانم بیدار شده بود... :| گوشی خواهرمو برداشتم و رفتم تو تلگرام چون از قبل از اونجا تو تلگرام خودم بودم.بعدشم با نازنین مطالب کانال کریزی اسکول رو خوندیم و مردیم از خنده :| روش تقلب هم یاد گرفتیم البته

در ضمن کاشف به عمل اومد که خود مامان بزرگ ترسیده بوده و عموم که با اونا زندگی میکنه به بابام پیامک داده بوده که موضوع از این قراره.و بابای من هم که تو چادر خوابش نمیبرده رفته دنبالش و آوردتش.مامانم هم مثل اینکه خوابش نمیبرد :/
بعدشم که برگشتیم ساعتای 9 مامان و بابام رفتن خونه یکی از فامیلای بابام و من خواهرام موندیم خونه.موقعی که داشتیم شام میخوردیم من یه پس لرزه رو حس کردم ولی خواهرام نه.اتفاقا مامانم هم حس کرده بود ولی فامیلای بابام گفتن همسایه بالاییشونه
 بعدشم که اومدم نشستم پای کامپیوتر و شروع کردم به خاطره نوشتن...




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و پنجاهم:عرررر |: ترکیب خوب و بد |:

چهارشنبه 16 فروردین 1396 12:20 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات دوران مدرسه ،



عرررر :|
بق بقووو :|
هوهو هوهوهو :|
نمیدونید چی شده
مشهد زلزله اومد!
دیروز روز اول که رفتم مدرسه دوستام و دیدم و خر کیف شدم :|
امروز فاطمه رو دیدم.تو راه خدا خدا میکردم که امروز اومده باشه وقتی رسیدم سرویسش رو دیدم سریع رفتم توی مدرسه و دیدم فاطمه اون جلو هاس...دویدم پیشش و بدون اینکه بفهمه پشتش حرکت میکردم :D
وقتی میخواست بره تو کلاسشون دستمو گذاشتم رو شونش.متعجب برگشت و وقتی منو دید گفت:
وااااااای سلام! ^_^
بعدشم همو بغل کردیم ^-^که البته نیلوفر گند زد توش :|
زنگ آخر بود داشتیم هدیه کار میکردیم که یهو دیدیم میزا داره میلرزه...
خانوممون با صدای ترسیده گفت:
زلزلس؟
چند ثانیه سکوت و...
خانوممون:
آره زلزلس!
همه کلاس پاشدن تا اومدن پناه بگیرن خانوممون داد زد:
تموم شد!
و همه به هم نگاه میکردن...
چند ثانیه بعدش زنگ رو زدن و همه فرار کردیم تو حیاط.فاطمه رو جلوی در دیدم و رفتم پیشش و نشستیم با نیلوفر و مفیدی صحبت کردن... :||||||||و خیلی خندیدیم :||||||||||||
کل زنگو تو حیاط بودیم.نصف بچه ها مامانشون اومدن دنبالشون و برای بقیه هم چاره ای نداشتن جز اینکه زنگو بزنن...
زنگو زدن و اومدیم جای سرویس فاطمه که یهو مفیدی اومد و گفت:
بابام قرار بوده حتما بیاد ولی نیومده!
فاطمه که سرویسشداشت میرفت مفیدی رو بوسید و گفت:
مطمئنم هیچی نشده ^_-
و رفت.
بعدشم اومدم خونه و دیدم سمیرا و مامانم مات و مبهوت خیره شدن به من... :|
خواهرم میخواسته بیاد دنبالم که تا میخواسته راه بیوفته من رسیدم :/
شیش ریشتررررررررررررر زلزلهههههههههه
البته تو مدرسه ما یکمشو حس کردیم چون رو زمین بودیم ولی مامانم خیلی ترسیده بود و میگفت خونه تکون های شدید میخورده چون خونمون طبقه سومه و بیشتر حس شده بود.الان هم داریم میریم پارک که زیر آوار له نشیم خدایی نکرده :|
خو دیه تا خواهرم پشیمون نشده من برم :/
بایـ




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و نهم:عنوان رفته عید دیدنی :|

سه شنبه 15 فروردین 1396 12:55 ق.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



بق بقووو
دوباره اومدم... :/
عموی مامانمو یادتونه...؟عمو یدالله...؟ پلوخ؟ :|
همونی که تو خاطره مسافرتم بود...
چند روز پیش اومدن خونمون :)
اولش من اصلا حوصله نداشتم ولی بعدش خیلی خوش گذشت.
عمو با دختراش اومده بود از  گرگان.
دوتا دختر داره معصومه و سمیه.همسن خواهرم بزرگم سعیدن :/
همش درباره شهرزاد حرف زدیم :|
و کیف میکردیم که چقدر اونا از قضیه تعجب میکنن...:|
من تو اتاق مامانم با مادرجونم و مامانم خوابیدم.معصومه و سمیه و سعیده و سمیرا تو اتاق دیگه.عمو و بابام هم تو هال خوابیدن.
صبحش من و خواهرام و معصومه و سمیه رفتیم خرید.رفتیم ویلاژتورست.سعیده و معصومه ساعت خریدن،سمیرا یه شال برای مامانم خرید.
همین جور دور خودمون میچرخیدیم تا رفتیم طبقه بالای بالا.رفتیم تو یه فروشگاه که کل طبقه فقط همون بود و برای بیرون اومدن ازش باید کلش رو میدیدی :|
بنابر این مام تا آخرش رفتیم اما....
وسط راه به یک عروسک فروشی خیییییییییییییییییییییییییییییییلی بزرگ برخوردیم...
و حمله کردیم به عروسکا :|
حتی باهاشون سلفی و عکس گرفتیم :||||||| باورتون نمیشه چققققققققققددددددررررررر عروسکای نازی بودن!دل آدم براشون قنج میرفت
این وسط یه  عروسک گوگولی نصیب من شد که با عیدیام خریدمش
حالا بعدا عکسشو میذارم گالری... :/
بعدشم رفتیم باغ وکیل آباد که بستنی بخوریم ولی چون جای دیگه دعوت بودن دوباره سوار ماشین شدیم برگشتیم :|
روز بعد..و سیزده به در :D
تو خونه نشسته بودیم و بیکاره بیکار... :|
و یهو نمیدونم چیشد که قرار شد بریم کوه های جای خونه داییم :|
خلاصه رفتیم و اونجا دایی رضا و دایی مهدی و عموی مامانم با خانواده هاشون اومده بودن.
سبزه رو تو خونه جا گذاشتیم :|♥
یه عالمه کیف کردیم
بعدش با عمو رفتیم پارک ملت.حسابی قدم زدیم و بستنی خوردیم :D سعیده و مامانم سر کار بودن حیف شدبعدش تا جای خود شهربازی رفتیم و ترن هوایی رو نیگا کردیم :D بعدش به قدم زدن ادامه دادیم که بارون گرفت و برگشتیم خونه خودمون.از اون موقع تا امروز یک ریز بارون و برف و تگرگ اومد :|
دیشب رو هم عمو موند تا امروز.
امروز مامانم نذاشت برم مدرسه :|ورزش داشتیم شیفت صبح :||| خودم میخواستم برم گفت نمیخواد :|||||||||
امروز هم عید دیدنی رفتیم خونه دایی مهدیم :)
نامردا عیدی 5 تومنی دادن





دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و هشتم:خوب بد جلف :D

شنبه 5 فروردین 1396 03:28 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



دیروز نه پریروز نه روز قبلش :|
ینی 2 فروردین چهارشنبه :|
ساعت نه و ربع،آخرای شب:
سمیرا در حال شستن ظرف ها بود.
مامان و بابام هم سرشون تو گوشی بود :/
سعیده هم تو اتاق بود نمیدونم چکار میکرد :|| فکر کنم داشت نماز میخوند.
من هم انقدر حوصلم سر رفته بود داشتم درس میخوندم :||
دیگه عمق فاجعه رو درک کنین
داشتم اجتماعی میخوندم که سمیرا گفت:
حوصلم سر رفته،بریم سینما (ظرف را کفی میکند)
چند دقیقه بعد...
مامان:
اگه میخواین بریم سینما بریم من حرفی نداریم :/
سعیده:
سانس آخرشو بریم،12 شب!
مامان:
فیلمش چیه؟
سعیده:
بریم خوب بد جلف رو ببینیم
(پدر از در ورودی وارد میشود)
مامان:
ممد (بابام :|)بریم سینما؟ :|
بابا:
فیلمش چیه؟
سعیده:
خوب بد جلف :D
بابا:
چجوریه؟
سعیده:
طنز -.-
بابا:
بریم :|
هیچی دیه رفتیم سینما سی مرغ و 6 دقیقه از اول فیلم رو از دست دادیم :|
ینی بذارید بگم قضیه چی بود...
انقدر خندیدیم که دیگه نمیتونستیم بخندیم :|
من موقع خواب انقدر خندیده بودم سرم درد میکرد :|
فیلمش پلیسی طنز بود :D
یک عدد سرگرد با دو عدد احمق به نام های پژمان جمشیدی و سام درخشانی میخواستن قاتل یه بدبختی رو پیدا کنن :|
جالب اینجا بود که بازیگرا تو نقش خودشون بودن :|
ینی مثلا پژمان جمشیدی اسمش تو فیلم همین بود تو فیلم شغلش بازیگر بود تو فیلم قبلا بازیکن پرسپولیس بود :|
عین واقعیت :|
خو دیه من برم -.-
اودافظ -.-




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و هفتم:چند ساعت تا 96...

دوشنبه 30 اسفند 1395 01:36 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات حال و هوای عید ،



سلام :)
الان ساعت یک و...
یک ساعت تا سال جدید مونده :)
سال نو همگی مبارک باشه ^-^
امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین...
امروز قرار بود مادر جونم بیاد که نیومد :/
الانم همه تو هال نشستن جلو تلوزیون :|
فقط من اینجام :/
اخه من موندم...
ساعت 2 ظهر هم وقت تحویل ساله؟ :|
نه آخه بگو :|
تحوی سال فقط نصفه شب
من برم که سال تحویل شد :|||||
راستی
این آخرین پست سال 1395 تو این وبه :)
و...
بالاخره تونستم اون خاطره هایی که تو دفتر بود رو تموم کنم :|
به افتخارم :|
.
.
.
Happy new year



دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:28 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و ششم:تئاتر نیمه پر لیوان :)))

دوشنبه 30 اسفند 1395 01:09 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: بهترین خاطره های من ، خاطرات بیرون از خونه و مدرسه ،



28 / 12 / 95

سلام :|
امروز رفتیم تئاتر.تئاتر نیمه پر لیوان.
آقا....
خیلی باحال بودددددددد =)))))
درباره جنگ هلند و فرانسه بود |:
ولی خیلی خنده دار بووووود.
از خنده صندلی هارو گاز میگرفتیم :|
از اونا بود که شروعش پایانش بود بعد وسطش همه چی رو خواب میدید بعد خوابش تعبیر میشد :|
شخصیتاش محشر بود :|||
سرجوخه برام با اون صداش :|
فرمانده هلندی با اون لباسش :|
خدمتکار فرانسوی با اون ادا درآوردناش :|
سرجوخه فرانسوی با اون فارسی صحبت کردنش :|
فرمانده فرانسوی با اون راه رفتنش به سبک جک اسپارو :|

آخر که رفتیم عکس بگیریم فرمانده فرانسویه لباس تئاترشو در آورد :/
معرفی میکنم:




نفر چهارم از سمت چپ:
سرجوخه فرانسوی:|
نفر پنجم سمت چپ:
فرمانده فرانسوی :|
نفر ششم از چپ:
سرجوخه برام :|
هشتم از چپ:
نقش اصلی:فرمانده هلندی :|
نهم از چپ:
خدمتکار فرانسوی که گریمشو برداشته :/




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و پنجم:روز آخر :D

دوشنبه 30 اسفند 1395 12:50 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،




27 / 12 / 95


امروز گند بود.
به مدرسه که رسیدم فاطمه داشت از سرویس پیاده میشد.باهم رفتیم تا کلاسشون.
همه مجهز اومده بودن :|
فاطمه یه مانتو پوشیده بود با شلوار مشکی چسب و مقنعه مدرسه :|
بعد کاپشن پوشیده بود که مانتو دیده نشه :|
جالب اینجا بود یه شال سفید هم با خودش آورده بود -________- و تبلت و شارژر :|
حنانه هم دوربین آورده بود :|
کوثر هم تبلت و هندزفری آورده بود :|
همه اکیپ اومده بودن.
ینی یه وضعی بود... :|
فاطمه میرفت رو میز وایمیستاد با دوربین فیلم میگرفت :|||||
کوثر و حنانه و فاطمه دابسمش درست کردن...:|
خلاصه که اسکل بازی در آوردیم :/
اما خب به خاطر کلاس بندی های گند ما باید میرفتیم سر کلاس :(خانوممون اومده بود :|
زنگ آخر رفتم دنبال فاطمه
دیدم همه دارن گریه میکنن.
اون وقت ما تو کلاس در باره یه سری مسائل حرف میزدیم با خانوممون :|||||||||
حتی نتونستیم برای هم گریه کنیم.
فاطمه هم چون سرویسش دیر شده بود دوید رفت :(
بقیه هم رفتن :(
منم برای همین تا خونه گریه کردم :(
تو خونه هم گریه کردم :(
زنگ زدم به لیدا و فاطمه و با گریه خواستم که فردا هم بیان...
ولی نمیتونستن :(
بقیه هم نیومدن.
:(




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ

خاطره ی صد و چهل و چهارم:ترس در کلاس داوودیان :D

دوشنبه 30 اسفند 1395 12:14 ب.ظ

نویسنده : ★sara★
ارسال شده در: خاطرات دوران مدرسه ،



23 / 12 / 95

امروز + یک عدد تجربه جدید=امروز :|
زنگ اول که بیخیال...زنگ دوم اما...من رفتم یه گوشه مدرسه قایم شدم.خواستم گریه کنم ولی مگه میشد؟هیچی دیگه از آخر پیدام کردن :|
زنگ سوم میخواستم مارو ببرن کلاس خانوم گنجعلی چون 7 نفر بیشتر نبودیم که من و لیدا فرار کردیم کلاس خانوم داوودیا :)
مبینا میترسید بیاد :|
ینی از ترس... :|خانومشون از اون معلماس آخه :/
زنگ بعدش امتحان اجتماعی داشتن.به فاطمه که پشت سر من نشسته بود تقلب رسوندم
این زنگ لیدا رفت خونشون و مبینا و باهوش اومدن :|مبینا سر امتحان کتاب بازکرده بود که به حنانه که پشتش نشسته بود تقلب برسونه که توسط معلمشون دستگیر شد :|
زنگ آخر هم  که از رو کتاب خوندیم :/
خیلی خوش گذشت من تو خواب شبم هم نمیدیدم برم تو کلاس دوستام :)




دیدگاهها : خاطره ی ماندگار :)
آخرین ویرایش: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:27 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...